لجباز_عاشق ☆》
لجباز_عاشق ☆》
#part_7
+ عوضی مگه نمیگم راجب شون زر نزن(داد)
تهیونگ از پسرک فاصله گرفت و دوباره محکم تر از قبل کبوندش به دیوار تو صورتش با عصبانیت غرید
_ انگار اون دفعه درست ادب نشدی
میخوای یه بار دیگه ادبت کنم(عصبی)
اون صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمان جنگکوک رد شد
جنگکوک دوباره درد اون کتک ها رو حس کرد
از روی حس اون درد ها چشماشو روی هم فشرد
_ نزار به غلط کردن بندازمت
دوست ندارم بچه ها رو بزنم ولی اگه ادب نداشته باشن بدجور کتک میخورن
+ به مامان بابام چیزی نگو
تهیونگ از جنگکوک فاصله گرفت
و روی صندلی نشست
_ فکرا تو کردی
+ مجبورم همین امشب جواب بدم
_ نه میتونی بیشتر فکر کنی
+ اوکی
_ الانم میتونی بری
جنگکوک هنوز از اتاق بیرون نیمده بود که برگشت و به تهیونگ نگاه کرد
_ چیه؟
+ عام...هیچی
جنگکوک از اتاق بیرون امد و وارد اتاق خودش شد
توی ایینه یه نگاهی به خودش انداخت
خون های روی لباسش توجه شو جلب کرد
خون دست تهیونگ روی لباس کوک چکیده بود
ویو جنگکوک:
خون دست اون کیم روی لباسم بود
لباسمو عوض کردم و روی تخت لم دادم
ذهنش درگیر این بود که چه جوابی به رئیس کیم بده
خیلی فکر کرد
از شدت فکر کردن خوابش برد
ویو تهیونگ:
دستم میسوخت رفتم پایین و پماد زدم بهش
_ هوف لعنت بهش فکر کردم اون پرونده ایه که سال ها دنبالشم
بعد از پماد زدن به اتاقم رفتم
رفتم توی بالکن و یه نخ sیگار کشیدم
شب قشنگی بود
اما ادم های بی رحمی دارن الان ادم میکشن
بعد از کشیدن sیگارم پشت میز نشستم و دوباره فکر کردم
چهره جنگکوک دوباره توی ذهن تهیونگ نمایان شد
تهیونگ لبخندی زد
بعد از چند ثانیه به خودش امد و از پشت میز بلند شد
ویو فردا"
ادامه دارد...............
#part_7
+ عوضی مگه نمیگم راجب شون زر نزن(داد)
تهیونگ از پسرک فاصله گرفت و دوباره محکم تر از قبل کبوندش به دیوار تو صورتش با عصبانیت غرید
_ انگار اون دفعه درست ادب نشدی
میخوای یه بار دیگه ادبت کنم(عصبی)
اون صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمان جنگکوک رد شد
جنگکوک دوباره درد اون کتک ها رو حس کرد
از روی حس اون درد ها چشماشو روی هم فشرد
_ نزار به غلط کردن بندازمت
دوست ندارم بچه ها رو بزنم ولی اگه ادب نداشته باشن بدجور کتک میخورن
+ به مامان بابام چیزی نگو
تهیونگ از جنگکوک فاصله گرفت
و روی صندلی نشست
_ فکرا تو کردی
+ مجبورم همین امشب جواب بدم
_ نه میتونی بیشتر فکر کنی
+ اوکی
_ الانم میتونی بری
جنگکوک هنوز از اتاق بیرون نیمده بود که برگشت و به تهیونگ نگاه کرد
_ چیه؟
+ عام...هیچی
جنگکوک از اتاق بیرون امد و وارد اتاق خودش شد
توی ایینه یه نگاهی به خودش انداخت
خون های روی لباسش توجه شو جلب کرد
خون دست تهیونگ روی لباس کوک چکیده بود
ویو جنگکوک:
خون دست اون کیم روی لباسم بود
لباسمو عوض کردم و روی تخت لم دادم
ذهنش درگیر این بود که چه جوابی به رئیس کیم بده
خیلی فکر کرد
از شدت فکر کردن خوابش برد
ویو تهیونگ:
دستم میسوخت رفتم پایین و پماد زدم بهش
_ هوف لعنت بهش فکر کردم اون پرونده ایه که سال ها دنبالشم
بعد از پماد زدن به اتاقم رفتم
رفتم توی بالکن و یه نخ sیگار کشیدم
شب قشنگی بود
اما ادم های بی رحمی دارن الان ادم میکشن
بعد از کشیدن sیگارم پشت میز نشستم و دوباره فکر کردم
چهره جنگکوک دوباره توی ذهن تهیونگ نمایان شد
تهیونگ لبخندی زد
بعد از چند ثانیه به خودش امد و از پشت میز بلند شد
ویو فردا"
ادامه دارد...............
- ۱۰۱
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط