تناسخ زمان ] ۱۰ part
تناسخ زمان ] ۱۰ part
وو سونگ با تعویض کت شلوارش با لباس راحتی دختر کوچک و شیرینش را در آغوش گرفت و از اتاق اش خارج شد و به سوی میز شام قدم برداشت، درحین راه رفتن با دخترش حرف میزد و میخندید تا اینکه
به سالن رسید و روی صندلی جلوی میز شام نشست مادر و پدرش در سکوت مشغول غذا خوردن بودن و یه جونگ مثله همیشه با ذوق لب زد : خوش اومدی داداش وو سونگ
وو سونگ با لبخند جواب داد : ممنونم یه جونگ جان
سولگی مینی را از آغوش شوهرش گرفت تا به راحتی غذایش را میل کند
زنش به آرامی نزدیکش شد و شروع به حرف زدن نمود : عزیزم جونگ کوک رو امروز دیدی اومد شرکت یا نه ... وو سونگ با نگرانی نگاهش کرد : نه نیومد شرکت چرا چیزی شده ؟ ... سولگی با تعریف کردن مسایل خانه جونگ کوک برایش شوهرش، مرد را متعجب کرد او هرگز برادرش را اینطور ندیده بود، مشکوک لب زد : فردا باهاش حرف میزنم حتما یه چیزی ناراحتش کرده وگرنه اون اینجوری رفتار نمیکنه مخصوصا با می هی سولگی با اطمینان سرش را تکان داد و گفت :, حتما باهاش حرف بزن می هی امروز خیلی ناراحت بود از رفتار های جونگ کوک
یه جونگ مشکوک نگاهشون کرد : دارین چی پچ پچ میکنید ها درمورد کی ؟
سولگی چشم غره ای به خواهرش رفت و گفت : هیس غذاتو بخور
........
ات با آن قامت ظریف و تراشیدهاش، در قابِ گرمِ آشپزخانه مثل یک تابلوی نقاشی زنده به نظر میرسید. او در میانِ هاله بوهای اشتهابرانگیز، مقابل اجاق گاز ایستاده و تمام جهانش در تابه روبرویش خلاصه شده بود دامن بلند و کِرمرنگش که از پارچهای لخت و ریزان دوخته شده، با هر جابهجاییِ نرمِ او، دور مچ پاهایش میرقصید و به حرکاتش وقاری بیپایان میبخشد.
تیشرتِ سفید و بیشانهاش، استخوانهای ظریف ترقوه و شانههای مرمرینش را به نمایش گذاشته، جایی که تارهای رهای موهایش با هر خم و راست شدن، روی پوستش سُر میخورند. موهای او که نیمی از آنها با یک گیره ساده در بالا جمع شده و نیمی دیگر به نرمی روی کمرش ریخته بودند، ترکیبی از شلختگیِ دلبرانه و آراستگی بود چند تار مو که از شدت بخارِ غذا به پیشانیاش چسبیده، چهرهی متمرکز و زیبای او را ستودنیتر کرده.
صدای جیزوجیزِ روغن و برخورد قاشق چوبی با تابه، موسیقیِ متنِ این صحنه بود ات با انگشتان کشیده و ظریفش، مقداری کنجد روی «کیمچیجایگهی» در حال جوش پاشید. عطر تند و تیزِ فلفل قرمز کرهای (گوچوگارو) با شیرینیِ ملایمِ سویاسس و بویِ نفوذناپذیرِ سیر و زنجبیل در هم آمیخته و نه تنها فضای آشپزخانه، که تمامِ گوشه و کنار خانه را مست کرده بود
او با همان لبخند محوی که گوشه لب داشت قاشقی از سس غلیظ و خوشرنگ غذا را چشید چشمانش را از لذت بست و در آن لحظه، با آن استایل مینیمال و اندامِ کشیده، شبیه به فرشتهای شده بود که میانِ دود و دمِ یک آشپزخانه خانگی، در حال خلقِ معجزهای خوشمزه ست
ات همچنان غرق در بخارِ معطرِ قابلمه بود که سنگینیِ نگاهی را روی شانههای عریانش حس کرد. در چهارچوب در، جونگکوک تکیه داده بود با لباس نیمه بازش دیشب که حالا چروکیده شده موهای سیاهش که همیشه با دقت حالت میگرفت، حالا آشفته و شلخته روی پیشانیاش ریخته بود و چشمهای خستهاش، برقی از ناباوری و گرسنگیِ شدید داشت.
وو سونگ با تعویض کت شلوارش با لباس راحتی دختر کوچک و شیرینش را در آغوش گرفت و از اتاق اش خارج شد و به سوی میز شام قدم برداشت، درحین راه رفتن با دخترش حرف میزد و میخندید تا اینکه
به سالن رسید و روی صندلی جلوی میز شام نشست مادر و پدرش در سکوت مشغول غذا خوردن بودن و یه جونگ مثله همیشه با ذوق لب زد : خوش اومدی داداش وو سونگ
وو سونگ با لبخند جواب داد : ممنونم یه جونگ جان
سولگی مینی را از آغوش شوهرش گرفت تا به راحتی غذایش را میل کند
زنش به آرامی نزدیکش شد و شروع به حرف زدن نمود : عزیزم جونگ کوک رو امروز دیدی اومد شرکت یا نه ... وو سونگ با نگرانی نگاهش کرد : نه نیومد شرکت چرا چیزی شده ؟ ... سولگی با تعریف کردن مسایل خانه جونگ کوک برایش شوهرش، مرد را متعجب کرد او هرگز برادرش را اینطور ندیده بود، مشکوک لب زد : فردا باهاش حرف میزنم حتما یه چیزی ناراحتش کرده وگرنه اون اینجوری رفتار نمیکنه مخصوصا با می هی سولگی با اطمینان سرش را تکان داد و گفت :, حتما باهاش حرف بزن می هی امروز خیلی ناراحت بود از رفتار های جونگ کوک
یه جونگ مشکوک نگاهشون کرد : دارین چی پچ پچ میکنید ها درمورد کی ؟
سولگی چشم غره ای به خواهرش رفت و گفت : هیس غذاتو بخور
........
ات با آن قامت ظریف و تراشیدهاش، در قابِ گرمِ آشپزخانه مثل یک تابلوی نقاشی زنده به نظر میرسید. او در میانِ هاله بوهای اشتهابرانگیز، مقابل اجاق گاز ایستاده و تمام جهانش در تابه روبرویش خلاصه شده بود دامن بلند و کِرمرنگش که از پارچهای لخت و ریزان دوخته شده، با هر جابهجاییِ نرمِ او، دور مچ پاهایش میرقصید و به حرکاتش وقاری بیپایان میبخشد.
تیشرتِ سفید و بیشانهاش، استخوانهای ظریف ترقوه و شانههای مرمرینش را به نمایش گذاشته، جایی که تارهای رهای موهایش با هر خم و راست شدن، روی پوستش سُر میخورند. موهای او که نیمی از آنها با یک گیره ساده در بالا جمع شده و نیمی دیگر به نرمی روی کمرش ریخته بودند، ترکیبی از شلختگیِ دلبرانه و آراستگی بود چند تار مو که از شدت بخارِ غذا به پیشانیاش چسبیده، چهرهی متمرکز و زیبای او را ستودنیتر کرده.
صدای جیزوجیزِ روغن و برخورد قاشق چوبی با تابه، موسیقیِ متنِ این صحنه بود ات با انگشتان کشیده و ظریفش، مقداری کنجد روی «کیمچیجایگهی» در حال جوش پاشید. عطر تند و تیزِ فلفل قرمز کرهای (گوچوگارو) با شیرینیِ ملایمِ سویاسس و بویِ نفوذناپذیرِ سیر و زنجبیل در هم آمیخته و نه تنها فضای آشپزخانه، که تمامِ گوشه و کنار خانه را مست کرده بود
او با همان لبخند محوی که گوشه لب داشت قاشقی از سس غلیظ و خوشرنگ غذا را چشید چشمانش را از لذت بست و در آن لحظه، با آن استایل مینیمال و اندامِ کشیده، شبیه به فرشتهای شده بود که میانِ دود و دمِ یک آشپزخانه خانگی، در حال خلقِ معجزهای خوشمزه ست
ات همچنان غرق در بخارِ معطرِ قابلمه بود که سنگینیِ نگاهی را روی شانههای عریانش حس کرد. در چهارچوب در، جونگکوک تکیه داده بود با لباس نیمه بازش دیشب که حالا چروکیده شده موهای سیاهش که همیشه با دقت حالت میگرفت، حالا آشفته و شلخته روی پیشانیاش ریخته بود و چشمهای خستهاش، برقی از ناباوری و گرسنگیِ شدید داشت.
- ۲۴۷
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط