#دوست_پسر_شیطون_من
#دوست_پسر_شیطون_من
Part:6
نزدیکای ظهر بود که دیگه تصمیم گرفتیم بلند بشیم رفتین بیرون ناهار خوردیم و تا شب بیرون چرخیدیم.
ویو شب نابی:
شبای سئول واقعا قشنگه دستم توی دست هیونجین بود و داشتیم باهم قدم میزدیم و شیشه های مغازه هارو نگاه میکردیم
و هیونجین یهویی یه بوسه کوچیک روی لبام گذاشت منم درحالی که تعجب کردم یهویی دیدم که روکا و کای (رفیق صمیمی نای و هیونجین) اون طرف خیابون داشتن همدیگرو بغل میکردن سریع هیونجینو از خودم جدا کردم.
هیونجین: د.... چرا؟!
نابی: اون طرفو نگاه کن هیون...
هیونجین: اون کای نیست؟!
نابی: آره، اونیم که بغل دستشه روکا ئه. ببینم این دوتا قرار میزارن؟! به نظرت مارو دیدن؟؟
هیونجین: امیدوارم که ندیده باشن. (همه توی کلاس میدونن نابی وهیونجین از هم خوششون میاد ولی کسی نمیدونه باهم قرار میزارین)
یهویی دیدیم دارن میان سمتمون.
نابی:هیونجییییین. الان کبودی های گردنمو چیکار کنم.
هیونجین از داخل کیسه یه دستمال گردن بهم داد.
هیونجین: بیا اینو ببند به گردنت.
سریع بستمش.
روکا و کای: سلام نابی سلام هیونجین.
نابی و هیونجین: سلام بچه ها.
روکا: ببینم آفتاب از کدوم طرف درومده شما چرا باهمید؟! نکنه قرار میزارید؟!
کای: راست میگه😏
نابی: اینو من باید از تو بپرسم... چرا دست تو دستهمید؟! شما دوتا قرار میزارید؟؟
روکا: خیلی وقته.
هیونجین و نابی: چیی؟؟
هیونجین: خب چرا به ما هیچی نگفتین؟؟ واقعا که... 🫤
کای: ناراحت نشید به هیچکبس چیزی نگفتیم ولی امروز تو کلاس به همه گفتیم.(یه مکث کوتاه میکنه بعد خیلی سوالی و متعحب میپرسه) راستی شما دوتا چرا امروز نیومدید مدرسه؟!
نابی: هیونجین چرا امروز نرفتیم مدرسه؟!
هیونجین:«عاممممم، خب... راستش نابی یکم تب داشت من موندم و ازش مراقبت کردم.
روکا: نه شما دوتا واقعا قرار میزارید...(با خنده)
نابی کای و هیونجینم خندیدن... 😄
کای: ما داشتیم میرفتیم غذا بخوریم بیاید با هم بخوریم.
هیونجین و نابی: چرا که نه.
ادامه دارد...
خب سلاممممممم🥹🎀
اینم ادامهی رماننن👆🏻🌕
بچهها این چند روز که نبودم... راجب درخواستیها، خب نوشتم و گذاشتمشون، به جز کسایی که درخواست داده بودن حمایت نشد و خب ناامید شدم گفتم بد مینویسم که دوست نداشتید😭😭😭💔 ولی سعی کردم دوباره با انرژی بیام تا پارت بذارم🥹
و خب خیلی زود تر میخواستم این پارت رو بذارم ولی تا مینوشتم و تموم میشد میومدم براتون اینکه چرا نبودمو بنویسم ویسگون پرتم میکرد بیرون😔😕
امیدوارم خوشتون بیاد🎀🥹👆🏻
Part:6
نزدیکای ظهر بود که دیگه تصمیم گرفتیم بلند بشیم رفتین بیرون ناهار خوردیم و تا شب بیرون چرخیدیم.
ویو شب نابی:
شبای سئول واقعا قشنگه دستم توی دست هیونجین بود و داشتیم باهم قدم میزدیم و شیشه های مغازه هارو نگاه میکردیم
و هیونجین یهویی یه بوسه کوچیک روی لبام گذاشت منم درحالی که تعجب کردم یهویی دیدم که روکا و کای (رفیق صمیمی نای و هیونجین) اون طرف خیابون داشتن همدیگرو بغل میکردن سریع هیونجینو از خودم جدا کردم.
هیونجین: د.... چرا؟!
نابی: اون طرفو نگاه کن هیون...
هیونجین: اون کای نیست؟!
نابی: آره، اونیم که بغل دستشه روکا ئه. ببینم این دوتا قرار میزارن؟! به نظرت مارو دیدن؟؟
هیونجین: امیدوارم که ندیده باشن. (همه توی کلاس میدونن نابی وهیونجین از هم خوششون میاد ولی کسی نمیدونه باهم قرار میزارین)
یهویی دیدیم دارن میان سمتمون.
نابی:هیونجییییین. الان کبودی های گردنمو چیکار کنم.
هیونجین از داخل کیسه یه دستمال گردن بهم داد.
هیونجین: بیا اینو ببند به گردنت.
سریع بستمش.
روکا و کای: سلام نابی سلام هیونجین.
نابی و هیونجین: سلام بچه ها.
روکا: ببینم آفتاب از کدوم طرف درومده شما چرا باهمید؟! نکنه قرار میزارید؟!
کای: راست میگه😏
نابی: اینو من باید از تو بپرسم... چرا دست تو دستهمید؟! شما دوتا قرار میزارید؟؟
روکا: خیلی وقته.
هیونجین و نابی: چیی؟؟
هیونجین: خب چرا به ما هیچی نگفتین؟؟ واقعا که... 🫤
کای: ناراحت نشید به هیچکبس چیزی نگفتیم ولی امروز تو کلاس به همه گفتیم.(یه مکث کوتاه میکنه بعد خیلی سوالی و متعحب میپرسه) راستی شما دوتا چرا امروز نیومدید مدرسه؟!
نابی: هیونجین چرا امروز نرفتیم مدرسه؟!
هیونجین:«عاممممم، خب... راستش نابی یکم تب داشت من موندم و ازش مراقبت کردم.
روکا: نه شما دوتا واقعا قرار میزارید...(با خنده)
نابی کای و هیونجینم خندیدن... 😄
کای: ما داشتیم میرفتیم غذا بخوریم بیاید با هم بخوریم.
هیونجین و نابی: چرا که نه.
ادامه دارد...
خب سلاممممممم🥹🎀
اینم ادامهی رماننن👆🏻🌕
بچهها این چند روز که نبودم... راجب درخواستیها، خب نوشتم و گذاشتمشون، به جز کسایی که درخواست داده بودن حمایت نشد و خب ناامید شدم گفتم بد مینویسم که دوست نداشتید😭😭😭💔 ولی سعی کردم دوباره با انرژی بیام تا پارت بذارم🥹
و خب خیلی زود تر میخواستم این پارت رو بذارم ولی تا مینوشتم و تموم میشد میومدم براتون اینکه چرا نبودمو بنویسم ویسگون پرتم میکرد بیرون😔😕
امیدوارم خوشتون بیاد🎀🥹👆🏻
- ۶۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط