{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۹

پارت ۳۹

همه چیز توی یک ثانیه عوض شد.

اون گرما، اون نزدیکی، اون آرامش…

انگار اصلاً وجود نداشت.

صدای آژیر خطر توی کل ساختمون پیچیده بود و نور قرمز چراغ‌ها روی دیوارها می‌رقصید.

و چهره جونگکوک…

کاملاً سرد شده بود.

دستم هنوز روی گونه‌ش بود، ولی بدنش دیگه اون آدم چند ثانیه پیش نبود.

فکش سفت شد.

چشم‌هاش تیره‌تر از قبل.

و خیلی آروم گفت:

-:
— عقب برو.

+:
— چی شده؟!

جواب نداد.

فقط سریع دستمو گرفت و از کنار تخت کنار کشید.

و همون لحظه در اتاق با ضربه باز شد.

مینهو وارد شد.

(/):
— حمله‌ست.

قلبم فرو ریخت.

+:
— چی؟!

مینهو حتی بهم نگاه نکرد.

(/):
— مسیر رو پیدا کردن. دارن میان داخل.

و قبل اینکه حتی بتونم نفس بکشم، جونگکوک از تخت بلند شد.

با وجود زخمش.

با وجود بانداژ خونی.

انگار درد براش معنایی نداشت.

+:
— تو نمیتونی بلند شی!

جونگکوک خیلی سریع نگاهم کرد.

و اون نگاه…

یه ترکیب عجیب از عشق و خطر بود.

-:
— ا/ت، گوش کن.

قدم اومد سمتم.

دستشو گذاشت روی صورتم.

آروم‌تر از همیشه.

ولی صدای بیرون داشت دیوونه‌کننده میشد.

-:
— هر چی شد، همینجا بمون.

+:
— نه!

فوراً دستشو گرفتم.

+:
— من نمیذارم تنهایی بری!

چشم‌هاش برای یه لحظه بسته شد.

انگار داشت خودش رو کنترل میکرد که نرم نشه.

بعد خیلی آهسته گفت:

-:
— اگه بیای، میترسم نتونم ازت محافظت کنم.

قلبم شکست.

ولی هنوز ولش نکردم.

+:
— من از تو جدا نمیشم.

چند ثانیه سکوت.

و بعد…

جونگکوک خیلی آروم پیشونیمو بوسید.

طولانی‌تر از قبل.

انگار خداحافظی نبود…

انگار قول بود.

-:
— پس کنار من بمون.

و همون لحظه صدای شلیک از بیرون اومد.

بلند.

نزدیک.

مینهو فوراً اسلحه‌شو کشید.

(/):
— حرکت کنید!

و جونگکوک خیلی سریع منو پشت خودش کشید.

اون لحظه…

فهمیدم این دیگه فقط عشق نیست.

این جنگه.

و من وسطش بودم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.ولی زمان دیگه عادی حر...

پارت ۳۸همون لحظه حس کردم کل صورتم داغ شد.لعنتی.توی اون وضعیت...

پارت ۳۷همین که صدام کرد…رسماً بغضم ترکید.نمیدونستم تا اون لح...

پارت ۳۳گوشی از دستم افتاد روی زمین.صدای تیر هنوز توی گوشم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط