{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part³

﴿ویو ات﴾

تمام طول کلاس، حواسم به درس نبود.

ذهنم مدام درگیر اتفاق صبح بود.

تهیونگ...

و آن قانون عجیب درباره‌ی رنگ قرمز.

...

با صدای زنگ تفریح، کلاس شلوغ شد.

لیا کیفش را برداشت.

لیا: بیا بریم بوفه.

ات: باشه.

همراهش از کلاس بیرون رفتیم.

راهروها پر از دانش‌آموز بود.

اما ناگهان همهمه‌ها کمتر شد.

چند نفر کنار رفتند و راه را باز کردند.

با تعجب به لیا نگاه کردم.

ات: باز چی شده؟

لیا: خودشون...

سرم را بالا آوردم.

تهیونگ با قدم‌هایی آرام از راهرو عبور می‌کرد.

جین و جونگکوک هم کنارش بودند.

هر سه با یونیفرم‌های مرتب و چهره‌هایی خونسرد، از میان جمعیت رد شدند.

هیچ‌کس مزاحمشان نمی‌شد.

وقتی از کنارمان رد شدند، جونگکوک نگاهی کوتاه به من انداخت، لبخند محوی زد و بدون اینکه چیزی بگوید، به راهش ادامه داد.

جین هم فقط نگاهی کوتاه به من انداخت و همراه آن‌ها رفت.

تهیونگ حتی یک لحظه هم به سمتم نگاه نکرد.

...

اخم کردم.

ات: اینا همیشه این‌قدر ساکتن؟

لیا آهی کشید.

لیا: نه...

فقط وقتی از کنار بقیه رد می‌شن، معمولاً کسی جرئت حرف زدن نداره.

تو نمی‌دونی امروز چه کاری کردی.

همه دارن درباره‌ی تو حرف می‌زنن.

اول به خاطر هودی قرمزت...

بعد هم به خاطر اینکه جلوی تهیونگ ایستادی.

در همان لحظه، یک توپ بسکتبال با سرعت به سمت من پرتاب شد.

هنوز فرصت عکس‌العمل نداشتم که...

تهیونگ دستش را بالا آورد و توپ را گرفت.

همه با تعجب نگاهش کردند.

او توپ را به سمت صاحبش پرتاب کرد.

تهیونگ: مراقب باش.

پسر فوراً سرش را پایین انداخت.

پسر: ببخشید...

تهیونگ بدون اینکه حرف دیگری بزند، از آنجا دور شد.

من فقط به رفتنش خیره ماندم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای بلندگوی مدرسه در تمام راهرو پیچید.

بلندگو: توجه! تمامی دانش‌آموزان تا پنج دقیقه‌ی دیگر در سالن اجتماعات حاضر شوند. حضور همه اجباری است.

همهمه‌ی عجیبی بین دانش‌آموزها افتاد.

ات: چه خبره؟

لیا که ناگهان رنگش پریده بود، با نگرانی گفت:

لیا: نه...

امروز که قرار نبود...

ات: چی قرار نبود؟

لیا جواب نداد.

فقط دستم را گرفت و با عجله به سمت سالن کشید.

در تمام راه، دانش‌آموزها زیر لب فقط یک جمله را تکرار می‌کردند...

«امروز خودش انتخاب می‌کنه...»

نمی‌فهمیدم منظورشان از «خودش» چه کسی است...

اما هرچه به سالن نزدیک‌تر می‌شدیم، حس عجیبی تمام وجودم را می‌گرفت.....)
دیدگاه ها (۰)

ماشین مشتی ممدلیه 😂😂#عزیز_ترین_دشمن

یعنی دوباره میتونم ببینمش؟#دونده_ی_دوست_داشتنی

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²﴿ویو ات﴾همه‌ی حیاط در سکوت فرو رفته بود...

𝔣𝔞𝔨𝔢 𝔫𝔞𝔪𝔢:#قرمز_ممنوع ❤️❌*```[𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝 𝐩𝐚𝐫𝐭:¹](#قرمز_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط