خیلی خسته روی صندلی نشست جان هم کنارش نشست میونشی پا
خیلی خسته. روی صندلی نشست جان هم کنارش نشست .. میونشی پاک زد و غرق افکارش شد .. هنوزم گونش به شدت میسوخت .. حتی هیچ کسو هم نداشت .. هیچ کس... ولی این جان بود که موهای میونشی را لمس کرد : خوبی زن دایی ؟
مینوشی پاک زد که باعث ریختن اشک هایش هم شد و سر خم کرد که باعث ریختن موهایش شد حق آرامی زد و آروم گفت : خوبم ..
جان : نیستی به من دروغ نگو .. جان با دست کوچیکش محکم دست میونشی را گرفت سپس نرم بوسید و آورم گفت : نگران نباش به دایی نمیگم که گریه کردی
دخترک غم زده تند اشک هایش را پاک کرد و موهایش را جمع .. ریلکس نفس کشید و آورم گفت : حالم خوبه .. بخاطر اونی جونم باید حالم خوب باشه
.......
مینوشی پاک زد که باعث ریختن اشک هایش هم شد و سر خم کرد که باعث ریختن موهایش شد حق آرامی زد و آروم گفت : خوبم ..
جان : نیستی به من دروغ نگو .. جان با دست کوچیکش محکم دست میونشی را گرفت سپس نرم بوسید و آورم گفت : نگران نباش به دایی نمیگم که گریه کردی
دخترک غم زده تند اشک هایش را پاک کرد و موهایش را جمع .. ریلکس نفس کشید و آورم گفت : حالم خوبه .. بخاطر اونی جونم باید حالم خوب باشه
.......
- ۱.۹k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط