『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷
همه چراغ ها خاموش بود و تنها صدایی که شنیده میشد خر و پف بعضی زندانیها و قدمهای منظم نگهبانی بود که هر چند دقیقه یکبار از مقابل سلولها رد میشد. جونگکوک چند دقیقه صبر کرد ، وقتی مطمئن شد راهرو خلوت است از روی تخت بلند شد . نگاهش را به تهیونگ دوخت.
جونگکوک : وقتشه
تهیونگ هم بیصدا پایین آمد . جونگکوک قلم فلزی را از داخل تشک بیرون کشید و به سمت دیوار انتهای سلول رفت و با انگشت روی یکی از قسمتهای دیوار ضربه زد.
تق...تق...تق...
صدایش با بقیه قسمتها فرق داشت
جونگکوک : اینجاست
تهیونگ جلو آمد
تهیونگ : مطمئنی؟!
جونگکوک : آره ، چند هفته طول کشید تا پیداش کنم
جونگکوک قلم را داخل شکاف باریکی فرو کرد و اولین ضربه را زد. صدای خفهای داخل سلول پیچید. تکهی کوچکی از گچ روی زمین افتاد و تهیونگ سریع آن را جمع کرد.
تهیونگ : آرومتر...اگه نگهبانا بشنون...
جونگکوک بدون اینکه دست از کار بکشد، گفت
جونگکوک : واسه همینه که بهت احتیاج دارم
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : یعنی؟!
جونگکوک : هر وقت نگهبان نزدیک شد خبرم کن
تهیونگ کنار میلههای سلول ایستاد و راهرو را زیر نظر گرفت. چند دقیقه فقط صدای ضربههای آرام جونگکوک شنیده میشد.
تق...تق...تق...
هر بار مقدار کمی از سیمان دیوار جدا میشد. عرق از کنار شقیقهی جونگکوک پایین آمد اما دست از کار نکشید. بعد از چند دقیقه، نفسزنان عقب رفت.
جونگکوک : نوبت توعه
و قلم فلزی را به تهیونگ داد .تهیونگ لحظهای به ابزار نگاه کرد و آن را گرفت ، بعد اولین ضربه را زد. جونگکوک کنار در سلول ایستاد و نگهبانی میداد. چند دقیقه در سکوت گذشت. حفره کمکم بزرگتر میشد.
ناگهان...جونگکوک زیر لب گفت
جونگکوک : وایسا
تهیونگ همان لحظه حرکتش را متوقف کرد . صدای قدمهای نگهبان از انتهای راهرو آمد و نور چراغقوه روی زمین کشیده میشد و هر لحظه نزدیکتر میشد. جونگکوک سریع قلم فلزی را از دست تهیونگ گرفت و زیر تشک پنهانش کرد. تهیونگ با عجله روی تخت بالایی رفت و خودش را به خواب زد. جونگکوک هم روی تخت پایینی دراز کشید و چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد...چراغقوه از بین میلههای سلول رد شد. نور مستقیم روی دیوار افتاد ، درست همان قسمتی که چند دقیقه پیش مشغول شکستن آن بودند. تهیونگ نفسش را حبس کرد ؛ اگر نگهبان فقط یک قدم جلوتر میآمد...همهچیز تمام بود. نگهبان چند لحظه همانجا ایستاد. و بعد بدون اینکه چیزی بگوید چراغقوه را خاموش کرد و از مقابل سلول دور شد. صدای قدمهایش آرامآرام محو شد . چند ثانیه هیچکدامشان حرفی نزدند. بعد تهیونگ آهسته از روی تخت پایین آمد.
تهیونگ : نزدیک بود...
و به حفرهی کوچک داخل دیوار نگاه کرد
تهیونگ : با این سرعت...چند شب طول میکشه؟
جونگکوک دستش را روی دیوار گذاشت
جونگکوک : هر چقدر لازم باشه ؛ من سالها منتظر این لحظه بودم...چند شب دیگه چیزی نیست
تهیونگ به چهرهی او نگاه کرد . برای اولین بار، پشت آن صورت سرد، امید دیده میشد. امیدی که سالها زیر دیوارهای این زندان دفن شده بود.
....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷
همه چراغ ها خاموش بود و تنها صدایی که شنیده میشد خر و پف بعضی زندانیها و قدمهای منظم نگهبانی بود که هر چند دقیقه یکبار از مقابل سلولها رد میشد. جونگکوک چند دقیقه صبر کرد ، وقتی مطمئن شد راهرو خلوت است از روی تخت بلند شد . نگاهش را به تهیونگ دوخت.
جونگکوک : وقتشه
تهیونگ هم بیصدا پایین آمد . جونگکوک قلم فلزی را از داخل تشک بیرون کشید و به سمت دیوار انتهای سلول رفت و با انگشت روی یکی از قسمتهای دیوار ضربه زد.
تق...تق...تق...
صدایش با بقیه قسمتها فرق داشت
جونگکوک : اینجاست
تهیونگ جلو آمد
تهیونگ : مطمئنی؟!
جونگکوک : آره ، چند هفته طول کشید تا پیداش کنم
جونگکوک قلم را داخل شکاف باریکی فرو کرد و اولین ضربه را زد. صدای خفهای داخل سلول پیچید. تکهی کوچکی از گچ روی زمین افتاد و تهیونگ سریع آن را جمع کرد.
تهیونگ : آرومتر...اگه نگهبانا بشنون...
جونگکوک بدون اینکه دست از کار بکشد، گفت
جونگکوک : واسه همینه که بهت احتیاج دارم
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : یعنی؟!
جونگکوک : هر وقت نگهبان نزدیک شد خبرم کن
تهیونگ کنار میلههای سلول ایستاد و راهرو را زیر نظر گرفت. چند دقیقه فقط صدای ضربههای آرام جونگکوک شنیده میشد.
تق...تق...تق...
هر بار مقدار کمی از سیمان دیوار جدا میشد. عرق از کنار شقیقهی جونگکوک پایین آمد اما دست از کار نکشید. بعد از چند دقیقه، نفسزنان عقب رفت.
جونگکوک : نوبت توعه
و قلم فلزی را به تهیونگ داد .تهیونگ لحظهای به ابزار نگاه کرد و آن را گرفت ، بعد اولین ضربه را زد. جونگکوک کنار در سلول ایستاد و نگهبانی میداد. چند دقیقه در سکوت گذشت. حفره کمکم بزرگتر میشد.
ناگهان...جونگکوک زیر لب گفت
جونگکوک : وایسا
تهیونگ همان لحظه حرکتش را متوقف کرد . صدای قدمهای نگهبان از انتهای راهرو آمد و نور چراغقوه روی زمین کشیده میشد و هر لحظه نزدیکتر میشد. جونگکوک سریع قلم فلزی را از دست تهیونگ گرفت و زیر تشک پنهانش کرد. تهیونگ با عجله روی تخت بالایی رفت و خودش را به خواب زد. جونگکوک هم روی تخت پایینی دراز کشید و چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد...چراغقوه از بین میلههای سلول رد شد. نور مستقیم روی دیوار افتاد ، درست همان قسمتی که چند دقیقه پیش مشغول شکستن آن بودند. تهیونگ نفسش را حبس کرد ؛ اگر نگهبان فقط یک قدم جلوتر میآمد...همهچیز تمام بود. نگهبان چند لحظه همانجا ایستاد. و بعد بدون اینکه چیزی بگوید چراغقوه را خاموش کرد و از مقابل سلول دور شد. صدای قدمهایش آرامآرام محو شد . چند ثانیه هیچکدامشان حرفی نزدند. بعد تهیونگ آهسته از روی تخت پایین آمد.
تهیونگ : نزدیک بود...
و به حفرهی کوچک داخل دیوار نگاه کرد
تهیونگ : با این سرعت...چند شب طول میکشه؟
جونگکوک دستش را روی دیوار گذاشت
جونگکوک : هر چقدر لازم باشه ؛ من سالها منتظر این لحظه بودم...چند شب دیگه چیزی نیست
تهیونگ به چهرهی او نگاه کرد . برای اولین بار، پشت آن صورت سرد، امید دیده میشد. امیدی که سالها زیر دیوارهای این زندان دفن شده بود.
....ادامه دارد
- ۸۱۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط