پارت
پارت . ۱
(من اول عاشقت بودم)
مطب رو باز کردم.منشی به احترامم بلند شد: خانم بیمار داخل هستن...
گفتم: باشه.وارد شدم .دختره سر برگردوند.چشاش کاسه خون بود.زیر چشاش گود افتاده بود.گفتم: سلام!.با سر جوابمو داد.نشستم روی صندلیم : خب، شروع کن.شروع کرد.گفت و گفت.با شنیدن داستان زندگیش یاد داستان زندگیه خودم افتادم .
برگشتم به پنج سال۵پیش ...........
( فلش بک پنج سال پیش) دستکشا رو دستم کردم.
بی وقفه شروع کردم به زدن .
میزدم و همزمان نمیتونستم جلوی ریختن اشکام رو بگیرم.
هقهقه میکردمو مشت میزدم.سوآ تنها شدی! دیگه هیچکیو نداری! . لعنت بهت!. تازه بلایی که سرم اومده رو وقتی با دستای خودم به دله خاک دادمشون فهمیدم
الان دیگه کیو دارم؟؟؟؟ هیچکی! .دیگه کی پشتمه؟؟؟هیچکی!.
یهو داد زدم : آخه چراااااا؟؟؟ برای چی من انقدر بد بختم؟ چرا تنهام گذاشتین ؟؟؟
الان دیگه کیو دارم.هقهقه هام سر گرفت.یه گوشه نشستم و توی خودم جمع شدم............ سوآ .....سوآ ...سوآ عزیزم؟ ...یهو از خواب پریدم.
اون سو بالای سرم بود.عرق روی پیشونیمو پاک کردم.دیشب اینجا خوابم برده.
اون سو: عزیز دلم خوبی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
دیشب اینجا بودی نه؟ آخه عزیز من میدونم، حق داری ولی داری خودتو میکشی حالا خوبه دیگه توی خودت نمیریزی.
دوباره گریم گرفت!
اون سو: بیا عزیزم بیا..و آغوششو باز کرد چقدر بهش نیاز داشتم .
گریه کردم ..اون سو: پاشو عزیزم بریم دیگه.
.راه افتادیم .اون سو اصرار کرد که بریم خونه ی اونا ولی قبول نکردم
.تا بعد از ظهر داشت توی خیابونا دور دور میزد که شاید حالم خوب شه.ولی نه نمیشد! .
به در و دیوار خونه نگا کردم . هنوز بوشون میومد میتونستم صداشونو بشنوم ..
صداهاشون توی سرم اکو میشد. دور خودم می چرخیدم هر جای خونه یه خاطره بود نمیتونستم خونه رو تحمل کنم با گریه زدم بیرون.
کلاه سویشرتم رو کشیدم روی سرم . بی هدف راه میرفتم و به زندگیم فکر میکردم.
و البته گریه میکردم.توی افکارم غرق بودم که با شنیدن صدای جیغ دختری به سمت صدا سرمو برگردوندم.
چند مرد بازوهای دختری رو گرفته بودن میخواستن سوار ماشین مشکی رنگی که جلوشون بود بکنن.رفتم سمتشون.گفتم: اینجا چه خبره؟
..یکی از اون مردا گفت: به تو ربطی نداره
دختره: نه خانم نرو.اینا میخوان منو ببرن
...انقدر چشاش معصوم بود دلم نیومد ولش کنم.
گفتم: واسه ی چی میخواین ببرینش؟
.مرد: به توربطی از اینجا برو.
...گفتم: تا نگی نمیرم.
مرد کتشو در آورد و گفت: اگه نری یه تیر حرومت میکنم .
یه نگاه به دختره کردم استرس و نگرانی از قیافش میبارید.
پس گفتم: عه؟ اینجوریه؟
با پا یدونه زدم زیر دست مرد که اسلحه از دستش افتاد . یکی دیگه اومد سراغم که با مشت زدم به پهلوش
. بعدی به سمتم دویید که چرخی زدم و با پای راستم زدم توی گیجگاهش...
اون مرد که به دختر نزدیکتر بود بازوشو کشید به سمت ماشین برد.
به سمتش دویدم و با دوتا دست زدم روی گوش هاش گیج شد و افتاد زمین.
دختر به سمتم دوید که دستشو گرفتم و با هم فرار کردیم.
راننده که هنوز توی ماشین بود داشت دنبالمون میومد.
همونطور که دست دختره توی دستم بود پیچیدم توی یه کوچه و چسبیدم به دیوار.
بعد از چند دقیقه نگاهی به بیرون انداختم کسی نبود . بعد رو به دختره
گفتم:واسه ی چی میخواستن ببرنت؟
همینجور که نفس نفس میزد گفت:اونا..منوبا....دوستم...اشتباه گرفتن...ببخشید ولی من باید برم.
و بعد هم دوید و رفت.
چرا اون رو با دوستش اشتباه گرفتن ؟
اصلا مگه چه اتفاقی برای دوستش افتاده که اونا دوستشو باهاش اشتباه گرفتن؟
.....با سوالاتی که داخل ذهنم بود و هیچ جوابی نداشتن راهمو به سمت خونه کج کردم........
ادامه دارد..
(من اول عاشقت بودم)
مطب رو باز کردم.منشی به احترامم بلند شد: خانم بیمار داخل هستن...
گفتم: باشه.وارد شدم .دختره سر برگردوند.چشاش کاسه خون بود.زیر چشاش گود افتاده بود.گفتم: سلام!.با سر جوابمو داد.نشستم روی صندلیم : خب، شروع کن.شروع کرد.گفت و گفت.با شنیدن داستان زندگیش یاد داستان زندگیه خودم افتادم .
برگشتم به پنج سال۵پیش ...........
( فلش بک پنج سال پیش) دستکشا رو دستم کردم.
بی وقفه شروع کردم به زدن .
میزدم و همزمان نمیتونستم جلوی ریختن اشکام رو بگیرم.
هقهقه میکردمو مشت میزدم.سوآ تنها شدی! دیگه هیچکیو نداری! . لعنت بهت!. تازه بلایی که سرم اومده رو وقتی با دستای خودم به دله خاک دادمشون فهمیدم
الان دیگه کیو دارم؟؟؟؟ هیچکی! .دیگه کی پشتمه؟؟؟هیچکی!.
یهو داد زدم : آخه چراااااا؟؟؟ برای چی من انقدر بد بختم؟ چرا تنهام گذاشتین ؟؟؟
الان دیگه کیو دارم.هقهقه هام سر گرفت.یه گوشه نشستم و توی خودم جمع شدم............ سوآ .....سوآ ...سوآ عزیزم؟ ...یهو از خواب پریدم.
اون سو بالای سرم بود.عرق روی پیشونیمو پاک کردم.دیشب اینجا خوابم برده.
اون سو: عزیز دلم خوبی؟ چرا اینجا خوابیدی؟
دیشب اینجا بودی نه؟ آخه عزیز من میدونم، حق داری ولی داری خودتو میکشی حالا خوبه دیگه توی خودت نمیریزی.
دوباره گریم گرفت!
اون سو: بیا عزیزم بیا..و آغوششو باز کرد چقدر بهش نیاز داشتم .
گریه کردم ..اون سو: پاشو عزیزم بریم دیگه.
.راه افتادیم .اون سو اصرار کرد که بریم خونه ی اونا ولی قبول نکردم
.تا بعد از ظهر داشت توی خیابونا دور دور میزد که شاید حالم خوب شه.ولی نه نمیشد! .
به در و دیوار خونه نگا کردم . هنوز بوشون میومد میتونستم صداشونو بشنوم ..
صداهاشون توی سرم اکو میشد. دور خودم می چرخیدم هر جای خونه یه خاطره بود نمیتونستم خونه رو تحمل کنم با گریه زدم بیرون.
کلاه سویشرتم رو کشیدم روی سرم . بی هدف راه میرفتم و به زندگیم فکر میکردم.
و البته گریه میکردم.توی افکارم غرق بودم که با شنیدن صدای جیغ دختری به سمت صدا سرمو برگردوندم.
چند مرد بازوهای دختری رو گرفته بودن میخواستن سوار ماشین مشکی رنگی که جلوشون بود بکنن.رفتم سمتشون.گفتم: اینجا چه خبره؟
..یکی از اون مردا گفت: به تو ربطی نداره
دختره: نه خانم نرو.اینا میخوان منو ببرن
...انقدر چشاش معصوم بود دلم نیومد ولش کنم.
گفتم: واسه ی چی میخواین ببرینش؟
.مرد: به توربطی از اینجا برو.
...گفتم: تا نگی نمیرم.
مرد کتشو در آورد و گفت: اگه نری یه تیر حرومت میکنم .
یه نگاه به دختره کردم استرس و نگرانی از قیافش میبارید.
پس گفتم: عه؟ اینجوریه؟
با پا یدونه زدم زیر دست مرد که اسلحه از دستش افتاد . یکی دیگه اومد سراغم که با مشت زدم به پهلوش
. بعدی به سمتم دویید که چرخی زدم و با پای راستم زدم توی گیجگاهش...
اون مرد که به دختر نزدیکتر بود بازوشو کشید به سمت ماشین برد.
به سمتش دویدم و با دوتا دست زدم روی گوش هاش گیج شد و افتاد زمین.
دختر به سمتم دوید که دستشو گرفتم و با هم فرار کردیم.
راننده که هنوز توی ماشین بود داشت دنبالمون میومد.
همونطور که دست دختره توی دستم بود پیچیدم توی یه کوچه و چسبیدم به دیوار.
بعد از چند دقیقه نگاهی به بیرون انداختم کسی نبود . بعد رو به دختره
گفتم:واسه ی چی میخواستن ببرنت؟
همینجور که نفس نفس میزد گفت:اونا..منوبا....دوستم...اشتباه گرفتن...ببخشید ولی من باید برم.
و بعد هم دوید و رفت.
چرا اون رو با دوستش اشتباه گرفتن ؟
اصلا مگه چه اتفاقی برای دوستش افتاده که اونا دوستشو باهاش اشتباه گرفتن؟
.....با سوالاتی که داخل ذهنم بود و هیچ جوابی نداشتن راهمو به سمت خونه کج کردم........
ادامه دارد..
- ۲۰۰
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط