{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکــر می کــردم

فکــر می کــردم
در قلب تــــــو...
محکومم به حبــس ابد...!
به یکبــاره جــا خــوردم...
وقتـــی...
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی...
تــو...
آزادی...!
و صـــدای گامهای غریبـــه ای که به سلـــول من می آمـــد...
دیدگاه ها (۱)

مشت میکوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم ، خ...

ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ...ﭼﻪ ﮔﺮﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﮔﺎﻫﻲ ﺳﺎﺩﻩ ... ﺑﻪ ﻳﮏ ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﮐﻮﭼﮏ ...ﺑ...

میخکوب شده ام .......خدایا!کمکم کنچیزی بفرست برای قـُربانی ک...

بلاتکلیفم…مـثل کتاب فـراموش شده ایکه روی نـیمکت یک پارک سوت ...

*ترجمه*🕊*یا رحمان ،وقتی سینه‌ام تنگ می‌شود تو طوفان درون ذهن...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷همه چراغ ها خاموش بود و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط