سفید و سیاه🤍🖤
سفید و سیاه🤍🖤
پارت دوازدهم⚡️
# قسمت ۱۲: «دازای میفهمه» 🤍🖤
**صحنه ۱ - داخلی: لابی هتل - صبح**
دازای با یه نگاه تیز به آتسوشی و آکوتاگاوا نگاه میکنه. چیزی عوض شده، خودش میفهمه.
**دازای:** *(با لبخند پهن)* اوه؟
**آتسوشی:** *(سریع)* چیه؟
**دازای:** هیچی هیچی... فقط هوا امروز خوبه!
چویا از کنارش رد میشه.
**چویا:** دازای چرا اینجوری نیشت بازه؟
**دازای:** *(زیر لب به چویا)* فکر کنم دیشب یه اتفاقی افتاده.
چویا نگاهی به آتسوشی و آکوتاگاوا میندازه. آتسوشی گردنشو با یقهش پوشونده، صورتش کمی قرمزه. آکوتاگاوا داره به جای دیگهای نگاه میکنه.
**چویا:** *(زیر لب)* ...جدی؟
**دازای:** *(ذوقزده)* گفتم که!
---
**صحنه ۲ - بیرونی: بیرون هتل - بعد**
دازای کنار آتسوشی راه میره.
**دازای:** *(آروم)* خب؟ گردنت چطوره؟
آتسوشی تقریباً میخوره زمین.
**آتسوشی:** چـ... چی؟!
**دازای:** *(با لبخند)* گفتم مراقب گردنت باش. گوش دادی!
**آتسوشی:** *(قرمز میشه)* تو... از کجا...
**دازای:** *(بیخیال)* آتسوشی کوچولو... آکوتاگاوا سالهاست نگاهش اینجوری نبوده.
آتسوشی به آکوتاگاوا که جلوتر داره راه میره نگاه میکنه. انگار حس کرده، یه لحظه برمیگرده و نگاهش میکنه. بعد سریع رو برمیگردونه.
آتسوشی قلبش تند میزنه.
**پایان قسمت ۱۲** 🤍🖤
پارت دوازدهم⚡️
# قسمت ۱۲: «دازای میفهمه» 🤍🖤
**صحنه ۱ - داخلی: لابی هتل - صبح**
دازای با یه نگاه تیز به آتسوشی و آکوتاگاوا نگاه میکنه. چیزی عوض شده، خودش میفهمه.
**دازای:** *(با لبخند پهن)* اوه؟
**آتسوشی:** *(سریع)* چیه؟
**دازای:** هیچی هیچی... فقط هوا امروز خوبه!
چویا از کنارش رد میشه.
**چویا:** دازای چرا اینجوری نیشت بازه؟
**دازای:** *(زیر لب به چویا)* فکر کنم دیشب یه اتفاقی افتاده.
چویا نگاهی به آتسوشی و آکوتاگاوا میندازه. آتسوشی گردنشو با یقهش پوشونده، صورتش کمی قرمزه. آکوتاگاوا داره به جای دیگهای نگاه میکنه.
**چویا:** *(زیر لب)* ...جدی؟
**دازای:** *(ذوقزده)* گفتم که!
---
**صحنه ۲ - بیرونی: بیرون هتل - بعد**
دازای کنار آتسوشی راه میره.
**دازای:** *(آروم)* خب؟ گردنت چطوره؟
آتسوشی تقریباً میخوره زمین.
**آتسوشی:** چـ... چی؟!
**دازای:** *(با لبخند)* گفتم مراقب گردنت باش. گوش دادی!
**آتسوشی:** *(قرمز میشه)* تو... از کجا...
**دازای:** *(بیخیال)* آتسوشی کوچولو... آکوتاگاوا سالهاست نگاهش اینجوری نبوده.
آتسوشی به آکوتاگاوا که جلوتر داره راه میره نگاه میکنه. انگار حس کرده، یه لحظه برمیگرده و نگاهش میکنه. بعد سریع رو برمیگردونه.
آتسوشی قلبش تند میزنه.
**پایان قسمت ۱۲** 🤍🖤
- ۲۲۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط