🏰 قصر تاریکی
🏰 قصر تاریکی
قسمت ۷: میان ترس و اعتماد
صدای سنگین آن در، هنوز در فضای زیرزمین میپیچید.
ا.ت بیاختیار یک قدم جلو رفت.
انگار نیرویی نامرئی او را صدا میزد.
دستش آرام بالا آمد...
فقط چند سانتیمتر با سطح سرد در فاصله داشت که ناگهان دستی دور مچش حلقه شد.
گرم.
محکم.
اما نه آنقدر که درد بگیرد.
Jungkook.
با صدایی آرام اما قاطع گفت:
«نه...»
ا.ت سرش را برگرداند.
برای اولین بار، در نگاه سرد همیشگی او چیزی دیده میشد که تا آن شب وجود نداشت...
نگرانی.
«ولم کن...»
Jungkook نگاهش را از چشمان ا.ت برنداشت.
«اگه به این در دست بزنی، ممکنه چیزی رو بیدار کنی که دیگه نتونم متوقفش کنم.»
ا.ت آهسته پرسید:
«تو از من میترسی... یا برای من؟»
چند ثانیه سکوت شد.
صدای نفسهای هر دو، میان دیوارهای سنگی میپیچید.
Jungkook آرام گفت:
«از دست دادنت...»
انگار خودش هم انتظار نداشت این جمله را به زبان بیاورد.
بلافاصله نگاهش را از او گرفت.
«...مشکل بزرگی به وجود میاره.»
ا.ت لبخند خیلی کمرنگی زد.
«خواستی حرفتو درست کنی؟»
Jungkook چیزی نگفت.
همین سکوت، جوابش بود.
---
آنها از زیرزمین بیرون آمدند.
باران بالاخره بند آمده بود.
هوای خنک شب، بوی خاک خیس را با خودش آورده بود.
حیاط عمارت زیر نور ماه، آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
ا.ت روی پلههای سنگی نشست.
خسته بود.
هم از اتفاقات آن شب...
هم از سؤالهایی که هیچ جوابی برایشان پیدا نمیکرد.
چند دقیقه بعد، Jungkook با دو فنجان چای داغ برگشت.
یکی را بیحرف کنار او گذاشت.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«فکر نمیکردم خودت بیاری.»
Jungkook شانهای بالا انداخت.
«خدمتکارها خوابن.»
ا.ت لبخند کوتاهی زد.
«دروغ میگی.»
برای اولین بار...
گوشهی لبهای Jungkook خیلی آرام بالا رفت.
«شاید.»
ا.ت همان لبخند محو را دید.
آنقدر کوتاه بود که اگر یک لحظه دیرتر نگاه میکرد، از دستش میداد.
«بالاخره لبخند زدی...»
Jungkook دوباره مثل همیشه جدی شد.
«بهش عادت نکن.»
«چرا؟»
«چون اینجا جای امنی نیست.»
ا.ت فنجان را بین دستهایش گرفت.
بخار گرم چای روی صورتش نشست.
آرام گفت:
«از وقتی اومدم اینجا، همه بهم گفتن از یه چیزی بترسم.»
نگاهش را به آسمان دوخت.
«ولی عجیبترین قسمتش اینه که...»
مکث کرد.
«کمکم از خودت کمتر میترسم.»
Jungkook بیحرکت ماند.
این جمله، بیشتر از هر چیزی غافلگیرش کرده بود.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:
«اشتباه نکن، ا.ت.»
«چرا؟»
«چون ممکنه یه روز مجبور بشم بین نجات دادن تو... و نجات دادن این قصر، یکی رو انتخاب کنم.»
لبخند از روی لبهای ا.ت محو شد.
قبل از اینکه چیزی بگوید، باد سردی از میان درختان وزید.
همان لحظه، پنجرهی بلند طبقهی سوم عمارت با صدای محکمی باز شد.
هر دو همزمان سرشان را بالا آوردند.
پشت پنجره...
فقط یک سایه ایستاده بود.
سایهای که انگار تمام مدت، آن دو را تماشا میکرد.
و درست قبل از ناپدید شدن، صدایی آهسته در محوطه پیچید:
«زمان... نزدیک است.»
بار دیگر سکوت، تمام عمارت را در آغوش گرفت.
ادامه دارد...
بلخره قسمت جدید رو نوشتم
حمایت کنید
please🙏🙏😭🥺
قسمت ۷: میان ترس و اعتماد
صدای سنگین آن در، هنوز در فضای زیرزمین میپیچید.
ا.ت بیاختیار یک قدم جلو رفت.
انگار نیرویی نامرئی او را صدا میزد.
دستش آرام بالا آمد...
فقط چند سانتیمتر با سطح سرد در فاصله داشت که ناگهان دستی دور مچش حلقه شد.
گرم.
محکم.
اما نه آنقدر که درد بگیرد.
Jungkook.
با صدایی آرام اما قاطع گفت:
«نه...»
ا.ت سرش را برگرداند.
برای اولین بار، در نگاه سرد همیشگی او چیزی دیده میشد که تا آن شب وجود نداشت...
نگرانی.
«ولم کن...»
Jungkook نگاهش را از چشمان ا.ت برنداشت.
«اگه به این در دست بزنی، ممکنه چیزی رو بیدار کنی که دیگه نتونم متوقفش کنم.»
ا.ت آهسته پرسید:
«تو از من میترسی... یا برای من؟»
چند ثانیه سکوت شد.
صدای نفسهای هر دو، میان دیوارهای سنگی میپیچید.
Jungkook آرام گفت:
«از دست دادنت...»
انگار خودش هم انتظار نداشت این جمله را به زبان بیاورد.
بلافاصله نگاهش را از او گرفت.
«...مشکل بزرگی به وجود میاره.»
ا.ت لبخند خیلی کمرنگی زد.
«خواستی حرفتو درست کنی؟»
Jungkook چیزی نگفت.
همین سکوت، جوابش بود.
---
آنها از زیرزمین بیرون آمدند.
باران بالاخره بند آمده بود.
هوای خنک شب، بوی خاک خیس را با خودش آورده بود.
حیاط عمارت زیر نور ماه، آرامتر از همیشه به نظر میرسید.
ا.ت روی پلههای سنگی نشست.
خسته بود.
هم از اتفاقات آن شب...
هم از سؤالهایی که هیچ جوابی برایشان پیدا نمیکرد.
چند دقیقه بعد، Jungkook با دو فنجان چای داغ برگشت.
یکی را بیحرف کنار او گذاشت.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«فکر نمیکردم خودت بیاری.»
Jungkook شانهای بالا انداخت.
«خدمتکارها خوابن.»
ا.ت لبخند کوتاهی زد.
«دروغ میگی.»
برای اولین بار...
گوشهی لبهای Jungkook خیلی آرام بالا رفت.
«شاید.»
ا.ت همان لبخند محو را دید.
آنقدر کوتاه بود که اگر یک لحظه دیرتر نگاه میکرد، از دستش میداد.
«بالاخره لبخند زدی...»
Jungkook دوباره مثل همیشه جدی شد.
«بهش عادت نکن.»
«چرا؟»
«چون اینجا جای امنی نیست.»
ا.ت فنجان را بین دستهایش گرفت.
بخار گرم چای روی صورتش نشست.
آرام گفت:
«از وقتی اومدم اینجا، همه بهم گفتن از یه چیزی بترسم.»
نگاهش را به آسمان دوخت.
«ولی عجیبترین قسمتش اینه که...»
مکث کرد.
«کمکم از خودت کمتر میترسم.»
Jungkook بیحرکت ماند.
این جمله، بیشتر از هر چیزی غافلگیرش کرده بود.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:
«اشتباه نکن، ا.ت.»
«چرا؟»
«چون ممکنه یه روز مجبور بشم بین نجات دادن تو... و نجات دادن این قصر، یکی رو انتخاب کنم.»
لبخند از روی لبهای ا.ت محو شد.
قبل از اینکه چیزی بگوید، باد سردی از میان درختان وزید.
همان لحظه، پنجرهی بلند طبقهی سوم عمارت با صدای محکمی باز شد.
هر دو همزمان سرشان را بالا آوردند.
پشت پنجره...
فقط یک سایه ایستاده بود.
سایهای که انگار تمام مدت، آن دو را تماشا میکرد.
و درست قبل از ناپدید شدن، صدایی آهسته در محوطه پیچید:
«زمان... نزدیک است.»
بار دیگر سکوت، تمام عمارت را در آغوش گرفت.
ادامه دارد...
بلخره قسمت جدید رو نوشتم
حمایت کنید
please🙏🙏😭🥺
- ۲۳۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط