{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رازی درون

رازی درونِ
سینه من می سوخت ،
می خواستم که باتو سُخن گوید ،
اما صدایم از گره کوته بود ،
در سایه بوته ،
هیچ نمی روید ...



#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۰)

رخساره نشان دادی بی دین و دلم کردیبگشای خم گیسو بی طاقت و تا...

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورشکه تا یک دم بیاسایم ز د...

کبـوتر بـا کبـوتـر مـانـده امـا از سرِاجبــاردر این دنیای تو...

شهریور عاشق انار بود اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد.آخر ...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

چپتر ۱۲ _ سایه انتقامکوهستان ساکت است. نه باد می وزد، نه جیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط