Sudden bloompart
Sudden bloom\part³
روز بعد، این روز روز وقفه و استراحت بین سخاتن آلبوم جدید بود. فضای خوابگاه همچنان سنگین بود.
ا.ت سعی میکرد خودش رو مشغول کارهای روزمره نشون بده، اما تلخی اتفاق دیشب هنوز از خاطرش نرفته بود.
وقتی چشمش به بنگچان میافتاد، ناخودآگاه نگاهش رو برمیگردوند. انگار هر دو از مواجهه با همدیگه طفره میرفتن.
روز های بعد توی استودیو، اوضاع کمی متفاوت بود. اعضا تلاش میکردند تا کار رو پیش ببرند، اما تنش بین ا.ت و بنگچان مثل یه روح، همه جا سرگردون بود.
همه متوجه این فاصله شده بودن و سعی میکردن به نحوی جو رو بهتر کنن، ولی انگار دیوار نامرئی بین اون دو نفر، بلندتر و بلندتر میشد.
هان، که همیشه سعی میکرد صلح رو برقرار کنه، خواست بینشون واسطه بشه، ولی با نگاه سرد بنگچان و سکوت معنادار ا.ت، عقب کشید. هیونجین هم تلاش کرد با شوخیهای همیشگیش فضا رو عوض کنه، اما چه فایده؟ .... ا.ت و بنگچان حوصله خنده نداشتن.
شب، ا.ت توی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. از دلتنگی و ناراحتی، بغضی گلوش رو گرفته بود.
دلش میخواست بره و با بنگچان حرف بزنه، دلش میخواست همه چیز به حالت اول برگرده، اما ترس از حرفهای ناخواسته و قضاوتهای احتمالی، مانعش میشد.
از طرفی هم، فکر میکرد که شاید بهتر باشه فعلاً این فاصله حفظ بشه تا هر دو بتونن آرومتر فکر کنن.
بنگچان هم توی اتاقش، حسرت روزهای قبل رو میخورد. یادش اومد که چقدر ا.ت همیشه در کنارش بود و ازش حمایت میکرد.
اما اون روز، تحت تاثیر فشار و خستگی، حرفهایی زده بود که نباید. حس میکرد که داره همه چیز رو خراب میکنه. برای اولین بار، احساس تنهایی عمیقی کرد، در میان همون کسایی که همیشه کنارش بودن. هر کاری میکرد خوابش نمیبرد. بیخوابی امانش رو بریده بود. پس تصميم ریسک داری گرفت...
ادامه دارد....
#استری_کیدز #بی_تی_اس #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن
روز بعد، این روز روز وقفه و استراحت بین سخاتن آلبوم جدید بود. فضای خوابگاه همچنان سنگین بود.
ا.ت سعی میکرد خودش رو مشغول کارهای روزمره نشون بده، اما تلخی اتفاق دیشب هنوز از خاطرش نرفته بود.
وقتی چشمش به بنگچان میافتاد، ناخودآگاه نگاهش رو برمیگردوند. انگار هر دو از مواجهه با همدیگه طفره میرفتن.
روز های بعد توی استودیو، اوضاع کمی متفاوت بود. اعضا تلاش میکردند تا کار رو پیش ببرند، اما تنش بین ا.ت و بنگچان مثل یه روح، همه جا سرگردون بود.
همه متوجه این فاصله شده بودن و سعی میکردن به نحوی جو رو بهتر کنن، ولی انگار دیوار نامرئی بین اون دو نفر، بلندتر و بلندتر میشد.
هان، که همیشه سعی میکرد صلح رو برقرار کنه، خواست بینشون واسطه بشه، ولی با نگاه سرد بنگچان و سکوت معنادار ا.ت، عقب کشید. هیونجین هم تلاش کرد با شوخیهای همیشگیش فضا رو عوض کنه، اما چه فایده؟ .... ا.ت و بنگچان حوصله خنده نداشتن.
شب، ا.ت توی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. از دلتنگی و ناراحتی، بغضی گلوش رو گرفته بود.
دلش میخواست بره و با بنگچان حرف بزنه، دلش میخواست همه چیز به حالت اول برگرده، اما ترس از حرفهای ناخواسته و قضاوتهای احتمالی، مانعش میشد.
از طرفی هم، فکر میکرد که شاید بهتر باشه فعلاً این فاصله حفظ بشه تا هر دو بتونن آرومتر فکر کنن.
بنگچان هم توی اتاقش، حسرت روزهای قبل رو میخورد. یادش اومد که چقدر ا.ت همیشه در کنارش بود و ازش حمایت میکرد.
اما اون روز، تحت تاثیر فشار و خستگی، حرفهایی زده بود که نباید. حس میکرد که داره همه چیز رو خراب میکنه. برای اولین بار، احساس تنهایی عمیقی کرد، در میان همون کسایی که همیشه کنارش بودن. هر کاری میکرد خوابش نمیبرد. بیخوابی امانش رو بریده بود. پس تصميم ریسک داری گرفت...
ادامه دارد....
#استری_کیدز #بی_تی_اس #هان #هیونجین #فلیکس #لینو #مینهو #چانگبین #بنگچان #جونگین #سونگمین #سناریو #فیکشن
- ۸.۱k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط