{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش

کاش
[ درد ]
آنقدر کوچک می‌شدکه
پشتِ میزِ یک کافه می‌نشست
چای می‌خورد
ساعتش را نگاه می‌کرد
و با عجله می‌گفت :
خداحافظ ...
دیدگاه ها (۳)

آدم ها متعلق به خودشانندما فقط می توانیم دوستشان داشته باشیم...

بچه که بودمهر کی جلوی درمون بازی میکرد...حسادت میکردم می گف...

چه کسی مسئول رسیدگی به خوابهاست...؟فقط چند قدم مانده بود تا ...

خابم نمیبردن اینکه شب زنده داری عادتم باشد نهچیزی .بالاتر از...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط