خسته ام...ازخود گریزانم...نمی دانم چرا؟غم زده بر جسم بی جانم...نمی دانم چرا؟باد،گویی ریشه ام راسست و بی جان کرده است!همچو برگی دست طوفانم...نمی دانم چرا