{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟔



۱ دقیقه نکشیده غذا تموم شد
البته از تو بشقاب نه از دهن ورا...پر بود دهنش

جوری که برای جویدن اون غذای شاهکار باید از هفت خان رستم رد میشد

اما ورای داستان ما هفت خان رستم که هیچ..
از ده خان رستم هم رد میشد

بلاخره بعد جویدن قورت داد
آخ که حیف تموم شد...کاش این غذا بی نهایت بود وگرنه و ا حاضر بود تا فردا بشینه و بخوره
اما باز سیر نمیشد
هیععی..

نفسشو بیرون داد و دست به سینه شد
بلاخره تونست نگاهشو از بشقاب خالی برداره و به تهیونگ بده


از تهیونگ چی عرض کنم براتون ؟
یه نیشخند که میلیون ها معنی داشت اما ورا هیچ کدومشو نمی‌فهمید و نگاهی که می گفت ( دیدی ؟...گفتم بهت ) فقط از صورتش دیده میشد
و...
جذابیتی که هر دختری رو به خودش جذب میکرد
ولی...من چند بار بهتون بگم ورا با بقیه دخترا از زمین تا آسمون فرق میکرد...؟


ورا بیخیال افکارش شد


ورا : خیلی ممنونم بابت غذا


تهیونگ دو ارنجشو روی میز گذاشت


تهیونگ : خواهش میکنم


ورا لبخندی که مهربونیت ازش می‌بارید به تهیونگ نگاه کرد اما درواقع مغزش داشت خارجی می‌رقصید
همزمان هم قلبش چیزی نمونده بود بیاد دهنش


الان تهیونگ غذاش که کمی مونده بود ، دست به کار شد


ورا که نمی‌تونست بره چون هم بی احترامی میشد
هم...
سوالی که خیلی مغزش رقاصش رو درگیر کرده بود رو میخواست بپرسه..

ادامه دارد..‌.

شرط : ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۵)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟓ورا : آها..فهمیدمتهیون...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟒چون غذا چندش بنظر می‌ر...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟑چند لحظه سکوت..برای او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط