{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
.
روز سوم آخ، خالی هم کنار لب گذاشت
دانۀ دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
.
روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت
.
با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت
.
فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت
.
او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
.
تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت
.
زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت
.
استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌ شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت
.
روز آخر بی‌ دعا بی‌ ابر هم باران ﮔﺮﻓﺖ
دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت...
دیدگاه ها (۳)

" فروغ فرخزاد " خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !خدا همان ...

بانو از خودت دست نکشخودت چتر باشخودت ابر باشخودت بارانشک نکن...

.یادش بخیر... میای بازی کنیم؟؟؟؟ . ________ _______ ...

آتش و آب و آبرو با همهر سه گشتند در سفر همراهعهد کردند هر یک...

🍂🌸 امام حسن مجتبی (علیه السلام):🌸کسی که قرآن بخواند، دیر یا ...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

بازی خطرناکپارت : ۳۶ صبح روز بعد، نور ملایم خورشید از پنجره‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط