«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۲۴
و با نگاه عجب خري هستي نگام کرد..
دندونامو به هم فشردم
نشست رو صندلي..
تنها زن جلسه که کت و دامن زرشکي پوشيده بود گفت:اما من این
نقص رو دیدم..
تهیونگ با مدرك صحبت كنين.
زن-حتما ا...
و تند شروع به گشتن بین برگه هاش کرد
با شیطنت کاری کردم چیزی که میخواد رو نبینه..
تند تند
کلافه ورق میزد.
شیطون دستم رو تکون دادم که تمام برگه هاش پخش شد رو زمین.شيطون دستم رو تکون دادم که تمام برگه هاش پخش شد رو زمین دستمو به دهنم گرفتم که نخندم.
یکی از مردا کلافه سرشو تکون داد و با غیض زیرلب گفت: وقتی میگم با زنها نمیشه کار کرد واسه همینه..
و پرونده جلوش رو باز کرد
اخم کردم و با حرص نگاش کردم و کاری کردم پرونده خودشم پرت
شه رو زمین
چيزي
ندید.
نرم خندیدم و محکم دستمو رو به دهنم فشردم. گنگ دور و برش رو به نشونه پنجره بازي چرخوند اما تهیونگ نگاهش رو چرخوند که روي صورت خندون من مکث کرد. اخم غلیظی کرد و اروم گفت:جمعش کن..
گنگ گفتم:چي رو؟
با حرص گفت: نیشتو..
متاسفانه نیشم گشاد تر شد و ازش رو برگردوندم که نبینه... مردي که روي يکي از صندلي بود کمی خم شد سمتم ولبخندي زد و گفت: از مهندسین جدید هستین؟ تا حالا ندیدمتون..
وایستادم و گفتم:نه..دراصل.. دستیار اقاي هریسون هستم..
سرتكون داد و گفت:چه عالي..
تهیونگ با دست هاي روي دسته هاي صندلي به زن نگاه کرد و گفت:چي
شد سرکار خانوم؟
زن متاسفانه پیداش نمیکنم..
تهیونگ جدي گفت: پس قرارداد باطله
همه با هول و ولا و مضطرب به هم و بعد به تهیونگ نگاه کردن و یکیشون گفت: يعني چي؟اقاي هریسون ما..
تهیونگ جدي گفت: من با کسی که ادعا میکنه تو پروژه نقص هست و بعد نمیتونه ثابتش کنه شراکت نمیکنم
و محکم صندلیش رو هل داد عقب و خيلي جدي زد بیرون..
نچ نچ بابا با ابهت بابا جدي
سریع دنبالش رفتم.
ساعت ۸ بود
همه وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون و تاکسی گرفتم و خسته
رفتم سمت خونه..
همزمان با من دیدم ماشین اونم اومد داخل.
با لبخند رفتم داخل و دکمه اسانسور رو زدم
به جاي خالي کانر نگاه کردم و یه دفعه فکري مثل جرقه توي ذهنم
درخشید و یه دفعه شعله کشید.
لبخند فوق شيطاني رو لبم اومد.
اسانسور اومد.
با شوق رفتم داخل که رفت پایین تهیونگ جدي اومد تو.
سعی کردم نیش گشاد شدمو جمع کنم..
هم
دکمه ۲۳ و هم
٢٤
رو بدون حرف زد.
دلم تنهایی بیشتر و نگاه کردنش رو میخواست
دور بود ازم..
خیلی دور..
باید کمی بهش نزدیک تر میشدم
دلم تنهایی بیشتر و نگاه کردنش رو میخواست
دور بود ازم..
خیلی دور..
باید کمی بهش نزدیک تر میشدم
لبخند شيطاني زدم و تمرکز کردم و دستم رو تکوني دادم که همه دکمه های اسانسور از کار افتاد و یه دفعه اسانسور با تکون بزرگی
وایستاد..
تهیونگ متعجب گفت عه...
هستیم در خدمتتون
شد؟
part ۱۲۴
و با نگاه عجب خري هستي نگام کرد..
دندونامو به هم فشردم
نشست رو صندلي..
تنها زن جلسه که کت و دامن زرشکي پوشيده بود گفت:اما من این
نقص رو دیدم..
تهیونگ با مدرك صحبت كنين.
زن-حتما ا...
و تند شروع به گشتن بین برگه هاش کرد
با شیطنت کاری کردم چیزی که میخواد رو نبینه..
تند تند
کلافه ورق میزد.
شیطون دستم رو تکون دادم که تمام برگه هاش پخش شد رو زمین.شيطون دستم رو تکون دادم که تمام برگه هاش پخش شد رو زمین دستمو به دهنم گرفتم که نخندم.
یکی از مردا کلافه سرشو تکون داد و با غیض زیرلب گفت: وقتی میگم با زنها نمیشه کار کرد واسه همینه..
و پرونده جلوش رو باز کرد
اخم کردم و با حرص نگاش کردم و کاری کردم پرونده خودشم پرت
شه رو زمین
چيزي
ندید.
نرم خندیدم و محکم دستمو رو به دهنم فشردم. گنگ دور و برش رو به نشونه پنجره بازي چرخوند اما تهیونگ نگاهش رو چرخوند که روي صورت خندون من مکث کرد. اخم غلیظی کرد و اروم گفت:جمعش کن..
گنگ گفتم:چي رو؟
با حرص گفت: نیشتو..
متاسفانه نیشم گشاد تر شد و ازش رو برگردوندم که نبینه... مردي که روي يکي از صندلي بود کمی خم شد سمتم ولبخندي زد و گفت: از مهندسین جدید هستین؟ تا حالا ندیدمتون..
وایستادم و گفتم:نه..دراصل.. دستیار اقاي هریسون هستم..
سرتكون داد و گفت:چه عالي..
تهیونگ با دست هاي روي دسته هاي صندلي به زن نگاه کرد و گفت:چي
شد سرکار خانوم؟
زن متاسفانه پیداش نمیکنم..
تهیونگ جدي گفت: پس قرارداد باطله
همه با هول و ولا و مضطرب به هم و بعد به تهیونگ نگاه کردن و یکیشون گفت: يعني چي؟اقاي هریسون ما..
تهیونگ جدي گفت: من با کسی که ادعا میکنه تو پروژه نقص هست و بعد نمیتونه ثابتش کنه شراکت نمیکنم
و محکم صندلیش رو هل داد عقب و خيلي جدي زد بیرون..
نچ نچ بابا با ابهت بابا جدي
سریع دنبالش رفتم.
ساعت ۸ بود
همه وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون و تاکسی گرفتم و خسته
رفتم سمت خونه..
همزمان با من دیدم ماشین اونم اومد داخل.
با لبخند رفتم داخل و دکمه اسانسور رو زدم
به جاي خالي کانر نگاه کردم و یه دفعه فکري مثل جرقه توي ذهنم
درخشید و یه دفعه شعله کشید.
لبخند فوق شيطاني رو لبم اومد.
اسانسور اومد.
با شوق رفتم داخل که رفت پایین تهیونگ جدي اومد تو.
سعی کردم نیش گشاد شدمو جمع کنم..
هم
دکمه ۲۳ و هم
٢٤
رو بدون حرف زد.
دلم تنهایی بیشتر و نگاه کردنش رو میخواست
دور بود ازم..
خیلی دور..
باید کمی بهش نزدیک تر میشدم
دلم تنهایی بیشتر و نگاه کردنش رو میخواست
دور بود ازم..
خیلی دور..
باید کمی بهش نزدیک تر میشدم
لبخند شيطاني زدم و تمرکز کردم و دستم رو تکوني دادم که همه دکمه های اسانسور از کار افتاد و یه دفعه اسانسور با تکون بزرگی
وایستاد..
تهیونگ متعجب گفت عه...
هستیم در خدمتتون
شد؟
- ۵۹۰
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط