پلیس در آستانه مافیا پارت 34
پلیس در آستانه مافیا پارت 34
یکم مشکوک میزد اما تشنم بود
پس ابو خوردم و درو بستم نشستم بعد
چند مین احساس خفه گی کردم همه جا برام داشت سیاه میشد افتادم
چشمام بسته شد و سیاهی متلق
ویو جونکوک
چند دقیقه است صدای سنا نمیاد
خیلی نگرانش شدم رفتم توی اتاقش که دیدم افتاده روی زمین احساس کردم
الان دیگه میمیرم سریع رفتم سمتش بغلش کردم
جونکوک:سنا چشماتو باز کن سنا تروخدا تنهام نزار من معذرت میخوام باشه (بغض)
به دکتر زنگ زدم که بیاد مایعنش کنه گذاشتمش روی تخت دکتر آمد
رفت داخل اتاق بعد چند مین آمد بیرون
جونکوک:حالش خوبه
دکتر:بله خوبن اما
جونکوک:اما چی
دکتر: به ایشون سم دادن و هرکی این سم رو به ایشون دادن قصد کشتنش رو داشتن
جونکوک:اونی که این کارو کرده رو میکشم
دکتر:آه میخواین ببینتشون به هوش آمدن
جونکوک:باشه ممنون
رفتم داخل اتاق سنا تا منو دید
نشست رفتم کنارش نشستم
جونکوک: معذرت میخوام بابت بد رفتاریام
سنا:من خیلی وقته بخشیدمت
جونکوک:کی این کارو باهات کرد
سنا:یه خدمتکار آمد به من یه آب داد
جونکوک:قیافش رو یادته
سنا:ا.اره
خدمتکار: ارباب با من کار داشتین
جونکوک:بگو همه خدمتکارا پایین جمع باشن
خدمتکار: چشم
ویو سنا
با جونکوک رفتیم پایین که خدمتکارا جمع بودن داشتم
تک به تک بهشون نگاه میکردم که دیدیمش با جونکوک گفتم اینه که جونکوک موهاشو گرفت انداخت زمین
خدمتکار: ارباب به من دستور دادن
جونکوک:کی بهت دستور داد (سرد و عصبی)
خدمتکار: دختر عموتون
جونکوک:جنی(سرد و عصبی)
خدمتکار: بله
جونکوک به بادیگاردا گفت
جونکوک:ببرینش زیر زمین و جنی رو هرگوری هست پیدا کنین(سرد و عصبی)
بادیگاردا همه گفتن چشم و خدمه رو بردن زیر زمین
وقت نهار بود سر میز نهار خوری بودیم
جونکوک:توی این غذاها که سم نرختین (سرد)
خدمتکار: ارباب ما غلط بکنیم ما خانم رو دوست داریم
جونکوک: میتونی بری (سرد)
خدمتکار تعظیم کرد و رفت
ماهم غذارمونو خوردیم رفتیم
توی اتاق جونکوک هم آمد
پیشم منو بغل کرد که در زده شد
بادیگارد: ارباب دختر عموتون رو پیدا کردیم توی زیر زمین هستن
جونکوک:باشه آمدم (سرد)
میخواست بره که دستشو گرفتم
سنا:منم میام
جونکوک: اما عروسکم اونجا حالت بد میشه
سنا: اگه نیام نمیزارم توهم بری
جونکوک:باشه بیا
باهم رفتیم زیر زمین جنی رو دیدم
جنی : جونکوک من کاری نکردم اون به من دستور داد
جونکوک:کی بهت دستور داد(سرد)
جنی : اسمشو نمیدونم فقط باهام تلفنی حرف میزد بهم گفت اگه سنارو بکشم من به تو میرسم اما اون گولم زد
اون عاشق توعه اون تورو میخواد
جونکوک: باشه فهمیدم (سرد)
و جونکوک اسلحه اشو درآورد و به جنی شلیک کرد و جنی مرد
از زیر زمین آمدیم بیرون که برای جونکوک کار پیش آمد
جونکوک: سنا میتونی تنها وایسی تا من بیام
سنا:ب.باشه
جونکوک: هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزن
سنا: باشه
جونکوک بغلم کرد ورفت
لایک یادت نره ❤️
یکم مشکوک میزد اما تشنم بود
پس ابو خوردم و درو بستم نشستم بعد
چند مین احساس خفه گی کردم همه جا برام داشت سیاه میشد افتادم
چشمام بسته شد و سیاهی متلق
ویو جونکوک
چند دقیقه است صدای سنا نمیاد
خیلی نگرانش شدم رفتم توی اتاقش که دیدم افتاده روی زمین احساس کردم
الان دیگه میمیرم سریع رفتم سمتش بغلش کردم
جونکوک:سنا چشماتو باز کن سنا تروخدا تنهام نزار من معذرت میخوام باشه (بغض)
به دکتر زنگ زدم که بیاد مایعنش کنه گذاشتمش روی تخت دکتر آمد
رفت داخل اتاق بعد چند مین آمد بیرون
جونکوک:حالش خوبه
دکتر:بله خوبن اما
جونکوک:اما چی
دکتر: به ایشون سم دادن و هرکی این سم رو به ایشون دادن قصد کشتنش رو داشتن
جونکوک:اونی که این کارو کرده رو میکشم
دکتر:آه میخواین ببینتشون به هوش آمدن
جونکوک:باشه ممنون
رفتم داخل اتاق سنا تا منو دید
نشست رفتم کنارش نشستم
جونکوک: معذرت میخوام بابت بد رفتاریام
سنا:من خیلی وقته بخشیدمت
جونکوک:کی این کارو باهات کرد
سنا:یه خدمتکار آمد به من یه آب داد
جونکوک:قیافش رو یادته
سنا:ا.اره
خدمتکار: ارباب با من کار داشتین
جونکوک:بگو همه خدمتکارا پایین جمع باشن
خدمتکار: چشم
ویو سنا
با جونکوک رفتیم پایین که خدمتکارا جمع بودن داشتم
تک به تک بهشون نگاه میکردم که دیدیمش با جونکوک گفتم اینه که جونکوک موهاشو گرفت انداخت زمین
خدمتکار: ارباب به من دستور دادن
جونکوک:کی بهت دستور داد (سرد و عصبی)
خدمتکار: دختر عموتون
جونکوک:جنی(سرد و عصبی)
خدمتکار: بله
جونکوک به بادیگاردا گفت
جونکوک:ببرینش زیر زمین و جنی رو هرگوری هست پیدا کنین(سرد و عصبی)
بادیگاردا همه گفتن چشم و خدمه رو بردن زیر زمین
وقت نهار بود سر میز نهار خوری بودیم
جونکوک:توی این غذاها که سم نرختین (سرد)
خدمتکار: ارباب ما غلط بکنیم ما خانم رو دوست داریم
جونکوک: میتونی بری (سرد)
خدمتکار تعظیم کرد و رفت
ماهم غذارمونو خوردیم رفتیم
توی اتاق جونکوک هم آمد
پیشم منو بغل کرد که در زده شد
بادیگارد: ارباب دختر عموتون رو پیدا کردیم توی زیر زمین هستن
جونکوک:باشه آمدم (سرد)
میخواست بره که دستشو گرفتم
سنا:منم میام
جونکوک: اما عروسکم اونجا حالت بد میشه
سنا: اگه نیام نمیزارم توهم بری
جونکوک:باشه بیا
باهم رفتیم زیر زمین جنی رو دیدم
جنی : جونکوک من کاری نکردم اون به من دستور داد
جونکوک:کی بهت دستور داد(سرد)
جنی : اسمشو نمیدونم فقط باهام تلفنی حرف میزد بهم گفت اگه سنارو بکشم من به تو میرسم اما اون گولم زد
اون عاشق توعه اون تورو میخواد
جونکوک: باشه فهمیدم (سرد)
و جونکوک اسلحه اشو درآورد و به جنی شلیک کرد و جنی مرد
از زیر زمین آمدیم بیرون که برای جونکوک کار پیش آمد
جونکوک: سنا میتونی تنها وایسی تا من بیام
سنا:ب.باشه
جونکوک: هر اتفاقی افتاد به من زنگ بزن
سنا: باشه
جونکوک بغلم کرد ورفت
لایک یادت نره ❤️
- ۱.۱k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط