«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۶
اروم گفتم تهیونگ !
با غیض گفت میشه به راه خروج از اينجا فك كني؟
لبخند زدم و چشم بسته گفتم به اونم فک میکنم..بگو حالا..مثلا تایکا يعني جادو، معجزه.. من قرار نبود زنده بمونم واسه همین این اسمو برام گذاشتن..حالا تهیونگ يعني
چي؟
لحظه اي سكوت كرد و بعد جدي گفت:تهیونگ یه اسم خدا قاضي است که معنيش مقدسه..يعني اینه..داستانش تو قرون وسطي مشهوره..
جدي؟
تهیونگ-اره..
-داستانشو ميگي؟
نفسش رو فوت کرد که تند گفتم ما که گیر کردیم..تعریف
کن دیگه..
مکثی کرد و بعد جدي گفت: تهیونگ از قبیله یهودا پسر چهارم
تند نگاش کردم و گفتم:واقعا؟
سر تکیه داده شو به دیوار تکون داد و ادامه داد: به خاطر تعبیر خوابي که میتونست انجام بده جایگاه والايي پيدا
کرد ولي تو بابل با همراهانش زنداني شد...بعد کوروش کبیر که به بابل حمله کرد این اسرا رو آزاد کرد و تهیونگ به خاطر حکمت و دانشش خيلي مورد توجه قرار گرفت و تو دربارش مقام گرفت. کوروشم به خاطر اون معبد اورشلیم رو بازسازي کرد و همه یهودیا به ارض موعودشون برگشتن
ولي تهیونگ نرفت..پیش اونا موند.
لبخند زدم و گفتم:جالبه..
با غیض گفت:کجاش؟
همه جاش..
جدي گفتم:پس اسمت تاريخيه..يعني قديميه..
چيزي نگفت.
با حرص نگاش کردم.
هرچیش فرق داشته باشه اعصاب خورديش وقتي جايي
گیر میکنه دقيقا مثل قبله...
محکم با لگد زد به در..
کلافه گفتم نکن...بدتر میشه.
با حرص گفت: قرار بود حرف نزني..
عصبي به ديواره تکیه دادم و نگاش کردم.
نیم ساعت يك ساعتي حسابي تقلا كرد و خودشو به در و دیوار کوبید و لگد زد و بعد خسته و سرخورده و درمونده
نشست رو زمین کنارم
لبخند باريکي زدم.
کمی گرم شده بود و عرق کرده بودم..
اونم همین طور..
کتش رو در آورد و کلافه کراواتش رو یه کم شل کرد.. با دستام خودمو باد زدم و گفتم:به نظرت تا کي هوا
داریم؟
جواب نداد و نفس عمیقی کشید.
با لبخند گفتم ریلکس مهندس هریسون..بالاخره میریم
بیرون
با حرص نگام کرد.
part ۱۵۶
اروم گفتم تهیونگ !
با غیض گفت میشه به راه خروج از اينجا فك كني؟
لبخند زدم و چشم بسته گفتم به اونم فک میکنم..بگو حالا..مثلا تایکا يعني جادو، معجزه.. من قرار نبود زنده بمونم واسه همین این اسمو برام گذاشتن..حالا تهیونگ يعني
چي؟
لحظه اي سكوت كرد و بعد جدي گفت:تهیونگ یه اسم خدا قاضي است که معنيش مقدسه..يعني اینه..داستانش تو قرون وسطي مشهوره..
جدي؟
تهیونگ-اره..
-داستانشو ميگي؟
نفسش رو فوت کرد که تند گفتم ما که گیر کردیم..تعریف
کن دیگه..
مکثی کرد و بعد جدي گفت: تهیونگ از قبیله یهودا پسر چهارم
تند نگاش کردم و گفتم:واقعا؟
سر تکیه داده شو به دیوار تکون داد و ادامه داد: به خاطر تعبیر خوابي که میتونست انجام بده جایگاه والايي پيدا
کرد ولي تو بابل با همراهانش زنداني شد...بعد کوروش کبیر که به بابل حمله کرد این اسرا رو آزاد کرد و تهیونگ به خاطر حکمت و دانشش خيلي مورد توجه قرار گرفت و تو دربارش مقام گرفت. کوروشم به خاطر اون معبد اورشلیم رو بازسازي کرد و همه یهودیا به ارض موعودشون برگشتن
ولي تهیونگ نرفت..پیش اونا موند.
لبخند زدم و گفتم:جالبه..
با غیض گفت:کجاش؟
همه جاش..
جدي گفتم:پس اسمت تاريخيه..يعني قديميه..
چيزي نگفت.
با حرص نگاش کردم.
هرچیش فرق داشته باشه اعصاب خورديش وقتي جايي
گیر میکنه دقيقا مثل قبله...
محکم با لگد زد به در..
کلافه گفتم نکن...بدتر میشه.
با حرص گفت: قرار بود حرف نزني..
عصبي به ديواره تکیه دادم و نگاش کردم.
نیم ساعت يك ساعتي حسابي تقلا كرد و خودشو به در و دیوار کوبید و لگد زد و بعد خسته و سرخورده و درمونده
نشست رو زمین کنارم
لبخند باريکي زدم.
کمی گرم شده بود و عرق کرده بودم..
اونم همین طور..
کتش رو در آورد و کلافه کراواتش رو یه کم شل کرد.. با دستام خودمو باد زدم و گفتم:به نظرت تا کي هوا
داریم؟
جواب نداد و نفس عمیقی کشید.
با لبخند گفتم ریلکس مهندس هریسون..بالاخره میریم
بیرون
با حرص نگام کرد.
- ۲۶۸
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط