تناسخ زمان ] ۱۲ part
تناسخ زمان ] ۱۲ part
جونگکوک که از دیشب تا به حال، میانِ خلأ زمان و آشفتگیهای آن سفرِ غریب، حتی قطرهای آب هم ننوشیده بود، حالا با چشمانی گرسنه به بشقابِ روبرویش خیره شد. معدهاش از شدتِ تهی بودن تیر میکشید و بویِ گرمِ سوپ، مثل یک آهنربا او را به سمت خود میکشید.
او با دستانی که هنوز لرزشِ خفیفی داشت، قاشق را برداشت و مقداری از سوپِ داغ و غلیظ را در دهان گذاشت. به محض برخورد طعمِ آشنا و خانگیِ دستپختِ ات با زبانش، گویی تمام سلولهای بدنش بیدار شدند. طعمِ لذیذِ گوشتِ لطیف و تندیِ مطبوعِ فلفل، تمامِ خستگیِ قرنها را در یک لحظه شست و برد. او بیاختیار چشمانش را بست و آهی از عمقِ جان کشید این فقط یک غذا نبود، این طعمِ خانه بود که پس از آوارگی در زمان، دوباره به او بازگشته بود.
ات که متوجهِ اشتهایِ و رفتارِ غیرعادیِ شوهرش شده بود، با تعجب و کمی نگرانی لیوان آبی را پر کرد و جلوی او گذاشت. او با مهربانی دستش را روی بازوی جونگکوک گذاشت و پرسید: زندگیم آرومتر... جوری میخوری انگار سالهاست غذا نخوردی
جونگکوک که دهانش پر بود، فقط توانست سرش را تکان دهد. او پارچِ آب را برداشت و با چنان ولعی نوشید که چند قطره آب روی چانه و یقه چروکیدهاش ریخت. جیجیکی که با تعجب به پدرش نگاه میکرد، چنگالِ کوچکش را در هوا تکان داد و گفت: اوما! بابایی واقعاً تبدیل به غول سده ببین چطولی آب میخوله، الان همهی دریاهای تو پالچ لو تموم میکنه
جونگکوک، در حالی که نفسنفس میزد و بالاخره کمی جان گرفته بود، نگاهش را از بشقاب گرفت و به چشمهای نگرانِ ات دوخت. او میخواست بگوید که واقعاً سالها (یا شاید قرنها) بود که این بو و این چهره را ندیده، اما فقط توانست زیر لب زمزمه کند: «می هی... تو نمیدونی این غذا... و این که اینجایی... چقدر برام حیاتیه
می هی سپس تکهای از گوشت را با مهربانی در بشقابِ کوچکِ جیجیکی گذاشت تا حواسِ پسرکِ کنجکاوش را پرت کند، در حالی که جونگ کوک همچنان با ولعی آمیخته به قدردانی، به خوردن ادامه میداد.
جونگکوک، در حالی که سنگینیِ آن وعدهی غذایی لذیذ و گرمای خانگی به تنش نشسته بود، با نگاهی مات و مبهوت بلند شد. او هنوز در ناباوریِ محض دست و پا میزد ذهنش مدام فریاد میکشید که این زندگی، این زن و این پسر، متعلق به او نیستند. او با قدمهایی سست و بیحال، در حالی که دستش را به دیوار میگرفت، به سمت مبل رفت با همان لباسهای چروکیده روی مبل انداخت. چشمانش را به امید آنکه وقتی باز میکند، دوباره در زمانِ خودشبیدار شود، محکم روی هم فشار داد.
در آشپزخانه، ات با آرامشی که از همهجا بیخبریاش نشأت میگرفت، شروع به جمع کردن میز کرد. صدای برخورد ملایم بشقابها با هم، تنها صدایی بود که به گوش میرسید. او سپس به سمت جیجیکی رفت که حالا روی صندلیاش در حال چرت زدن بود.
ات، پسرکِ ریزجثه اش را با احتیاط در آغوش گرفت و به سمت انتهای راهرو، جایی که اتاق خواب آبی و زیبای جیجیکی قرار داشت، برد. دیوارهای اتاق به رنگ آبیِ اقیانوسی بودند و ستارههای شبتاب روی سقف، نوری ملایم به فضا میبخشیدند. ات او را روی تختِ نرمش گذاشت و ، خواباند. پیشانی کوچکش را بوسید و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید. جیجیکی در خواب غلت زد و زیر لب زمزمه کرد: بابایی... اژدها لو... شکست داد...
جونگکوک که از دیشب تا به حال، میانِ خلأ زمان و آشفتگیهای آن سفرِ غریب، حتی قطرهای آب هم ننوشیده بود، حالا با چشمانی گرسنه به بشقابِ روبرویش خیره شد. معدهاش از شدتِ تهی بودن تیر میکشید و بویِ گرمِ سوپ، مثل یک آهنربا او را به سمت خود میکشید.
او با دستانی که هنوز لرزشِ خفیفی داشت، قاشق را برداشت و مقداری از سوپِ داغ و غلیظ را در دهان گذاشت. به محض برخورد طعمِ آشنا و خانگیِ دستپختِ ات با زبانش، گویی تمام سلولهای بدنش بیدار شدند. طعمِ لذیذِ گوشتِ لطیف و تندیِ مطبوعِ فلفل، تمامِ خستگیِ قرنها را در یک لحظه شست و برد. او بیاختیار چشمانش را بست و آهی از عمقِ جان کشید این فقط یک غذا نبود، این طعمِ خانه بود که پس از آوارگی در زمان، دوباره به او بازگشته بود.
ات که متوجهِ اشتهایِ و رفتارِ غیرعادیِ شوهرش شده بود، با تعجب و کمی نگرانی لیوان آبی را پر کرد و جلوی او گذاشت. او با مهربانی دستش را روی بازوی جونگکوک گذاشت و پرسید: زندگیم آرومتر... جوری میخوری انگار سالهاست غذا نخوردی
جونگکوک که دهانش پر بود، فقط توانست سرش را تکان دهد. او پارچِ آب را برداشت و با چنان ولعی نوشید که چند قطره آب روی چانه و یقه چروکیدهاش ریخت. جیجیکی که با تعجب به پدرش نگاه میکرد، چنگالِ کوچکش را در هوا تکان داد و گفت: اوما! بابایی واقعاً تبدیل به غول سده ببین چطولی آب میخوله، الان همهی دریاهای تو پالچ لو تموم میکنه
جونگکوک، در حالی که نفسنفس میزد و بالاخره کمی جان گرفته بود، نگاهش را از بشقاب گرفت و به چشمهای نگرانِ ات دوخت. او میخواست بگوید که واقعاً سالها (یا شاید قرنها) بود که این بو و این چهره را ندیده، اما فقط توانست زیر لب زمزمه کند: «می هی... تو نمیدونی این غذا... و این که اینجایی... چقدر برام حیاتیه
می هی سپس تکهای از گوشت را با مهربانی در بشقابِ کوچکِ جیجیکی گذاشت تا حواسِ پسرکِ کنجکاوش را پرت کند، در حالی که جونگ کوک همچنان با ولعی آمیخته به قدردانی، به خوردن ادامه میداد.
جونگکوک، در حالی که سنگینیِ آن وعدهی غذایی لذیذ و گرمای خانگی به تنش نشسته بود، با نگاهی مات و مبهوت بلند شد. او هنوز در ناباوریِ محض دست و پا میزد ذهنش مدام فریاد میکشید که این زندگی، این زن و این پسر، متعلق به او نیستند. او با قدمهایی سست و بیحال، در حالی که دستش را به دیوار میگرفت، به سمت مبل رفت با همان لباسهای چروکیده روی مبل انداخت. چشمانش را به امید آنکه وقتی باز میکند، دوباره در زمانِ خودشبیدار شود، محکم روی هم فشار داد.
در آشپزخانه، ات با آرامشی که از همهجا بیخبریاش نشأت میگرفت، شروع به جمع کردن میز کرد. صدای برخورد ملایم بشقابها با هم، تنها صدایی بود که به گوش میرسید. او سپس به سمت جیجیکی رفت که حالا روی صندلیاش در حال چرت زدن بود.
ات، پسرکِ ریزجثه اش را با احتیاط در آغوش گرفت و به سمت انتهای راهرو، جایی که اتاق خواب آبی و زیبای جیجیکی قرار داشت، برد. دیوارهای اتاق به رنگ آبیِ اقیانوسی بودند و ستارههای شبتاب روی سقف، نوری ملایم به فضا میبخشیدند. ات او را روی تختِ نرمش گذاشت و ، خواباند. پیشانی کوچکش را بوسید و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید. جیجیکی در خواب غلت زد و زیر لب زمزمه کرد: بابایی... اژدها لو... شکست داد...
- ۳۹۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط