I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁷⁴
تهیونگ سرشو بلند کرد..چشمام رو در حدی باز کردم که بتونم ببینمش
با دیدن من،اشک هاشو پاک کرد و با ذوق و بغض گفت:
+سلام دخترم کوچولوم
و محکم بغلم کرد..انقدر محکم که کمرم درد گرفت
دستم رو پشتش گذاشتم و نوازش میکردم:
-سلام اسپایدرمن جنتلمن
خندید..از ته دل،ولی هنوز بغض داشت
ازم جدا شد..رفت تا دکتر رو خبر کنه..استاد لی و دکتر اومدن بالا سرم
بعد از فک زدن های دکتر،یه برگه به تهیونگ برای داروهام داد..استاد لی با لحن عصبی گفت:
استاد:چرا نمیتونی دو دقیقه سالم باشی و دعوا نکنی؟
-وقتی خودشون شروع میکنن از من چه توقعی دارید؟شماها انقدر مدیریت بدی دارید که نمیفهمید داره چه اتفاقی میافته..اگر میخواید دعوایی رخ نده لطفا حواستون به دانشجو هاتون باشه
استاد لی حرفی نزد..فقط با عصبانیت از اونجا خارج شد:
+حالت خوبه نیلسو؟
-اره خوبم
+میرم دارو هاتو بگیرم
و رفت...
تمام اتفاقات رو مرور کردم..تا رسیدم به اون قسمت..زمانی که اون پسره منو برد توی اتاق
ریشه ی افکارم با صدای نامجون پاره شد،که داشت از دور میومد..با داد ارومی صدام زد:
نامجون:نیلسو..حالت خوبه؟
به زور نشستم
-ا..اره خوبم
نامجون:خداروشکر
بقیه به ترتیب اومدن..هرچی نگاه میکردم جیمین رو نمیدیدم
-جیمین کو؟
یونگی:خجالت میکشه بیاد..فکر میکنه تقصیر اونه
-یااااا بهش بگو یا میاد یا میاد
اینبار،حتی خودمم خندیدم..تهیونگ اومد..با چهره ی سوالی پرسید:
+به چی میخندید؟
جیمین:به تصمیم نیلسو درمورد من!
چشمام چهارتا شد..جیمین اینجا بود؟کی اومد؟
...
بعد از انجام کارهای ترخیصم،رفتیم خونه
سوهو نبود..انتظار داشتم باشه!
+راستی..استاد سوهو رو برد توی اون گروه
-ایولللللل
انقدر بلند گفتم که مطمئنم حتی استاد هم شنید
و همون موقع سرم درد گرفت..چشمام رو بستم و دستمو به مبل گرفتم
تهیونگ با عجله اومد سمتم:
+حالت خوبه؟
-اره بابا فقط یکم سردرد گرفتم
و وقتی یه قدم برداشتم،زیر پاهام خالی شد
+فعلا تحت مراقبت های ویژهای!
و بعد از یک هفته،واقعا از ته دلم خندیدم..
درسته که ما اول از هم متنفر بودیم..ولی الان دلیل زندگی همیم..میدونم کی انقدر صمیمی شدیم،اما امیدوارم این صمیمیت تمومی نداشته باشه
اما هیچکدوم از ما نمیدونه،این حس جدیدی که داریم تجربه میکنیم چیه!
تهیونگ منو توی اتاقم گذاشت..بعد از اینکه قرص و اب رو روی عسلی گذاشت،از اتاق بیرون رفت
دارو هام رو خوردم..
میخوام از تهیونگ بپرسم که چرا یک هفته بیهوش بودم؟چیشد که رفتم بیمارستان؟استاد لی از کجا فهمید؟پروژه رو پیش بردن؟
ولی باید صبر میکردم تا موقعیت رو هضم کنم...
*ادامه دارد...
اگر این پارت بد شد متاسفم..یکم حالم خوب نیست*
Part⁷⁴
تهیونگ سرشو بلند کرد..چشمام رو در حدی باز کردم که بتونم ببینمش
با دیدن من،اشک هاشو پاک کرد و با ذوق و بغض گفت:
+سلام دخترم کوچولوم
و محکم بغلم کرد..انقدر محکم که کمرم درد گرفت
دستم رو پشتش گذاشتم و نوازش میکردم:
-سلام اسپایدرمن جنتلمن
خندید..از ته دل،ولی هنوز بغض داشت
ازم جدا شد..رفت تا دکتر رو خبر کنه..استاد لی و دکتر اومدن بالا سرم
بعد از فک زدن های دکتر،یه برگه به تهیونگ برای داروهام داد..استاد لی با لحن عصبی گفت:
استاد:چرا نمیتونی دو دقیقه سالم باشی و دعوا نکنی؟
-وقتی خودشون شروع میکنن از من چه توقعی دارید؟شماها انقدر مدیریت بدی دارید که نمیفهمید داره چه اتفاقی میافته..اگر میخواید دعوایی رخ نده لطفا حواستون به دانشجو هاتون باشه
استاد لی حرفی نزد..فقط با عصبانیت از اونجا خارج شد:
+حالت خوبه نیلسو؟
-اره خوبم
+میرم دارو هاتو بگیرم
و رفت...
تمام اتفاقات رو مرور کردم..تا رسیدم به اون قسمت..زمانی که اون پسره منو برد توی اتاق
ریشه ی افکارم با صدای نامجون پاره شد،که داشت از دور میومد..با داد ارومی صدام زد:
نامجون:نیلسو..حالت خوبه؟
به زور نشستم
-ا..اره خوبم
نامجون:خداروشکر
بقیه به ترتیب اومدن..هرچی نگاه میکردم جیمین رو نمیدیدم
-جیمین کو؟
یونگی:خجالت میکشه بیاد..فکر میکنه تقصیر اونه
-یااااا بهش بگو یا میاد یا میاد
اینبار،حتی خودمم خندیدم..تهیونگ اومد..با چهره ی سوالی پرسید:
+به چی میخندید؟
جیمین:به تصمیم نیلسو درمورد من!
چشمام چهارتا شد..جیمین اینجا بود؟کی اومد؟
...
بعد از انجام کارهای ترخیصم،رفتیم خونه
سوهو نبود..انتظار داشتم باشه!
+راستی..استاد سوهو رو برد توی اون گروه
-ایولللللل
انقدر بلند گفتم که مطمئنم حتی استاد هم شنید
و همون موقع سرم درد گرفت..چشمام رو بستم و دستمو به مبل گرفتم
تهیونگ با عجله اومد سمتم:
+حالت خوبه؟
-اره بابا فقط یکم سردرد گرفتم
و وقتی یه قدم برداشتم،زیر پاهام خالی شد
+فعلا تحت مراقبت های ویژهای!
و بعد از یک هفته،واقعا از ته دلم خندیدم..
درسته که ما اول از هم متنفر بودیم..ولی الان دلیل زندگی همیم..میدونم کی انقدر صمیمی شدیم،اما امیدوارم این صمیمیت تمومی نداشته باشه
اما هیچکدوم از ما نمیدونه،این حس جدیدی که داریم تجربه میکنیم چیه!
تهیونگ منو توی اتاقم گذاشت..بعد از اینکه قرص و اب رو روی عسلی گذاشت،از اتاق بیرون رفت
دارو هام رو خوردم..
میخوام از تهیونگ بپرسم که چرا یک هفته بیهوش بودم؟چیشد که رفتم بیمارستان؟استاد لی از کجا فهمید؟پروژه رو پیش بردن؟
ولی باید صبر میکردم تا موقعیت رو هضم کنم...
*ادامه دارد...
اگر این پارت بد شد متاسفم..یکم حالم خوب نیست*
- ۷۱۸
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط