بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۶
صبح روز بعد، نور ملایم خورشید از پنجرهی خانهی آوا داخل اتاق میتابید. آوا هنوز چند ثانیه به حلقهی نامزدیاش خیره مانده بود و هر بار که لبخند میزد، خاطرهی شب قبل دوباره در ذهنش زنده میشد. برای اولین بار بعد از سالها، آینده برایش ترسناک نبود.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ در بلند شد. وقتی در را باز کرد، جونگ کوک با یک دسته گل رز سفید و یک لیوان قهوهی گرم پشت در ایستاده بود. با لبخندی آرام گفت: «صبح بخیر... خانم نامزد.»
گونههای آوا از خجالت سرخ شد و خندید. «هنوز عادت نکردم اینو بشنوم.» جونگ کوک دستهگل را به او داد و جواب داد: «منم هنوز عادت نکردم اینقدر خوششانس باشم.»
آن دو برای صبحانه به کافهی کوچکی رفتند که اولین بار بعد از یکی از مأموریتها واردش شده بودند. صاحب کافه با دیدنشان لبخند زد و گفت: «این بار قیافههاتون خیلی آرومتره.» هر دو نگاهی به هم انداختند و بیاختیار خندیدند.
بعدازظهر، جیمین با یک جعبهی بزرگ وارد خانهی جونگ کوک شد. همین که حلقهی دست آوا را دید، با هیجان فریاد زد: «بالاخره گفتی؟! من از ماهها پیش منتظر این لحظه بودم!» جونگ کوک با خنده بالش را به سمتش پرت کرد و هر سه از ته دل خندیدند.
چند روز بعد، آنها برای انتخاب لباس عروسی رفتند. آوا مقابل آینه ایستاده بود و لباس سفید را روی خودش امتحان میکرد. وقتی از اتاق بیرون آمد، جونگ کوک برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند؛ انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
آوا با لبخند پرسید: «اینقدر بد شده؟» جونگ کوک آرام سرش را تکان داد و با چشمانی که از تحسین برق میزدند، گفت: «نه... فقط نمیدونستم ممکنه کسی اینقدر زیبا باشه.»
آوا از خجالت سرش را پایین انداخت و آرام به سمت او رفت. دستش را در دست جونگ کوک گذاشت و گفت: «پس قول بده روز عروسی هم همینطوری نگاهم کنی.» جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، پاسخ داد: «اون روز، حتی از امروز هم بیشتر عاشقت میشم.»
وقتی از مزون بیرون آمدند، باران نمنم شروع به باریدن کرد. جونگ کوک کت خودش را روی شانههای آوا انداخت. آوا با شیطنت گفت: «فکر کنم تا آخر عمر، قراره کتهات مال من باشه.» جونگ کوک خندید و جواب داد: «هر چیزی که دارم، مال توئه.»
آوا یک قدم جلو آمد، یقهی کت جونگ کوک را گرفت و او را کمی به سمت خودش کشید. «حتی خودت؟» جونگ کوک لبخند زد. «اول از همه، خودم.»
آوا با خندهی آرامی روی پنجهی پا ایستاد و بوسهای لطیف روی لبهای جونگ کوک گذاشت. جونگ کوک هم با مهربانی او را در آغوش گرفت و بوسه را پاسخ داد؛ بوسهای آرام و عاشقانه که زیر باران، از هر خاطرهای زیباتر به نظر میرسید.
وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و گفت: «فردا... فقط یک روز دیگه مونده تا روزی که همیشه آرزوش رو داشتم.»
آوا لبخند زد، حلقهاش را نگاه کرد و دست او را محکمتر گرفت.
«پس بیا فردا، بهترین روز زندگیمون رو بسازیم.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳۶
صبح روز بعد، نور ملایم خورشید از پنجرهی خانهی آوا داخل اتاق میتابید. آوا هنوز چند ثانیه به حلقهی نامزدیاش خیره مانده بود و هر بار که لبخند میزد، خاطرهی شب قبل دوباره در ذهنش زنده میشد. برای اولین بار بعد از سالها، آینده برایش ترسناک نبود.
چند دقیقه بعد، صدای زنگ در بلند شد. وقتی در را باز کرد، جونگ کوک با یک دسته گل رز سفید و یک لیوان قهوهی گرم پشت در ایستاده بود. با لبخندی آرام گفت: «صبح بخیر... خانم نامزد.»
گونههای آوا از خجالت سرخ شد و خندید. «هنوز عادت نکردم اینو بشنوم.» جونگ کوک دستهگل را به او داد و جواب داد: «منم هنوز عادت نکردم اینقدر خوششانس باشم.»
آن دو برای صبحانه به کافهی کوچکی رفتند که اولین بار بعد از یکی از مأموریتها واردش شده بودند. صاحب کافه با دیدنشان لبخند زد و گفت: «این بار قیافههاتون خیلی آرومتره.» هر دو نگاهی به هم انداختند و بیاختیار خندیدند.
بعدازظهر، جیمین با یک جعبهی بزرگ وارد خانهی جونگ کوک شد. همین که حلقهی دست آوا را دید، با هیجان فریاد زد: «بالاخره گفتی؟! من از ماهها پیش منتظر این لحظه بودم!» جونگ کوک با خنده بالش را به سمتش پرت کرد و هر سه از ته دل خندیدند.
چند روز بعد، آنها برای انتخاب لباس عروسی رفتند. آوا مقابل آینه ایستاده بود و لباس سفید را روی خودش امتحان میکرد. وقتی از اتاق بیرون آمد، جونگ کوک برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند؛ انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
آوا با لبخند پرسید: «اینقدر بد شده؟» جونگ کوک آرام سرش را تکان داد و با چشمانی که از تحسین برق میزدند، گفت: «نه... فقط نمیدونستم ممکنه کسی اینقدر زیبا باشه.»
آوا از خجالت سرش را پایین انداخت و آرام به سمت او رفت. دستش را در دست جونگ کوک گذاشت و گفت: «پس قول بده روز عروسی هم همینطوری نگاهم کنی.» جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، پاسخ داد: «اون روز، حتی از امروز هم بیشتر عاشقت میشم.»
وقتی از مزون بیرون آمدند، باران نمنم شروع به باریدن کرد. جونگ کوک کت خودش را روی شانههای آوا انداخت. آوا با شیطنت گفت: «فکر کنم تا آخر عمر، قراره کتهات مال من باشه.» جونگ کوک خندید و جواب داد: «هر چیزی که دارم، مال توئه.»
آوا یک قدم جلو آمد، یقهی کت جونگ کوک را گرفت و او را کمی به سمت خودش کشید. «حتی خودت؟» جونگ کوک لبخند زد. «اول از همه، خودم.»
آوا با خندهی آرامی روی پنجهی پا ایستاد و بوسهای لطیف روی لبهای جونگ کوک گذاشت. جونگ کوک هم با مهربانی او را در آغوش گرفت و بوسه را پاسخ داد؛ بوسهای آرام و عاشقانه که زیر باران، از هر خاطرهای زیباتر به نظر میرسید.
وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک پیشانیاش را به پیشانی آوا تکیه داد و گفت: «فردا... فقط یک روز دیگه مونده تا روزی که همیشه آرزوش رو داشتم.»
آوا لبخند زد، حلقهاش را نگاه کرد و دست او را محکمتر گرفت.
«پس بیا فردا، بهترین روز زندگیمون رو بسازیم.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۶۵
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط