{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایستاده و به ویترین فروشگاه نگاه می کرد

ایستاده و به ویترین فروشگاه نگاه می کرد
زنی در حال عبور اورا به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت مواظب خودت باش
کودک :ببخشید خانم شما خدا هستید؟
لبخند زد و گفت :نه، یکی از بنده های خدا هستم
کودک :میدانستم با او نسبتی داری..
دیدگاه ها (۱)

این روزها پوستم کمی نازکتر شده. این روزها طاقتم کمی بی حوصله...

اوضاع حالم چطوره دکتر؟؟؟ دکتر :همراهت کسی هست؟؟؟ آره تو جیبم...

ساده هستم ساده می بینم ساده می پندارم زندگی را نمیدانستم جرم...

معنی چراغ زرد در دنیا :از سرعت خود بکاهید و آماده ی توقف شوی...

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صبح با صدای باران شروع شده ...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

پارت ششم | تغییر رفتاردو روز از ماجرای کافه گذشته بود.از آن ...

پارت ۳

فیک : بین راندها

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمی‌ش...

Part 1

پارت ۳۵ بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط