پارت ۴۰
پارت ۴۰
صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.
ولی زمان دیگه عادی حرکت نمیکرد.
همه چیز کند شده بود.
جونگکوک جلوی من ایستاده بود.
مثل دیوار.
مثل تنها چیزی که بین من و مرگ بود.
مینهو کنار در بود، اسلحهاش بالا.
و چند نفر از نیروها پشت سرش.
ولی چیزی که بیشتر از همه ترسوندم…
اون سکوت قبل از طوفان بود.
جونگکوک آروم نفس کشید.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— ا/ت، گوشهاتو بگیر.
+:
— نه!
حتی فکرش رو هم نمیکردم.
ولی قبل اینکه بحث کنم، دستش خیلی سریع دور شونهم حلقه شد و منو کشید پشت دیوار.
بدنش کامل جلوی من قرار گرفت.
و همون لحظه صدای درگیری شروع شد.
شلیک.
داد.
صدای شکستن شیشه.
قلبم داشت دیوونه میشد.
+:
— جونگکوک… تو زخمیای!
هیچ جوابی نداد.
فقط یه دستشو گذاشت روی سرم، طوری که صورتمو به سینهش نزدیک نگه داره.
و آروم گفت:
-:
— نگاه نکن.
ولی من داشتم میلرزیدم.
نه فقط از ترس.
از اینکه میدونستم اون وسط، اون داره میجنگه.
برای من.
چند ثانیه گذشت.
بعد صدای مینهو اومد:
(/):
— سمت چپ پاکه!
و بعد صدای شلیک دیگه.
بدن جونگکوک یه لحظه سفت شد.
ولی هنوز تکون نخورده بود.
انگار داشت اجازه نمیداد حتی یه گلوله به من نزدیک بشه.
دستم ناخودآگاه یقه هودیشو گرفت.
+:
— خواهش میکنم… نرو…
جونگکوک سرشو آروم آورد پایین.
چشمهاش برای یه لحظه با من قفل شد.
اون نگاه…
پر از جنگ.
پر از عشق.
پر از ترس.
-:
— اگه اینو میخوای تموم شه…
مکث کرد.
نفسش سنگین بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— فقط بهم اعتماد کن.
و همون لحظه از پشت دیوار بیرون رفت.
و من…
برای اولین بار نفهمیدم باید دنبالشم برم یا دعا کنم برگرده.
صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.
ولی زمان دیگه عادی حرکت نمیکرد.
همه چیز کند شده بود.
جونگکوک جلوی من ایستاده بود.
مثل دیوار.
مثل تنها چیزی که بین من و مرگ بود.
مینهو کنار در بود، اسلحهاش بالا.
و چند نفر از نیروها پشت سرش.
ولی چیزی که بیشتر از همه ترسوندم…
اون سکوت قبل از طوفان بود.
جونگکوک آروم نفس کشید.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— ا/ت، گوشهاتو بگیر.
+:
— نه!
حتی فکرش رو هم نمیکردم.
ولی قبل اینکه بحث کنم، دستش خیلی سریع دور شونهم حلقه شد و منو کشید پشت دیوار.
بدنش کامل جلوی من قرار گرفت.
و همون لحظه صدای درگیری شروع شد.
شلیک.
داد.
صدای شکستن شیشه.
قلبم داشت دیوونه میشد.
+:
— جونگکوک… تو زخمیای!
هیچ جوابی نداد.
فقط یه دستشو گذاشت روی سرم، طوری که صورتمو به سینهش نزدیک نگه داره.
و آروم گفت:
-:
— نگاه نکن.
ولی من داشتم میلرزیدم.
نه فقط از ترس.
از اینکه میدونستم اون وسط، اون داره میجنگه.
برای من.
چند ثانیه گذشت.
بعد صدای مینهو اومد:
(/):
— سمت چپ پاکه!
و بعد صدای شلیک دیگه.
بدن جونگکوک یه لحظه سفت شد.
ولی هنوز تکون نخورده بود.
انگار داشت اجازه نمیداد حتی یه گلوله به من نزدیک بشه.
دستم ناخودآگاه یقه هودیشو گرفت.
+:
— خواهش میکنم… نرو…
جونگکوک سرشو آروم آورد پایین.
چشمهاش برای یه لحظه با من قفل شد.
اون نگاه…
پر از جنگ.
پر از عشق.
پر از ترس.
-:
— اگه اینو میخوای تموم شه…
مکث کرد.
نفسش سنگین بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— فقط بهم اعتماد کن.
و همون لحظه از پشت دیوار بیرون رفت.
و من…
برای اولین بار نفهمیدم باید دنبالشم برم یا دعا کنم برگرده.
- ۲۱۲
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط