{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نتونستن اورا بکشن.

نتونستن اورا بکشن.
چابی (پدر) دباره دوید و دید که یواش یواش به روشنایی می رسه و به طرف روشنایی رفت و به بیابان رسید تو بیابان یک ماشین داشت رد میشد جلوی اون پرید و گفت منو به شهر برسان ( با التماس گفت) .
مرد قبول کرد و او را به شهر برد و چابی ( پدر) می خواست بره به پلیس بگه ولی فکر کرد که چی به پلیس بگم و تصمیم گرفت بره به خونه.
( و رفت).
به خونه که رسید نشست و به فکر فورو رفت.
بعد گریه کرد و یه تصمیمی گرفت.
از خونه رفت بیرون و به کنار بالا ترین ساختمون امد و به دام ساختمون رفت و میخواست خودش رو پرت کند.
مردم زیر ساختمون جمع شده بودن و می گفتند بیا پایین ای مرده دیوانه بیا پایین او هم میگفت دیگه برای زنده ماندنم هیچ دلیلی نیست و بعد این حرف.......
دیدگاه ها (۰)

خودش رو پرت کرد و روی ماشین ها افتاد. مردم به امبولانس زنگ ز...

بعد حال مادرش خیلی بد شد و بستریش کردن. چابی ( پدر) گفت بخو...

به ۸٠ تاد تایی رسیدنمون مبارک🫰🫰🫰🫰🎂🎂🎉🎉🎉🎊🎊🎊🎊از همتون ممنونم عش...

مال نامجون فقلاده بود🤣🤣🤣

ویو کوک :بچه ها رفتن و منو آت مونده بودیم آت :کوکیی با گریه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط