𝔣𝔞𝔨𝔢 𝔫𝔞𝔪𝔢:#قرمز_ممنوع ❤️❌
𝔣𝔞𝔨𝔢 𝔫𝔞𝔪𝔢:#قرمز_ممنوع ❤️❌
*```[𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝 𝐩𝐚𝐫𝐭:¹](#قرمز_ممنوع* ❤️
#part¹
صبح اولین روز مدرسه بود.
نفس عمیقی کشیدم و بندهای کولهام را محکمتر گرفتم.
﴿ویو ات﴾
«مدرسهی خصوصی هیون.»
همه میگفتند بهترین مدرسهی شهر است...
اما هیچکس نگفت چرا دانشآموزها از اسمش میترسند.
از در اصلی وارد شدم.
حیاط مدرسه پر از دانشآموز بود.
همه با دیدنم برای چند لحظه ساکت شدند.
اول فکر کردم شاید چون دانشآموز جدیدم.
اما نگاههایشان عجیب بود...
بعضیها شوکه...
بعضیها نگران...
و بعضیها انگار منتظر یک اتفاق بد بودند.
به لباسم نگاه کردم.
یک هودی قرمز پوشیده بودم.
ابروهایم در هم رفت.
ات (درون):
مگه لباسم چشه؟
دختری با عجله به سمتم دوید.
دختر: هی! سریع... زیپ هودیت رو ببند!
ات: چرا؟
دختر: فقط این کارو بکن!
قبل از اینکه چیزی بپرسم...
صدای قدمهایی از پشت سرم شنیده شد.
همهی حیاط در سکوت فرو رفت.
دانشآموزها ناخودآگاه از وسط راه کنار رفتند.
انگار کسی خیلی مهم رسیده بود.
برگشتم.
پسری قدبلند با موهای مشکی و یونیفرم کاملاً مرتب، آرام قدم برمیداشت.
چند نفر از اعضای شورای دانشآموزی پشت سرش حرکت میکردند.
نگاهش آرام روی دانشآموزها چرخید...
تا اینکه روی من ثابت ماند.
چند ثانیه...
فقط به هودی قرمزم خیره شد.
بعد بدون هیچ تغییری در حالت صورتش، جلو آمد.
روبهرویم ایستاد.
تهیونگ: اسمت؟
ات: ات.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دوباره به هودیام نگاه انداخت.
تهیونگ: قوانین این مدرسه رو نخوندی؟
ات: نه... تازه امروز اومدم.
یکی از دانشآموزها زیر لب گفت:
دانشآموز: تموم شد...
تهیونگ نگاهش را از من برنداشت.
با صدایی آرام اما قاطع گفت:
تهیونگ: از امروز...
دیگه این رنگ رو توی مدرسه نمیپوشی.
ات: اگه نپوشم چی میشه؟ اصلاً چرا؟
برای اولین بار، گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت.
نه از روی خوشحالی...
از روی کنجکاوی.
تهیونگ: چون اینجا...
من قانون رو تعیین میکنم.
من هم بدون اینکه نگاهم را از چشمانش بردارم، گفتم:
ات: شاید وقتش رسیده یکی قوانینت رو عوض کنه.
همهمهای بین دانشآموزها پیچید.
هیچکس تا آن روز اینطور با تهیونگ حرف نزده بود.
تهیونگ فقط لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ: جالب شد...
)```*
*```[𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝 𝐩𝐚𝐫𝐭:¹](#قرمز_ممنوع* ❤️
#part¹
صبح اولین روز مدرسه بود.
نفس عمیقی کشیدم و بندهای کولهام را محکمتر گرفتم.
﴿ویو ات﴾
«مدرسهی خصوصی هیون.»
همه میگفتند بهترین مدرسهی شهر است...
اما هیچکس نگفت چرا دانشآموزها از اسمش میترسند.
از در اصلی وارد شدم.
حیاط مدرسه پر از دانشآموز بود.
همه با دیدنم برای چند لحظه ساکت شدند.
اول فکر کردم شاید چون دانشآموز جدیدم.
اما نگاههایشان عجیب بود...
بعضیها شوکه...
بعضیها نگران...
و بعضیها انگار منتظر یک اتفاق بد بودند.
به لباسم نگاه کردم.
یک هودی قرمز پوشیده بودم.
ابروهایم در هم رفت.
ات (درون):
مگه لباسم چشه؟
دختری با عجله به سمتم دوید.
دختر: هی! سریع... زیپ هودیت رو ببند!
ات: چرا؟
دختر: فقط این کارو بکن!
قبل از اینکه چیزی بپرسم...
صدای قدمهایی از پشت سرم شنیده شد.
همهی حیاط در سکوت فرو رفت.
دانشآموزها ناخودآگاه از وسط راه کنار رفتند.
انگار کسی خیلی مهم رسیده بود.
برگشتم.
پسری قدبلند با موهای مشکی و یونیفرم کاملاً مرتب، آرام قدم برمیداشت.
چند نفر از اعضای شورای دانشآموزی پشت سرش حرکت میکردند.
نگاهش آرام روی دانشآموزها چرخید...
تا اینکه روی من ثابت ماند.
چند ثانیه...
فقط به هودی قرمزم خیره شد.
بعد بدون هیچ تغییری در حالت صورتش، جلو آمد.
روبهرویم ایستاد.
تهیونگ: اسمت؟
ات: ات.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دوباره به هودیام نگاه انداخت.
تهیونگ: قوانین این مدرسه رو نخوندی؟
ات: نه... تازه امروز اومدم.
یکی از دانشآموزها زیر لب گفت:
دانشآموز: تموم شد...
تهیونگ نگاهش را از من برنداشت.
با صدایی آرام اما قاطع گفت:
تهیونگ: از امروز...
دیگه این رنگ رو توی مدرسه نمیپوشی.
ات: اگه نپوشم چی میشه؟ اصلاً چرا؟
برای اولین بار، گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت.
نه از روی خوشحالی...
از روی کنجکاوی.
تهیونگ: چون اینجا...
من قانون رو تعیین میکنم.
من هم بدون اینکه نگاهم را از چشمانش بردارم، گفتم:
ات: شاید وقتش رسیده یکی قوانینت رو عوض کنه.
همهمهای بین دانشآموزها پیچید.
هیچکس تا آن روز اینطور با تهیونگ حرف نزده بود.
تهیونگ فقط لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ: جالب شد...
)```*
- ۱۲۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط