{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پلیس در آستانه مافیا پارت 31

پلیس در آستانه مافیا پارت 31
پیراهنش رو درآورد داد به من
ویو سنا
خودش از یه کمد دیگه یه تیشرت دراورد پوشید منم پیراهن اونو پوشیدم
جونکوک تا منو دید چشماش برق زد به رون های برهنم نگاه میکرد که سریع پوشوندمشون
سنا:م.من هنوز خوب نشدم
جونکوک:کاری باهات ندارم (پوزخند)
جونکوک داشت میومد سمتم
که در زده شد خدمتکار بود
خدمتکار: ارباب جوان ارباب جئون صداتون میکنن
جونکوک: باشه امدم
جونکوک:یه چند دقیقه اینجا تنها بمون تا من بیام
جونکوک رفت با اینکه میدونست من از تنهایی میترسم
رفتم گوشه اتاق نشستم تا کل اتاقو زیر نظر داشته باشم
دره اتاق باز شد خوشحال فکر کردم جونکوکه که یه مرد مست بود
داشت میومد سمتم دستمو گرفت میخواست به ببوستم
ویو جونکوک
رفتم اتاق کار پدر بزرگم
جونکوک: با من کار داشتین
پدر بزرگ جونکوک : بله پسرم
جونکوک:چیکار
پدر بزرگ جونکوک :این عروسک رو از کجا پیدا کردی
جونکوک: کی
پدر بزرگ جونکوک : نامزدتو میگم دختر خیلی خوشگلیه
جونکوک: می‌دونم
پدر بزرگ جونکوک : می‌خوام مسئولیت باندمو به تو بدم پسرم
جونکوک:چرا
پدر بزرگ جونکوک: من دیگه پیر شدم دیگه توان ندارم میخوام بدم به تو
جونکوک: چشم شب بخیر
پدر بزرگ جونکوک :شب بخیر پسرم
رفتم داخل اتاق که دیدم یه نفر میخواد به زور سنا رو ببوسه اعصبانی شدم کشیدمش عقب تا میخورد مست زدمش
که یه مشت دیگه میزدم میمیرد
جونکوک: به چه حقی بهش دست می‌زدی (داد)
مرد: ارباب........ ببخشید
جونکوک: خفه شو مردک (داد)
میخواستم آخرین مشت رو بزنم دستمو آمده کرده بودم
که سنا با زور کمش و صدایی که بغض داشت گفت
سنا:ن.نکشش ...(بغض و اشک )
دستمو آوردم پایین گلوی مرده رو ول کردم
که مرده پا به فرار گذاشت
من سنارو بغل کردم داشت
مثل ابر بهار گریه میکرد چرا وقتی یکی اذیتش می‌کنه از کسی کمک نمی‌خواد بلند شدم داشتم
همونجا دور خودم می‌چرخیدم
جونکوک: چرا وقتی یکی اذیتت می‌کنه کمک نمی‌خوای (عصبی)
سنا:م.من..من (گریه)
جونکوک: تو چی ها چی چرا وقتی اون بیشرف آمد داخل اتاق صدات در نیومد کمک نخواستی من مگه نمیومدم برام مهم نبودی هاااا چرا صدام نکردی (داد)
سنا: م.میخواستم ..(گریه)
جونکوک: اصلأ چرا باید صدام می‌زدی مگه برات اهمیتی دارم اصلأ دوستم داری میگی من که اونو دوست نداشتم چرا باید صداش میزدم (داد)
رفتم بغلش کردم
سنا:معذرت م..میخوام (گریه)
جونکوک: نمیخوام چیزی بشنوم
سنا: لطفاً (گریه)
جونکوک: گفتم ساکت باش(داد)
برآید استایل بغلش کردم بردم
گذاشتمش روی تخت رفتم کنارش نشستم بغلش کردم لباشو بوسیدم دستشو گذاشت پشت گردنم همراهی کرد
جونکوک: می‌دونی داری چیکار می‌کنی
سنا: چی
جونکوک: داری دیونه ام. می‌کنی روانیم میکنی روانی خودت
(فردا)
ویو سنا
با نوری که به صورتم میخورد بیدار شدم
جونکوک کنارم خوابیده بود آروم بوسیدمش چشماشو آروم باز کرد
جونکوک: صبح بخیر
سنا: صبح بخیر
جونکوک: زود لباساتو بپوش بریم
سر تکون دادم هم من وهم اون لباسامونو پوشیدیم
رفتیم بعد یه ساعت رسیدیم
ویو جونکوک
رسیدیم خونه دوش گرفتم لباس پوشیدم امدم روی مبل دراز کشیدم سنا آمد پاشدم و نشستم
سنا:ر.راحت باش
جونکوک: راحتم اما تو یه چیزی رو مخفی می‌کنی انگار
سنا:من باید. زودتر بهت میگفتم
جونکوک: چی رو
سنا: اون مرده که آمده بود توی اتاق یه نامه داشت
جونکوک:چرا زودتر نگفتی توی نامه چی بود
سنا:باز بیارم بخونی
سنا رفت نامه رو آورد نوشته بود
(متن نامه)
فک کردی بیخیال میشم اون مال منه تو از من گرفتیش
زندگی رو برات جهنم میکنم
عذابت میدم فقط پیش اون کاری از دستم بر نمیاد اما پیش اون هم اذیتت میکنم
تا نکشمت ولت نمیکنم
جئون سنا
(پایان نامه)
منظورش چی بود این کی بود که سنارو اذیت می‌کنه منظورش از اون من بودم

شرط ها
20 تا لایک
20 تا کامنت
5 تا بازنشر
دیدگاه ها (۱۹)

پلیس در آستانه مافیا پارت 30جونکوک: بخواب تا اونجا خیلی راه ...

پلیس در آستانه مافیا پارت 29ساعت 6 بود توی اتاق نشسته بودم ....

پلیس در آستانه مافیا پارت 19 ویو جونکوک گونمو بوسید بهش نگاه...

پلیس در آستانه مافیا پارت 20 ویو جونکوک یعنی پدر مادر سنارو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط