پلیس در آستانه مافیا پارت 32
پلیس در آستانه مافیا پارت 32
منظورش چی بود این کی بود که سنارو اذیت میکنه منظورش از اون من بودم
ویو جونکوک
صدای زنگ در آمد خدمه درو باز کرد که جنی آمد داخل اون اینجا چیکار میکنی
جونکوک: اینجا چیکار میکنی
جنی: آدم با مهمون اینطوری حرف میزنه
جونکوک: چرت نگو چرا آمدی (سرد و عصبی)
جنی:همینجوری آمدم بابابزرگ گفت بیام بهتون سر بزنم
جونکوک: باشه
گوشم زنگ خورد رفتم جواب بدم نامجون بود
ویو سنا
جنی آمده بود اینجا اصلأ حس خوبی نداشتم که گوشی جونکوک زنگ خورد
رفت جواب بده جنی هم داشت میرفت
سنا:کجا
جنی : دستشویی
سنا:باشه
ویو جونکوک
داشتم با نامجون حرف میزدم
گفتم نگران نباشه سنا چیزی نمیدونه غط کردم که برگشتم جنی رو دیدم
جونکوک:اینجا چه غلطی میکنی (سرد و عصبی)
جنی : عمو خانواده سنارو کشته
جونکوک:اگه سنا بفهمه که پدرم باعث مرگ خانوادش شده من تورو میکشم (سرد و عصبی)
بعد از کنارش رد شدم و رفتم
پیش سنا توی اتاق خوابش بود
سنا:از اینکه جنی آمده اینجا اصلأ حس خوبی ندارم
جونکوک: نترس میره نگران نباش
بغلش کردم داراز کشیده بودیم
که سنا خوابش برده بود آروم جوری که بیدار نشه
دستمو از زیر سرش درآوردم پتو رو روش کشیدم سرشو بوسیدم
از اتاق رفتم بیرون رفتم توی اتاق کارم
ویو سنا
از خواب بیدار شدم نشسته بودم که جنی آمد توی اتاق
سنا:اینجا چیکار میکنی
جنی :میخوای بدونی قاتل خانواده ات کیه
بلند شدم رو به روش وایسادم
سنا:چی داری میگی
جنی :میدونم قاتل خانواده ات کیه
سنا:چ.چی
جنی :عموم یعنی پدر جونکوک قاتل خانواده اته وجونکوک هم میدونست
سنا:د.داری دروغ میگی
جنی : اگه حرفمو باور نمیکنی از جونکوک بپرس
عصبی شدم موهای جنی رو گرفتم و کشوندمش توی پذیرایی
جنی :آخ ولم کن دیونه ای تو
و درو باز کردم انداختمش بیرون درو بستم که جونکوک آمد
سنا:تو میدونستی (گریه)
جونکوک: چی رو
سنا:اینکه قاتل خانواده ام پدرته(گریه)
جونکوک: اره میدونستم
سنا: چ.چرا نگفتی (گریه)
جونکوک:میترسیدم که از دستت بدم
سنا: من میرم (بغض و اشک )
جونکوک:تو جایی نمیری
سنا: میرم توهم نمیتونی جلوم رو بگیری
جونکوک:سنا چرت و پرتی نگو (عصبی)
میخواستم درو باز کنم برم
که جونکوک دستمو کشید
بردم توی اتاق درو بست
سنا:درو باز کن (داد)
اینقدر که زدم به در خسته شدم رفتم کنار پنجره ارتفاعش زیاد نبود
اگه میپریدم پام پیچ میخورد
از پنجره پریدم که پام پیچ خورد دویدم از اون عمارت آمدم بیرون
تا توان داشتم میدویدم که افراد جونکوک افتادن دنبالم میدویدم اما گرفتنم
خیلی میترسیدم
بعد یه ربع رسیدیم
عمارت رفتیم داخل که جونکوک رو مبل نشسته بود شیشه مشروب توی دستش داشت میخورد تا منو دید همشو سر کشید
آمد سمتم دستمو گرفت کشید برد
بچه ها اگه حمایت زیاد کنید و کامنت بزارین درمورد فیک دیگه شرط نمیزارم
منظورش چی بود این کی بود که سنارو اذیت میکنه منظورش از اون من بودم
ویو جونکوک
صدای زنگ در آمد خدمه درو باز کرد که جنی آمد داخل اون اینجا چیکار میکنی
جونکوک: اینجا چیکار میکنی
جنی: آدم با مهمون اینطوری حرف میزنه
جونکوک: چرت نگو چرا آمدی (سرد و عصبی)
جنی:همینجوری آمدم بابابزرگ گفت بیام بهتون سر بزنم
جونکوک: باشه
گوشم زنگ خورد رفتم جواب بدم نامجون بود
ویو سنا
جنی آمده بود اینجا اصلأ حس خوبی نداشتم که گوشی جونکوک زنگ خورد
رفت جواب بده جنی هم داشت میرفت
سنا:کجا
جنی : دستشویی
سنا:باشه
ویو جونکوک
داشتم با نامجون حرف میزدم
گفتم نگران نباشه سنا چیزی نمیدونه غط کردم که برگشتم جنی رو دیدم
جونکوک:اینجا چه غلطی میکنی (سرد و عصبی)
جنی : عمو خانواده سنارو کشته
جونکوک:اگه سنا بفهمه که پدرم باعث مرگ خانوادش شده من تورو میکشم (سرد و عصبی)
بعد از کنارش رد شدم و رفتم
پیش سنا توی اتاق خوابش بود
سنا:از اینکه جنی آمده اینجا اصلأ حس خوبی ندارم
جونکوک: نترس میره نگران نباش
بغلش کردم داراز کشیده بودیم
که سنا خوابش برده بود آروم جوری که بیدار نشه
دستمو از زیر سرش درآوردم پتو رو روش کشیدم سرشو بوسیدم
از اتاق رفتم بیرون رفتم توی اتاق کارم
ویو سنا
از خواب بیدار شدم نشسته بودم که جنی آمد توی اتاق
سنا:اینجا چیکار میکنی
جنی :میخوای بدونی قاتل خانواده ات کیه
بلند شدم رو به روش وایسادم
سنا:چی داری میگی
جنی :میدونم قاتل خانواده ات کیه
سنا:چ.چی
جنی :عموم یعنی پدر جونکوک قاتل خانواده اته وجونکوک هم میدونست
سنا:د.داری دروغ میگی
جنی : اگه حرفمو باور نمیکنی از جونکوک بپرس
عصبی شدم موهای جنی رو گرفتم و کشوندمش توی پذیرایی
جنی :آخ ولم کن دیونه ای تو
و درو باز کردم انداختمش بیرون درو بستم که جونکوک آمد
سنا:تو میدونستی (گریه)
جونکوک: چی رو
سنا:اینکه قاتل خانواده ام پدرته(گریه)
جونکوک: اره میدونستم
سنا: چ.چرا نگفتی (گریه)
جونکوک:میترسیدم که از دستت بدم
سنا: من میرم (بغض و اشک )
جونکوک:تو جایی نمیری
سنا: میرم توهم نمیتونی جلوم رو بگیری
جونکوک:سنا چرت و پرتی نگو (عصبی)
میخواستم درو باز کنم برم
که جونکوک دستمو کشید
بردم توی اتاق درو بست
سنا:درو باز کن (داد)
اینقدر که زدم به در خسته شدم رفتم کنار پنجره ارتفاعش زیاد نبود
اگه میپریدم پام پیچ میخورد
از پنجره پریدم که پام پیچ خورد دویدم از اون عمارت آمدم بیرون
تا توان داشتم میدویدم که افراد جونکوک افتادن دنبالم میدویدم اما گرفتنم
خیلی میترسیدم
بعد یه ربع رسیدیم
عمارت رفتیم داخل که جونکوک رو مبل نشسته بود شیشه مشروب توی دستش داشت میخورد تا منو دید همشو سر کشید
آمد سمتم دستمو گرفت کشید برد
بچه ها اگه حمایت زیاد کنید و کامنت بزارین درمورد فیک دیگه شرط نمیزارم
- ۱۲۸
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط