{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگمین رو اورده بود توی بالکن و باهاش بازی میکرد

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁹
جونگمین رو اورده بود توی بالکن و باهاش بازی میکرد.
-جونگمینی ببین هوا چقد خوبه.
جونگمین دست هاش رو تکون میداد و میخندید.
-گوگولی کوچولوی خودمیییی
خندید و پهلو هاش رو قلقلک داد.
جونگمین با صدای بلند میخندید.
-قربون خنده ها-
-تهیونگ!!!!!! چیکار میکنی؟!!!!!
(پوزیشن جوری بود که انگار تهیونگ میخواد بندازتش پایین)
-من-
جونگمین رو از تهیونگ گرفت و محکم بغلش کرد.
-چیکار داشتی میکردی؟!!!! میخواستی بندازیش پایین؟!!!!
داد میزد.
-من-
-حالت خوبه قربونت بشم؟
جونگکوک رو به جونگمین گفت و در بالکن رو کوبید و رفت و همزمان باهاش اشک های تهیونگ پایین چکید.
...
-منطورت چیه که میخواست بندازتش پایین؟!
-همینجوری گرفته بودش!
-وایسا... حتما فکر کرده جونگمین رو بیشتر دوست داری و خواسته از شرش خلاص بشه.
در باز شد.
-یونگی بیا- جونگکوک؟! تو اینجا چیکار میکنی؟
یونگی همه چی رو برای جیمین گفت.
-خجالت نمیکشین؟ تهیونگ همچین فرشته ای نیست!
و پاشد و از اتاق بیرون رفت و به دنبال تهیونگ پرواز کرد.
به محض رسیدن با نگرانی توی اتاقش دوید ولی اثری از تهیونگ نبود...
...
روی مبل نشسته بود و به جونگمین که خواب بود نگاه میکرد... با تهیونگ مو نمیزد.
دلش برای تهیونگ تنگ بود و شور میزد.
حتی اگر بخاطر حسودی هم میبود تقصیر خودش بود که توی نشون دادن عشقش کم کاری کرده...
-من یه عوضیم...
-مشخصا
یونگی گفت. جونگمین رو برداشت و خواست سمت در بره که تلفن به صدا در اومد.
یونگی برداشت.
-الو؟
بعد از شنیدن به جونگکوک نگاه کرد.
-ریدی...
...
جونگمین رو به جیمین و یونگی سپرده بود و خودش داشت تا خود صبح فرداش بدون استراحت دنبال عزیز کرده اش میگشت...
-تهیونگ!! کجایی؟!!!
-جونگکوک... شاید بهتر باشه استراحت-
جی وو گفت و به ته ایل که به زور چشم هاش باز بود و خود جونگکوک که مقاومت میکرد نگاه کرد.
-نمیخوام!!!!! چجوری میتونم استراحت کنم وقتی تهیونگم الان تو این هوای سرد باید بخوابه؟! چجوری میتونم استراحت کنم وقتی تو خطره؟! چجوری میتونم استراحت کنم وقتی گشنه و تشنه؟! چجوری میتونم استراحت کنم وقتی... باعث و بانیش خودمم...؟
اخرش رو با صدای اروم و پشیمون گفت.
-اخ که اگه پیداش کنم... قسم میخورم دیگه هیچوقت جرئت نکنم صدامو بالا ببرم و اینجوری با فرشته ای معصوم چون تهیونگ که جونمم براش میدم حرف بزنم...
همه سکوت کردن.
...
چندین ساعت بود که از قصر فرار کرده بود و اخر هم گم شده بود... دنبال اندکی غذا یا حتی فقط یه جای امن که بتونه توش بمونه میگشت که چشمش به روستایی کوچک افتاد که تو سرزمین شیاطین بود.
~~~~~~~~
like:100
comment:هرچی بیشتر بهتر
دیدگاه ها (۷۴)

فالوشه نانازیاااا🎀✨@lna.kook

-هر چی! نمیشه که بکشیمش من نمی زارم در ضمن باعث و بانی وجودش...

فالوش کنین دخترااا🎀✨@xxlefoxx

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²-یه فرشته؟! تهیونگ پلک ز...

⁦✿My lovely idol⁦✿✯part:²⁵جونگکوک فکرش درگیر بود از طرفی یاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط