{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡3
________________________
*ویو سومی*

*همینطور که وارد کتابخونه مدرسه شدم چشمم به دانش آموزای دیگه ای که قبلا ندیده بودم افتاد،فکر کردم شاید برای خوندن کتاب تازه منتشر شده اومدن چون تابحال کتابخونه مدرسه اینقدر شلوغ نبود...شاید حداکثر ۵ یا ۶ نفر پیدا میشد که به کتابخوندن اونم توی مدرسه علاقه داشته باشه....بیخیال شدم و بین قفسه ها در به در دنبال کتاب گشتم قفسه اول قفسه دوم و... تا اخر،وقتی داشتم دنبال کتاب مورد علاقم میگشتم چندتا کتاب دیگه هم برام به نظر جالب بود ولی من پول واسه بقیه نداشتم همین مقدار هم که جمع کرده بودم پس انداز ۶ ماهم بود؛نا امید به اخرین قفسه رسیدم که جلد سیاه رنگ با لبه های فلزی طلایی آشنا به چشمم خورد؛خودش بوددد*

+اره همینه!...

*بدون معطلی به طرفش شتاب برداشتم ولی با دیدن قیمت روی جلد تمام ذوقم مثل خاکستر ریخت...برای یک کتاب ۲۷$؟... واقعا می ارزید؟من کلا ۱۴$ داشتم و فکر میکردم کافیه...

با نا امیدی فقط بهش نگاه کردم و دوباره گزاشتمش توی قفسه*

+خدافظ کتابی که ۸ ماه منتظرش بودم....شاید فقط تو مال من نبودی..

*با نا امیدی و سر به زیری داشتم کنابخونه رو ترک میکردم که یکی از کارکنان کتابفروشی به طرفم اومد*

&"چیزی مد نظرتونه؟"

*چیزی مد نظرم بود؟واقعا این جمله ای بود که میخواستم بشنوم؟نه...معلومه که نه...من کتابمو قبلا پیدا کرده بودم*


&"خانم؟...به کمک احتیاج دارید؟"

+چی...عا..ن..نه ممنون..(لبخند مصنوعی)فقط داشتم یه نگاهی مینداختم....اون کتاب سیاه اونجا فقط یدونه دیگه مونده؟

&"منظورتون سایه های دیداره؟(اسم الکیه)....خب فقط همون یدونه مونده...

+قیمتش واقعا ۲۷$عه؟

&اگر مسئله قیمتشه میتونیم با تخفیف بفروشیم ۲۴$

*۲۴$؟...هنوزم خیلی گرون بود..*

+ن..نه ممنون فقط داشتم میپرسیدم

*از کتابخونه خارج شدم و همینطور بی هوا و بی هدف تو خیابونا پرسه میزدم واقعا خیلی حس بدی داشت که فقط بخاطر پول نتونی تو دنیای خیالی خودت زندگی کنی...*

*همینطور که راه میرفتم به خونه رسیده بودم...وارد شدم...مسیر خونه تا مدرسه فاصله چندانی نداشت ولی انقدر تو نشخوار فکری خودم غرق بودم که حتی خیابون ها برام آشنا نبود...مطمعینا مدیر مدرسه یا حتی پدرم(همون سرپرستش)اهمیتی هم نمیداد اگه یه ماه کامل مدرسه نرم...کلید رو از توی کیف بیرون اوردم و وارد خونه شدم...فقط من بودم و خونه؛احتمالا دوباره رفته سراغ قمار یا تو کاباره ها از رقصیدن زنای کارکنا با یه کراپ زیر سینه و دامن فیلم میگیره.
____________________________

■شب■
*ویو سومی*

*شب شده بود حدودا ساعت ۲۳:۵۸...درسته دیر وقت بود ولی من هنوزم تو اون خونه کوفتی تنها بودم..فقط صدای جیر جیرک ها یا ماشین ها تو چند خیابون کناری که اکثر اوقات ترافیکه و هیچوقت هم دلیلش مشخص نیست به گوشم میرسید....تو خیال خودم داشتم درس های فردا رو مرور میکردم که صدای زنگ در به صدا اومد...زنگ در خونه خیلی وقت بود خراب شده بود و بابا هم اهمیتی نمیداد پس ما فقط یا به در میکوبیدیم و یا با کلید وارد میشدیم...عجیب بود...ساعت ۱۲ شب چرا یکی باید زنگ خونه که خرابه رو تعمیر کنه و دکمشو فشار بده...

از جا بلند شدم و به طرف در رفتم و سرمای فلز دستگیره رو رو دستم حس کردم و دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم....

___________________________

دوستان از پارت بعدی قراره داستان شروع شه پس حمایت کنید تا زودتر بزارم🤭💌💥



#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۰)

☆ازدواج اجباری☆P♡2_____________________*الان سال ها از اون ا...

عشق فراموش شده

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.15در کتابخونه رو باز ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط