لجباز_عاشق ☆》
لجباز_عاشق ☆》
#part_9
صدای شکم جنگکوک باعث شد خنده تهیونگ بلند بشه
_ مطمئنی(خنده)
جنگکوک اولین بار بود خنده های بلند تهیونگ رو میشندید
کوک رو به تهیونگ کرد و گفت
+ اره مطمئنم
_ هوی بچه لجبازی نکن بخور به خودت اسیب نزن
+ اهان پس بزار تو بهم اسیب بزنی
خنده از روی لبای تهیونگ ناپدید شد و یه نگاه جدی به پسرک انداخت و با عصبانیتی که توی لحنش مج میزد گفت
_ قبول نداری بی احترامی کردی نه؟
اگه به حرفم گوش بدی و لجبازی نکنی چرا باید بزنمت
تقصیر خودت بود من گفتم بچه های بی ادب رو ادب میکنم
الانم غذا تو بخور تا اون روی سگم بالا نیمده
+ مگه زوره نمیخوام بخورم
شکم جنگکوک بازم صدا داد ولی این بار تهیونگ خندش نگرفت و با جدیت تمام به جنگکوک نگاه کرد و لب زد
_ ببین بچه من حوصله کل کل کردن با تو یکی رو ندارم میخوای بخور میخوای نخور بدرک اگه نمیخوری گمشو تو اتاقت
پسرک صندلی رو عقب داد و از پشت میز بلند شد و به سمت پله ها حرکت کرد
بعد از رفتن کوک تهیونگ گفت
_ بچه ای لجباز
ویو جنگکوک:
مثل چی گشنمه ولی نمیتونستم بی ادبی اون عو*ضی رو تحمل کنم و غذا بخورم
ویو نویسنده:
جنگکوک اتاق رو با قدم هاش متر می کرد
تا جای متر کرد که خسته شد و روی تخت لم داد
داشت فکر میکرد که چشماش گرم شد و دیگه چیزی نفهمید.......
با صدای یه نفر چشمامو مالیدم و باز کردم که با چهره اون.......روبه رو شدم............
...............
ادامه دارد......................
#part_9
صدای شکم جنگکوک باعث شد خنده تهیونگ بلند بشه
_ مطمئنی(خنده)
جنگکوک اولین بار بود خنده های بلند تهیونگ رو میشندید
کوک رو به تهیونگ کرد و گفت
+ اره مطمئنم
_ هوی بچه لجبازی نکن بخور به خودت اسیب نزن
+ اهان پس بزار تو بهم اسیب بزنی
خنده از روی لبای تهیونگ ناپدید شد و یه نگاه جدی به پسرک انداخت و با عصبانیتی که توی لحنش مج میزد گفت
_ قبول نداری بی احترامی کردی نه؟
اگه به حرفم گوش بدی و لجبازی نکنی چرا باید بزنمت
تقصیر خودت بود من گفتم بچه های بی ادب رو ادب میکنم
الانم غذا تو بخور تا اون روی سگم بالا نیمده
+ مگه زوره نمیخوام بخورم
شکم جنگکوک بازم صدا داد ولی این بار تهیونگ خندش نگرفت و با جدیت تمام به جنگکوک نگاه کرد و لب زد
_ ببین بچه من حوصله کل کل کردن با تو یکی رو ندارم میخوای بخور میخوای نخور بدرک اگه نمیخوری گمشو تو اتاقت
پسرک صندلی رو عقب داد و از پشت میز بلند شد و به سمت پله ها حرکت کرد
بعد از رفتن کوک تهیونگ گفت
_ بچه ای لجباز
ویو جنگکوک:
مثل چی گشنمه ولی نمیتونستم بی ادبی اون عو*ضی رو تحمل کنم و غذا بخورم
ویو نویسنده:
جنگکوک اتاق رو با قدم هاش متر می کرد
تا جای متر کرد که خسته شد و روی تخت لم داد
داشت فکر میکرد که چشماش گرم شد و دیگه چیزی نفهمید.......
با صدای یه نفر چشمامو مالیدم و باز کردم که با چهره اون.......روبه رو شدم............
...............
ادامه دارد......................
- ۱۰۹
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط