{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بنشینم، بنشینی

بنشینم، بنشینی
و بی‌آن‌که به خاطر آوریم
در کوچه باد می‌آید؛
چایمان را بخوریم و فکر کنیم
چقدر دیگر باید زمان بگذرد
تا گنجشک‌ها زبان باز کنند و بگویند
آن‌چه را که ما در این‌همه سال
بر زبان نیاورده‌ایم..

شاید روزی دنیا با ما کنار آمد
و من‌ و‌ تو هم مثل همان دو پرنده
که آشیانشان را گم کرده‌ بودند
در گوشه‌ای آرام گرفتیم
دوباره تو را دیدم و فراموش کردم
زمان با تو چه زود می‌‌گذرد
و اگر حواسم نباشد
چای از دهن می‌افتد!





༻‌💕༺‌‌‌
دیدگاه ها (۲)

روزها سخت می گذرند ....من مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود م...

مرا هجی نکن دیگر خدایا بگذار ناخوانا بمانم بگذار همه ی سرنوش...

ضربان پايت را می شنومدر سينه ام راه می رویترجيح می دهم كه تن...

روز هایِ اول تو را تنها کودکی سرگردان می‌دیدم که به آغوشی ام...

از دلِ روزهایی که نفس در سینه‌ام به تنگ آمده، هنوز گاهی به ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط