{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟖



( ویو ورا )


مگه من چی گفتم که اینجوری کرد ؟
چیزی بدی گفتم ؟ نه!
من فقط گفتم تقصیرش نیست که این اتفاق افتاد
یهو مثل یه گرگ حمله کرد بهم انگار چیکار کردم
ولی من فقط فکر میکردم این دوتا دوستن وگرنه غلط کردم همچین چیزی بگم




نمیشد که تا آخر بشینم اینجوری نگاش کنم
کامل از غذا خوردی بیرون نرفته بود که گفتم
ـ من که چیزی بدی نگفتم....گفتم ؟


با آخرین کلمه ای که از دهنم خارج شد سر جاش وایستاد بدون اینکه برگرده سمتم


تهیونگ : شنیدم از این به بعد قراره با سال ششمیا بیای کلاس ، امروز کلاس گرگینه شناسی داریم....ساعت ۶ !


بعد دَرِ غذاخوری‌رو باز کردو رفت
همین ؟
واقعا که ...
وقتی میگم آدمای اینجا عجیبن باور نمیکنین


اما عجیب‌ترینش اینجاس..
وقتی رفت غذاخوری در سکوتی تلخ فرو رفت
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یعنی اونا چرا انقدر از هم متنفرن ؟
اتفاقی بینشون افتاده ؟

« اون زندگیمو خراب کرد...اون خانوادمو کشت »

کی خانوادشو کشته ؟
جونگ کوک ؟
یعنی بخاطر همین از هم متنفرن ؟
بخاطر همین تهیونگ ، جونگ کوکو حرو*مزاده صدا کرد ؟
یعنی تهیونگ هم مثل من خانوادش کشته شده ؟
اونم مثل من یتیمه ؟
کی بزرگش کرده حالا ؟
آقای کای ؟
یا یه کس دیگه ای ؟
اصلا جونگ کوک چی ؟
چرا خانواده تهیونگ رو کشته ؟
بلکه تهیونگ هم کار بدی با جونگ کوک کرده که این اتفاق افتاده ؟
چه معلوم بلکه جونگ کوک هم یتیمه ؟

هوفففففف...
سوالای توی ذهنم تمومی نداشتن
جواب هر سوالام سوال بودن و همین باعث سردردم میشد

توی کلاس ...
ساعت ۶ ...
تنها روی نیمکت ...
نشسته بودم
همه توی کلاس با دوستاشون میگفتن و میخندن


آنقدر تو فکر رفته بودم که کلافه شده بودم...خیلی
در حدی که خوابم میومد
هوفی کشیدم و سرمو روی ساعد دستم که روی میز نیمکت بود گذاشتم
چشمام آروم آروم گرم میشدن و آماده برای خوابیدن...


همون لحظه حس کردم یکی اومد پیشم نشست
احتمالا کایرا باشه


نه وایسا ببینم...
من الان تو کلاسِ سال ششمیام
کایرا هم تو کلاسِ سال اولیا
پس...
کسی که پیشم نشسته الان یکی از کار آموزای سال ششمیاس
یعنی کی می‌تونه باشه ؟

آروم بدون اینکه سرمو بلند کنم چرخوندم به سمت طرفی نشسته
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که.....لعنتی
اون .....‌ اون
جونگ کوک بود
سریع سرمو بلند کردم و مرتب نشستم
انگار بعد اینکه پیشم نشست خستگی باهام خداحافظی کرد
هر از گاهی ضایع یه نگاهی بهش مینداختم

اصلا حواسش پیشم نبود
یه خودکار تو دستش روی کاغذ به چیزی میکشید
اصلا معلوم نبود چی می‌کشه

همون لحظه معلم اومد با دوتا پسر که میخورد ۲۲ سالشون باشه
قیافشون با عن دستشویی فرقی نداشت
همین که معلم وارد شد همه کارآموزایی که روی نیمکت نشسته بودن بلند شدن....به عنوان احترام
منم بلند شدم....اما جونگ کوک نه !

رفتارش جوری بود که انگار معلم نیومده...اون مرتیکه چرا اینجوریه


معلم : میتونین بشینین


همین که معلم اینو گفت همه دانش آموزا نشستن
منم دستی به زیر دامنم کشیدم و بعدش نشستم

ادامه دارد...

نمی‌خواستم بیشتر از این با ویو راوی بنویسم خسته شدم دیگه 🙄
و اینکه این پارت یکم زیاد شد 😶
دیدگاه ها (۲)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟗معلم روبه اون دو پسر ک...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟎گرگینه جاتهی ؟این دیگه...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟕در واقع این سوال خیلی ...

فالوشه🎀https://wisgoon.com/m.j_i.n

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۶هفته‌ی دوم که گذشت، جونگ کوک ک...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟖ـ در روز ۱۶ آوریل سال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط