{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I can be myself with him

I can be myself with him
Part⁷³

چندتا از پسرا و دخترای اون خونه هم اومدن
یکی از پسرا گفت:

:سوهو،چی شده؟
سوهو:این جوجه میخواد به من بزنه
-ببین چجوری میزنم نتونی بلند شی

به زور از دست تهیونگ بیرون اومدم
و یه مشت توی صورت نحس سوهو خالی کردم
همه ی دخترا با صدای بلندی 'هین' کشیدن
سوهو عربده ای زد..دوباره می‌خواستیم باهم دعوا کنیم
تهیونگ منو گرفت و اون پسره،سوهو رو!
دوتاییمون تو مرز خطر بودیم
تقلا میکردم تا تهیونگ ولم کنه..برعکس من سوهو اروم شده بود
یکی از دخترا که حتی از لیا هم پیکمی تره گفت:

:نیلسو از باغ وحش اومدی؟
-ببین عصاب تو یکی رو ندارم..سوهو رو نمیزنم دلیل نمیشه تورو از دنیا محو نکنم
:ایشششش

کمی نفس گرفتم..اروم شده بودم..تهیونگ ولم کرد
یکی از دوستای سوهو گفت:

:چرا همش باهم میجنگید؟
سوهو:این وحشیه!

و به من اشاره کرد
وقتی دوباره خواستم بهش بزنم،تهیونگ مثل گونی سیب زمینی بلندم کرد

-هوییی

تهیونگ رفت توی خونه..پسرا پشت سرش اومدن و درو بستن
تهیونگ منو روی مبل گذاشت و روبه جیمین گفت:

+حواست بهش باشه تا من برم و برگردم

کتشو در اورد..
بدن ورزیده‌اش توی رکابیش خودنمایی میکردن
پسرا به غیر از جیمین رفتن بیرون و در رو بستن

-الان چی میشه؟

جیمین نفس عمیقی کشید

جیمین:وقتی بحث سر تو باشه..واقعا نمیدونم

گونه هام سرخ شدن..
تو سکوت غرق شده بودیم،ولی با دادی که یونگی زد،جیمین سریع به طرف در رفت

یونگی:جیمینننننننن!!توهم بیا
جیمین:اومدم اومدم

و قبل رفتنش گفت:

جیمین:لطفا پاتو از این در بیرون نزار!

و رفت...

چند دقیقه گذشته بود و فقط،صدای مشت شنیده میشد..شاید گاهی تشویق دخترا و گاهی کتک خوردن بقیه
دیگه نمیتونستم همینجوری بشینم
پرده رو کنار زدم..از پنجره بیرون رو نگاه کردم
سوهو و تهیونگ باهم درگیر شده بودن و بقیه هم باهم دعوا میکردن
البته پسرا فقط میزدن،حتی به سخت ترین مشت ها،خیلی اسون جاخالی میدادن
زمانی که حواسم نبود،یه نفر وارد خونه شد و رفت توی اشپزخونه
یه لیوان از روی میز برداشتم..با قدم های اهسته رفتم توی اشپزخونه
یکی از همون پسرا!دنبال یه چیزی میگشت

-اینجا چیکار میکنی؟

پوزخندی زد

:اومدم تورو ببرم

و اومد سمتم..لیوان رو از دستم گرفت
اون از سوهو خیلی قوی تر بود
منو پرت کرد روی زمین و کشوند توی یکی از اتاق ها..اتاق تهیونگ!
و شروع کرد به زدنم..
گاهی اوقات من هم بهش میزدم،ولی اون خیلییی قوی تر بود
قشنگ شبیه جنگ جهانی سوم شده..

دیگه بدنم جونی نداشت..دلم درد میکرد..سرم گیج میرفت..پاهام توان راه رفتم نداشتن..و هنوز کسی نبود
پسر رو تخت نشست

:نظرت چیه ادامش بدیم؟

میخواستم جوابی بدم..ولی چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم...

بوی الکل و ژل..بوی بیمارستان..
چشمام رو باز کردم..نور سفیدی توی چشمام افتاد..چندباری پلک زدم تا بتونم اطراف رو ببینم
اقای لی درحال حرف زدن با دکتر بود
انقدر دور بود که حتی اگر بیدار بشم هم نفهمه..و فقط تهیونگ کنارم بود
دستمو‌ گرفته بود..با صدای ارومی،جملاتی زمزمه میکرد و جای سِرمم رو میبوسید..صداش گرفته بود..انگار که گریه کرده باشه:

+عروسک کوچولو..نمیخوای بیدار بشی؟نمیخوای دوباره باهم کل‌کل کنیم؟چجوری اینطوری شدی؟یک هفته‌اس پیشم نیستی..دخترکم؟نمیخوای چشماتو باز کنی؟

و دستم اروم خیس شد..قطرات اشکش روی دستم می‌چکید
تمام زورم رو زدم و دستم رو تکون دادم...

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

عکس های کاور فیک:(بقیه رو پاک کردم😂🗿)

I can be myself with himPart⁷²سریع بلند شد..خواست بیاد سمتم،...

[ادامه...]بعد از ناهار...خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط