{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡2

_____________________
*الان سال ها از اون اتفاق گذشته بود و هنوز همچی برای سومی مثل یه گوله فلزی توی مغذش باعث آزارش میشد
اینکه بتونه به کسی اعتماد کنه و اون خواب رو از بین ببره
اینکه بتونه به اون رویای کوفتی پایان بده و زندگیشو از اول بسازه....

*چشماشو اروم اروم باز کرد و از تشک قدیمی وسط اتاق که زمینش صدای جیر جیر میداد و از پنجره کوچیک بالای اتاق هر از گاهی برگ و حشرات وارد اتاق میشد و از اتاق بوی نم میومد و فضارو دود سیگار و عطر مشروب های مختلف سرپرست جدیدش پر کرده بود بلند شد....امروز هم مثل هر روز به طرف سرویس رفت و ابی به سر و صورتش زد و خارج شد تا با تن لش سرپرست جدیدش که یه مرد حدود ۵۰ ۶۰ ساله بود رو به رو شد

بعد از اون اتفاق تو شهر بازی این مرد بود که اون رو از سرما و تنهایی تو شهربازی نجات داده بود ولی کاش فقط اون یه بار نبود.این مرد هم تفاوتی با پدرش نداشت و از صبح تا شب قمار میکرد و تو تلویزیون شبکه های مختلف رو زیر و رو میکرد تا یه صحنه ای از یه زن که حداقل دامنی تا بالای ران پوشیده باشه و لباسش چاک داشته باشه پیدا کنه تا اروم بگیره...فقط سیگار میکشید و مشروب میخورد و با زنای مختلف تعامل داشت.

*ویو سومی*

هوفی از سر کلافگی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم..زیاد باهم حرف نمیزدیم به جز وقتایی که به پول برای قمار یا سیگار و مشروب و اجاره خونه که اصلا فک نکنم واقعا برای اجاره نیازش داشت باهام حرف میزد تا همون چند حقوقی که از کار تو کتابخونه مدرسه و...به دستم میومد رو بگیره...

با صدای کتری که حالا جوش اومده بود به خودم اومدم و یه نودم آماده برای خودم درست کردم و خوردم،لباس های مدرسمو که شامل یه دامن چهارخونه پلیسه و یه پرهن سفید از زیر یه وست بود پوشیدم و کیف کهنه سیاهی که تقریبا همه جا با خودم میبردم راهی مدرسه شدم....

امروز از روزایی بود که تو کتابخونه کار میکردم،من عاشق کتاب بودم و دوست داشتم حتی اگه یه ثانیه هم وقت داشتم چند کلمه از کتاب جدیدی که تازه منتشر شده و شایعاتی هم هست که فوق العاده شاهکاره رو بخونم،موضوعش درباره یه دختری بود که توی زمان سفر میکرد،به نظر عالی میومد اگه فقط منم چند سال میتونستم تو زمان سفر کنم،شاید...برای ۱۳ سال عقب تر؟

____________________________
دوستان حمایت یادتون نره🤞🏻😉این فیک قراره کمی طولانی تر باشه و این تازه اولشه💭✨️


#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۱)

☆ازدواج اجباری☆P♡3________________________*ویو سومی**همینطور...

☆ازدواج اجباری☆P♡1________________________زینگ زینگ...صدای ز...

وارث تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط