وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕
نُه سال گذشته بود.
انگار هر دوتاشون دنبال کلمهای میگشتن که این همه سال فاصله رو جبران کنه.
_ ...اوپا.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ یون هی...
یون هی نتونست جلوی اشکاش رو بگیره.
_ بالاخره دیدمت...
تهیونگ چند قدم جلو اومد، اما قبل از اینکه بهش نزدیک بشه، همونجا ایستاد.
_ نزدیک نیا...
_ چرا؟
_ نمیخوام یه وقت بهت آسیبی برسه.
یون هی با ناراحتی سرش رو تکون داد.
_ نُه ساله داری همینو میگی اوپا... من ازت نمیترسم.
تهیونگ نگاهش رو از خواهرش دزدید.
_ ولی من از خودم میترسم.
چند لحظه سکوت بینشون موند.
بعد یون هی لبخند تلخی زد.
_ یادت میاد وقتی بچه بودیم، هر وقت از رعد و برق میترسیدم، میگفتی اگه دستمو بگیری دیگه هیچی نمیشه؟
تهیونگ آروم خندید.
_ یادت مونده؟
_ همهچی یادمه.
_ حتی اون روز که درس نوشتنت خراب شده بود و گریه میکردی؟
_ همیشه همین بودم.
_ ولی زود یاد میگرفتی.
یون هی خندید.
برای اولین بار بعد از سالها، صدای خنده توی اون اقامتگاه پیچید.
_ اوپا... دلم برای اون روزا تنگ شده.
_ منم یون هی...منم..
_ کاش میشد دوباره برگردیم.
تهیونگ چند ثانیه به چشای تنها خواهرش خیره شد.
_ بعضی چیزا... هیچوقت برنمیگردن.
یون هی آروم گفت:
_ ولی تو هنوز اوپای منی و خواهی بود.
تهیونگ نگاهش کرد.
چشمهاش برای اولین بار بعد از سالها، از اون سردی همیشگی فاصله گرفته بودن.
_ ممنونم... که فراموشم نکردی.
_ هیچوقت فراموشت نمیکنم.
صدای زنگ نیمهشب توی قصر پیچید.
یون هی نفس عمیقی کشید.
_ باید برم...
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد.
_ مواظب خودت باش.
یون هی لبخند زد.
_ توام همینطور، اوپا.
آروم از اتاق بیرون رفت.
تهیونگ تا آخرین لحظه از همون پنجره، رفتن خواهرش رو نگاه میکرد.
یون هی از درِ اقامتگاه عبور کرد...
و تهیونگ هنوز نمیدونست...
اون خداحافظی، آخرین باری بود که خواهرش رو زنده میدید.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕
نُه سال گذشته بود.
انگار هر دوتاشون دنبال کلمهای میگشتن که این همه سال فاصله رو جبران کنه.
_ ...اوپا.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ یون هی...
یون هی نتونست جلوی اشکاش رو بگیره.
_ بالاخره دیدمت...
تهیونگ چند قدم جلو اومد، اما قبل از اینکه بهش نزدیک بشه، همونجا ایستاد.
_ نزدیک نیا...
_ چرا؟
_ نمیخوام یه وقت بهت آسیبی برسه.
یون هی با ناراحتی سرش رو تکون داد.
_ نُه ساله داری همینو میگی اوپا... من ازت نمیترسم.
تهیونگ نگاهش رو از خواهرش دزدید.
_ ولی من از خودم میترسم.
چند لحظه سکوت بینشون موند.
بعد یون هی لبخند تلخی زد.
_ یادت میاد وقتی بچه بودیم، هر وقت از رعد و برق میترسیدم، میگفتی اگه دستمو بگیری دیگه هیچی نمیشه؟
تهیونگ آروم خندید.
_ یادت مونده؟
_ همهچی یادمه.
_ حتی اون روز که درس نوشتنت خراب شده بود و گریه میکردی؟
_ همیشه همین بودم.
_ ولی زود یاد میگرفتی.
یون هی خندید.
برای اولین بار بعد از سالها، صدای خنده توی اون اقامتگاه پیچید.
_ اوپا... دلم برای اون روزا تنگ شده.
_ منم یون هی...منم..
_ کاش میشد دوباره برگردیم.
تهیونگ چند ثانیه به چشای تنها خواهرش خیره شد.
_ بعضی چیزا... هیچوقت برنمیگردن.
یون هی آروم گفت:
_ ولی تو هنوز اوپای منی و خواهی بود.
تهیونگ نگاهش کرد.
چشمهاش برای اولین بار بعد از سالها، از اون سردی همیشگی فاصله گرفته بودن.
_ ممنونم... که فراموشم نکردی.
_ هیچوقت فراموشت نمیکنم.
صدای زنگ نیمهشب توی قصر پیچید.
یون هی نفس عمیقی کشید.
_ باید برم...
تهیونگ فقط سرش رو تکون داد.
_ مواظب خودت باش.
یون هی لبخند زد.
_ توام همینطور، اوپا.
آروم از اتاق بیرون رفت.
تهیونگ تا آخرین لحظه از همون پنجره، رفتن خواهرش رو نگاه میکرد.
یون هی از درِ اقامتگاه عبور کرد...
و تهیونگ هنوز نمیدونست...
اون خداحافظی، آخرین باری بود که خواهرش رو زنده میدید.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
- ۳۴۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط