[ تناسخ زمان ] ۸ part
[ تناسخ زمان ] ۸ part
همسر خوشگل و زیبایش نگران پشته درب ایستاده بود تا اینکه در باز شد
چهره آشفته و بیحالی شوهرش را دید نگران با دست کوچیکش دست مردانه جونگ کوک رو گرفت : عزیزم من..
اما ناگهان جونگ کوک سریع دستش را از دستش بیرون کشید هرچی باشه اون اون دختر رو بعد از چندین سال ندیده بود اما بیخبر قلب همسرش رو شکوند با ناراحتی نگاهش پایین سرخورد و گفت : واقعا این کارات دیگه داره عصبی میکنه جونگ کوک اگه یکم دیگه طول بکشه یه جور دیگه برخورد میکنم ...توی چشم هایش که احساس غریبی بهش میداد نگاه کرد و ادامه داد .... ولی امیدوارم هرچه زودتر تمومش کنی
بدون حرف دیگری قدم برداشت و به آشپزخانه پناه برد
جونگ کوک ماند و مغز آشفته اش چطوری باید رفتار میکرد دنیا رو سرش خراب شده بود،به طرفه همان مبل رفت و نشست تنها به قاب عکس ها خیره شد امیدوار بود زودتر این خواب به اتمام برسد و هر آنچه زود به دنیای خودش برگردد، سکوت سالن سفید رنگ با قدم های آهسته ات شکسته شد، سینی صبحانه را جلوی او قرار داد با دلخوری بیان کرد: بخور گرسنه که نمیشه بری شرکت ... اشاره ای به صبحانه نمود اما مرد با بیمیلی سینی را با دو انگشت اش کمی هول داد آشفته لب زد : اشتها ندارم می هی
ات با کشیدن نفس عمیقی نجوا کرد : پس شرکت هم نمیری نه اما امروز جلسه داشتی نمیشه که نه نری ..جونگ کوک تو چت شده ها
لحظه ای اعصاب مرد بهم ریخت مانند کوه آتش فشانی فرو ریخت و با خشم بلند شد رخ تو رخ کسی که گویا همسرش بود ایستاد مردمک چشم های آن میلرزید، با عجز به صورت عصبی مرد را زده بود جونگ کوک با خشمی که از کنترلش خارج شده بود داد زد : منو مسخره کردی میخواهی برم شرکت هااا حتما مثله کیدارم سرمایهگذار های روسی هم قرار بیان مگه نه می هی خانم ...
زد ماتش برده بود از تعجب یا دلشکستگی، از رفتار های بیجای شوهر اش با لحن پایینی نجوا کرد : جونگ کوک تو یه شبه فقط رفتارت با من تغییر کرده یا با همه میخوام بدونم
جونگ کوک با کشیدن نفس حرصی چند قدمی عقب رفت و دستی لایه موهایش برد، و با عصبانیتی از کنارش رد شد او آدم بدخلقی نبود اما حال همه چیز عوض شده بود حال اگر میخواست هم نمیتوانست اعصابش را کنترل کند، پله ها را یکی یکی خشمی طی نمود و با دیدن اولین اتاق وارده آن شد، بدون توجه به قاب عکس های روی دیوار خودش را روی تخت بزرگ سفید دو نفره اتاق خودشان انداخته، پلک هایش را روهم گذاشت برای ثانیه ای سکوت شد، با خوابیدن خودش را میخواست برگرداند.....
ات با چهره ای درهم و ناراحت میز صبحانه دست نخورده را جمع کرد، پسرش که متوجه اخم مامان اش شده بود با تیله های مشکی اش زل زد : مامانی میخواهی گلیه کنی چلا بلای بابایی ؟
دختر چشم غره ای به پسر اش رفت و یه سویش قدم برداشت کاسه را از جلو رویش برداشت و از روی صندلی پایینش کرد جیجی کی با حرص بچگانه ای پایش را روی زمین کوبیده داد زد : اوما من جای نمیلم..
همسر خوشگل و زیبایش نگران پشته درب ایستاده بود تا اینکه در باز شد
چهره آشفته و بیحالی شوهرش را دید نگران با دست کوچیکش دست مردانه جونگ کوک رو گرفت : عزیزم من..
اما ناگهان جونگ کوک سریع دستش را از دستش بیرون کشید هرچی باشه اون اون دختر رو بعد از چندین سال ندیده بود اما بیخبر قلب همسرش رو شکوند با ناراحتی نگاهش پایین سرخورد و گفت : واقعا این کارات دیگه داره عصبی میکنه جونگ کوک اگه یکم دیگه طول بکشه یه جور دیگه برخورد میکنم ...توی چشم هایش که احساس غریبی بهش میداد نگاه کرد و ادامه داد .... ولی امیدوارم هرچه زودتر تمومش کنی
بدون حرف دیگری قدم برداشت و به آشپزخانه پناه برد
جونگ کوک ماند و مغز آشفته اش چطوری باید رفتار میکرد دنیا رو سرش خراب شده بود،به طرفه همان مبل رفت و نشست تنها به قاب عکس ها خیره شد امیدوار بود زودتر این خواب به اتمام برسد و هر آنچه زود به دنیای خودش برگردد، سکوت سالن سفید رنگ با قدم های آهسته ات شکسته شد، سینی صبحانه را جلوی او قرار داد با دلخوری بیان کرد: بخور گرسنه که نمیشه بری شرکت ... اشاره ای به صبحانه نمود اما مرد با بیمیلی سینی را با دو انگشت اش کمی هول داد آشفته لب زد : اشتها ندارم می هی
ات با کشیدن نفس عمیقی نجوا کرد : پس شرکت هم نمیری نه اما امروز جلسه داشتی نمیشه که نه نری ..جونگ کوک تو چت شده ها
لحظه ای اعصاب مرد بهم ریخت مانند کوه آتش فشانی فرو ریخت و با خشم بلند شد رخ تو رخ کسی که گویا همسرش بود ایستاد مردمک چشم های آن میلرزید، با عجز به صورت عصبی مرد را زده بود جونگ کوک با خشمی که از کنترلش خارج شده بود داد زد : منو مسخره کردی میخواهی برم شرکت هااا حتما مثله کیدارم سرمایهگذار های روسی هم قرار بیان مگه نه می هی خانم ...
زد ماتش برده بود از تعجب یا دلشکستگی، از رفتار های بیجای شوهر اش با لحن پایینی نجوا کرد : جونگ کوک تو یه شبه فقط رفتارت با من تغییر کرده یا با همه میخوام بدونم
جونگ کوک با کشیدن نفس حرصی چند قدمی عقب رفت و دستی لایه موهایش برد، و با عصبانیتی از کنارش رد شد او آدم بدخلقی نبود اما حال همه چیز عوض شده بود حال اگر میخواست هم نمیتوانست اعصابش را کنترل کند، پله ها را یکی یکی خشمی طی نمود و با دیدن اولین اتاق وارده آن شد، بدون توجه به قاب عکس های روی دیوار خودش را روی تخت بزرگ سفید دو نفره اتاق خودشان انداخته، پلک هایش را روهم گذاشت برای ثانیه ای سکوت شد، با خوابیدن خودش را میخواست برگرداند.....
ات با چهره ای درهم و ناراحت میز صبحانه دست نخورده را جمع کرد، پسرش که متوجه اخم مامان اش شده بود با تیله های مشکی اش زل زد : مامانی میخواهی گلیه کنی چلا بلای بابایی ؟
دختر چشم غره ای به پسر اش رفت و یه سویش قدم برداشت کاسه را از جلو رویش برداشت و از روی صندلی پایینش کرد جیجی کی با حرص بچگانه ای پایش را روی زمین کوبیده داد زد : اوما من جای نمیلم..
- ۱۵۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط