گیسوی شب

☀️گیسوی شب☀️
# پارت دویست وبیست ودو


آریا:
طبق خواسته ای آقا جون که تو جمع گفت میخواد بره مشهد ومیخواد کسانی هم باهاش باشن همه یه بهونه آوردن وآقا جون منو گیسو رو خواسته بود که همراهش بریم نمی دونم چرا فکر می کردم مخالفت می کنه ولی بر عکس گیسو با خوشحالی پذیرفت وچشاش پر اشک شد متعجب داشتم نگاش می کردم که یاشار خم شد کنار گوشم گفت : تو نمی دونی گیسو تا حالا مشهد نرفته
متعجب گفتم : واقعا ؟!
خندید وگفت : آخرین باری که خودت رفتی رو یادته ؟
- فکر کنم هجده نوزده سالم بود با آقا جون وخانم ...‌چه جالب آقا جونم الان از من خواسته باهاش برم
اروم گفت : خنگی واقعا اریا
با چشم غره نگاش کردم خندید وگفت :خب هستی دیگه آقا جونم بخاطر شماست که این همه دروغ مسلحتی کرده بفهم دیگه
آروم خندیدم نگاه گیسو به من بود تا فهمید نگاش می کنم روشو برگردوند عجب ؟!!!!
یاشار : میخوای باهاش حرف بزنم
- نه درست میشه
دستمو به شونه اش زدم لبخند زد وگفت : براتون هر کاری بگی می کنم همش تقصیر من شد اون اتفاقات افتاد
- بی خیال پسر ...
بهش لبخند زدم یاشین اومد کنارمون وگفت: چی میگید در گوش هم
یاشار پفی کرد وگفت : ببین نمیخواد بزرگ شه
یاشین آروم زد تو سرش وگفت : هی من از تو بزرگترم
با خنده نگاشون می کردم که کل کل می کردن
آقا جون با صدای بلندی گفت : یاشار بابا بیا اینجا
یاشار بلند شد ورفت کنار آقا جون نمی دونم چی بهش می گفت ولی با دقت گوش می داد وسرشو تکون می داد بعدم بلند شد وگفت : خب دیگه ما بریم
گلین جان
گلین زود بلند شد وخداحافظی کردن ورفتن بعدم عمه وبقیه پشت سر هم بلند شدن وعازم رفتن شدن بابا اشاره کرد باهاشون برم تا دم در سالن وقتی کنارش قرار گرفتم با مهربونی گفت : فردا سوپرایز قشنگی برات میشه
لبخند کمرنگی زدم وگفتم : ممنونم بابا
مامان بوسیدم وگفت : صبح میایم ...آریا دیگه ناراحت نبینمت مامان هر چی خدا بخواد همون میشه
لبخند زدم وبغلش کردم بوی بهشت رو می داد آرامش آغوشش رو فقط با گیسو تجربه کرده بودم
- مامان برام دعا کن
اخم ریزی کرد وگفت : به دعای من امیدواری با کرم اون بالایی
دستشو رو صورتم کشید وگفت : ازش بخواه بی جواب نمیزاره
- چشم ..ولی اگه یکی از فرشته هاشم برام دعا کنه دعای منو زودتر می شنوه
خندید وبابابا رفتن برگشتم تو سالن زن عمو داشت میز رو جم می کرد حبری از آقا جون وخانم جون نبود عمو هم نبود وگیسو تو آشپزخونه داشت ظرف ها رو تو ماشین ظرف شویی می چید
- کمک کنم زن عمو
زن عمو با مهربونی نگام کرد وگفت : نه عزیزم برو استراحت کن فردا پرواز دارید
- شب خوش
- شبت بخیر پسرم ...
دیدگاه ها (۱)

☀️گیسوی شب☀️ادامه ..# پارت دویست وبیست ودوآریا: - شبت بخیر ...

☀️گیسوی شب☀️# پارت دویست وبیست وسه ...گیسو : با نوازش موهام ...

☀️گیسوی شب☀️# پارت دویست وبیست ویک ...آریا:بابا با ملایمت گف...

☀️گیسوی شب☀️ادامه # پارت دویست وبیست...آریا : با لمس دست رو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۲۴ و بلند شد و کتری رو روشن ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۳خيلي عالي بود و اصلا از سر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط