پارت ۳۸
پارت ۳۸
همون لحظه حس کردم کل صورتم داغ شد.
لعنتی.
توی اون وضعیت هم یادش مونده بود.
جونگکوک هنوز نگام میکرد.
اون مدل نگاههایی که انگار مستقیم میرن توی قلب آدم.
لبمو گاز گرفتم و سعی کردم نگاهمو بدزدم.
+:
— تو الان باید استراحت کنی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— فرار نکن.
قلبم دوباره خیانت کرد.
+:
— فرار نمیکنم.
-:
— پس نگام کن.
و خدای من.
این مرد حتی زخمی هم خطرناک بود.
آروم نگاش کردم.
جونگکوک خیلی آهسته دستمو کشید نزدیکتر.
طوری که حالا کاملاً کنار تختش بودم.
فاصلهمون اونقدر کم شده بود که نفساشو حس میکردم.
و اون نگاهش…
گرم بود.
خسته بود.
عاشق بود.
-:
— دوباره بگو.
نفسم لرزید.
+:
— جونگکوک…
-:
— لطفاً.
قسم میخورم قلبم اون لحظه ذوب شد.
چون اون مردی که همه ازش میترسیدن…
الان با اون چشمهای خسته فقط داشت از من یه جمله میخواست.
آروم دستمو گذاشتم روی گونهش.
و خیلی آهسته گفتم:
+:
— دوستت دارم.
جونگکوک چشمهاشو بست.
انگار شنیدن اون جمله واقعاً آرومش کرده بود.
بعد خیلی نرم سرشو به دستم تکیه داد.
و زمزمه کرد:
-:
— دوباره زنده شدم.
اشکام دوباره جمع شدن.
ولی این بار از ترس نبود.
از زیادیِ احساس بود.
جونگکوک آروم چشم باز کرد.
نگاهش افتاد روی لبهام.
و اون سکوت بینمون یهویی سنگین شد.
نه سنگینِ بد.
اون مدل سنگینیهایی که قلب آدمو کند میکنن.
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— میتونم ببوسمت؟
قلبم رسماً از کار افتاد.
حتی تو اون وضعیت هم اجازه میگرفت.
لعنتی.
خیلی آروم سرمو تکون دادم.
جونگکوک دستشو آورد پشت گردنم و خیلی نرم کشیدم سمته خودش.
و بعد…
لبهاش آروم روی لبهام نشست.
این بار بوسهش فرق داشت.
آروم بود.
خیلی آروم.
ولی پشتش یه عالمه احساس خوابیده بود.
ترس.
دلتنگی.
و اون عشقی که هردومون دیگه نمیتونستیم قایمش کنیم.
دستم ناخودآگاه رفت بین موهاش.
و جونگکوک خیلی آروم نفسشو بین بوسه بیرون داد.
اون صدا…
خدای من.
وقتی خیلی آهسته ازم فاصله گرفت، هنوز پیشونیش به پیشونیم چسبیده بود.
چشمهاش نیمهباز بود و نگاهش هنوز روی لبهام مونده بود.
بعد خیلی آروم، با صدایی گرفته زمزمه کرد:
-:
— تو واقعاً نقطه ضعف منی.
و قبل اینکه بتونم جواب بدم…
صدای آژیر خطر توی ساختمون پیچید.
بلند.
وحشتناک.
و همون لحظه چهره جونگکوک کامل عوض شد.
همون لحظه حس کردم کل صورتم داغ شد.
لعنتی.
توی اون وضعیت هم یادش مونده بود.
جونگکوک هنوز نگام میکرد.
اون مدل نگاههایی که انگار مستقیم میرن توی قلب آدم.
لبمو گاز گرفتم و سعی کردم نگاهمو بدزدم.
+:
— تو الان باید استراحت کنی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— فرار نکن.
قلبم دوباره خیانت کرد.
+:
— فرار نمیکنم.
-:
— پس نگام کن.
و خدای من.
این مرد حتی زخمی هم خطرناک بود.
آروم نگاش کردم.
جونگکوک خیلی آهسته دستمو کشید نزدیکتر.
طوری که حالا کاملاً کنار تختش بودم.
فاصلهمون اونقدر کم شده بود که نفساشو حس میکردم.
و اون نگاهش…
گرم بود.
خسته بود.
عاشق بود.
-:
— دوباره بگو.
نفسم لرزید.
+:
— جونگکوک…
-:
— لطفاً.
قسم میخورم قلبم اون لحظه ذوب شد.
چون اون مردی که همه ازش میترسیدن…
الان با اون چشمهای خسته فقط داشت از من یه جمله میخواست.
آروم دستمو گذاشتم روی گونهش.
و خیلی آهسته گفتم:
+:
— دوستت دارم.
جونگکوک چشمهاشو بست.
انگار شنیدن اون جمله واقعاً آرومش کرده بود.
بعد خیلی نرم سرشو به دستم تکیه داد.
و زمزمه کرد:
-:
— دوباره زنده شدم.
اشکام دوباره جمع شدن.
ولی این بار از ترس نبود.
از زیادیِ احساس بود.
جونگکوک آروم چشم باز کرد.
نگاهش افتاد روی لبهام.
و اون سکوت بینمون یهویی سنگین شد.
نه سنگینِ بد.
اون مدل سنگینیهایی که قلب آدمو کند میکنن.
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— میتونم ببوسمت؟
قلبم رسماً از کار افتاد.
حتی تو اون وضعیت هم اجازه میگرفت.
لعنتی.
خیلی آروم سرمو تکون دادم.
جونگکوک دستشو آورد پشت گردنم و خیلی نرم کشیدم سمته خودش.
و بعد…
لبهاش آروم روی لبهام نشست.
این بار بوسهش فرق داشت.
آروم بود.
خیلی آروم.
ولی پشتش یه عالمه احساس خوابیده بود.
ترس.
دلتنگی.
و اون عشقی که هردومون دیگه نمیتونستیم قایمش کنیم.
دستم ناخودآگاه رفت بین موهاش.
و جونگکوک خیلی آروم نفسشو بین بوسه بیرون داد.
اون صدا…
خدای من.
وقتی خیلی آهسته ازم فاصله گرفت، هنوز پیشونیش به پیشونیم چسبیده بود.
چشمهاش نیمهباز بود و نگاهش هنوز روی لبهام مونده بود.
بعد خیلی آروم، با صدایی گرفته زمزمه کرد:
-:
— تو واقعاً نقطه ضعف منی.
و قبل اینکه بتونم جواب بدم…
صدای آژیر خطر توی ساختمون پیچید.
بلند.
وحشتناک.
و همون لحظه چهره جونگکوک کامل عوض شد.
- ۲۶۹
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط