یه فرشته
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²
-یه فرشته؟!
تهیونگ پلک زد و با دیدن اینکه جونگکوک یه شیطانه دوباره زانو هاشو بغل کرد و سرش رو تو زانو هاش فرو برد.
-م-منو نخور من خوشمزه نیستممم! مزه... مزه موز میدم!
جونگکوک پوزخندی زد.
-موز که بدمزه نیس!
-چرا موز خیلی بدمزس!
-میوه مورد علاقم موزه... پس باید خوشمزه باشی...
-نه!! منظورم اینه که مزه... کیوی موزی میدم!!
{افکار کوک: پس فرشته ها انقدر کوچولو و بامزه ان؟... }
-کیوی هم دوست دارم...موز هم دوست دارم حالا بی صبرانه میخوام ترکیبش رو بچشم...
تهیونگ بیشتر و بیشتر هق زد و رایحه اش ازاد شد... رایحه شکوفه گیلاسش زیر بینی جونگکوک پیچید و چشم هاش قرمز شد و رایحه خودش هم بی اختیار ازاد شد که چشم های تهیونگ ابی شد و بیشتر هق زد.
تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد که دست های داغی صورتش رو قاب گرفتن.
-نترس کوچولو... شیطان ها فرشته نمیخورن... مخصوصا اگه اون فرشته جفتشون باشه...
تهیونگ جونگکوک رو نگاه کرد.
جونگکوک با شصت های داغش مروارید های تهیونگ رو پاک کرد.
-با من ازدواج کن
-چی؟!!!!
...
-واو
یونگی بعد از برانداز کردن تهیونگ که داشت با چشم های براق اتاق جونگکوک رو میگشت گفت و ابرو بالا انداخت.
-اگه باهاش ازدواج کنم و مارکش کنم دیگه نمیتونن منو مجبور کنن با یه امگای ننر ازدواج کنم
-فکر خوبیه... تا حالا ازش پرسیدی که اونم میخاد با تو باشه یا نه؟
-جفتمه
-چی؟! به همین راحتی جفتت رو پیدا کردی؟!! اونم همچین جفت ژژژذابی؟
-خفه شو
-تازه خیلیم سکسیه
مشتش رو توی صورت یونگی کوبید.
یونگی پوزخندی زد و خون گوشه لبش رو پاک کرد.
-خودت شروع کردی حسود!!
و یه مشت تو صورت کوک کوبید و کف اتاق داشتن زد و خورد میکردن که ناگهان چشم یونگی به تهیونگ که داشت از بالکن پایین میپرید افتاد.
-هی تو!!!!!
جونگکوک هم چرخید و دوتاشون سمت تهیونگ دویدن چون فکر میکردن که تهیونگ بال نداره ولی بال هاش که از بال های جونگکوک خیلی کوچیکتر بود زیر شنلش بود.
-امگا نه!!!!!
ولی تهیونگ پایین پرید و کل راهی که داشت میفتاد رو خیلی شیرین میخندید چون باد به صورتش میخورد ولی تا خواست بال هاش رو باز کنه جونگکوک گرفتش.
-دیوونه شدی؟!!
-منم بال دارم!
جونگکوک اهی کشید.
-نمیتونستی زودتر بگی؟؟
-نپرسیدی!
وول خورد و از بغل جونگکوک بیرون اومد و بال های سفیدش رو باز کرد.
-ووییییییییی
-وایسا ببینم!! کجا میری؟! تو قراره امگای من بشی یادت رفته؟
و گرفتش و به سمت اتاقش که یونگی داشت با خنده های تمسخری نگاهشون میکرد راه افتاد.
-پس میتونم الفا صدات کنم؟
-اره
-اسمت چیه؟
-جئون جونگکوک
-میشه جونگکوک صدات کنم؟
-اره
-میشه کوکی صدات کنم؟
-اه! هرچی میخای صدام کن!
-چرا داد میزنی...؟
تهیونگ با اخم کیوتی گفت.
-زودباش بگو ببخشید!
جونگکوک چشم هاش رو چرخوند.
-باشه... ببخشید...
تهیونگ شیرین خندید.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مرسی که شرطا رو زود رسوندیننننن
نظر یادتون نره🌱
ₗᵢₖₑ: ₄₀
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁵⁰
-یه فرشته؟!
تهیونگ پلک زد و با دیدن اینکه جونگکوک یه شیطانه دوباره زانو هاشو بغل کرد و سرش رو تو زانو هاش فرو برد.
-م-منو نخور من خوشمزه نیستممم! مزه... مزه موز میدم!
جونگکوک پوزخندی زد.
-موز که بدمزه نیس!
-چرا موز خیلی بدمزس!
-میوه مورد علاقم موزه... پس باید خوشمزه باشی...
-نه!! منظورم اینه که مزه... کیوی موزی میدم!!
{افکار کوک: پس فرشته ها انقدر کوچولو و بامزه ان؟... }
-کیوی هم دوست دارم...موز هم دوست دارم حالا بی صبرانه میخوام ترکیبش رو بچشم...
تهیونگ بیشتر و بیشتر هق زد و رایحه اش ازاد شد... رایحه شکوفه گیلاسش زیر بینی جونگکوک پیچید و چشم هاش قرمز شد و رایحه خودش هم بی اختیار ازاد شد که چشم های تهیونگ ابی شد و بیشتر هق زد.
تهیونگ بیشتر تو خودش جمع شد که دست های داغی صورتش رو قاب گرفتن.
-نترس کوچولو... شیطان ها فرشته نمیخورن... مخصوصا اگه اون فرشته جفتشون باشه...
تهیونگ جونگکوک رو نگاه کرد.
جونگکوک با شصت های داغش مروارید های تهیونگ رو پاک کرد.
-با من ازدواج کن
-چی؟!!!!
...
-واو
یونگی بعد از برانداز کردن تهیونگ که داشت با چشم های براق اتاق جونگکوک رو میگشت گفت و ابرو بالا انداخت.
-اگه باهاش ازدواج کنم و مارکش کنم دیگه نمیتونن منو مجبور کنن با یه امگای ننر ازدواج کنم
-فکر خوبیه... تا حالا ازش پرسیدی که اونم میخاد با تو باشه یا نه؟
-جفتمه
-چی؟! به همین راحتی جفتت رو پیدا کردی؟!! اونم همچین جفت ژژژذابی؟
-خفه شو
-تازه خیلیم سکسیه
مشتش رو توی صورت یونگی کوبید.
یونگی پوزخندی زد و خون گوشه لبش رو پاک کرد.
-خودت شروع کردی حسود!!
و یه مشت تو صورت کوک کوبید و کف اتاق داشتن زد و خورد میکردن که ناگهان چشم یونگی به تهیونگ که داشت از بالکن پایین میپرید افتاد.
-هی تو!!!!!
جونگکوک هم چرخید و دوتاشون سمت تهیونگ دویدن چون فکر میکردن که تهیونگ بال نداره ولی بال هاش که از بال های جونگکوک خیلی کوچیکتر بود زیر شنلش بود.
-امگا نه!!!!!
ولی تهیونگ پایین پرید و کل راهی که داشت میفتاد رو خیلی شیرین میخندید چون باد به صورتش میخورد ولی تا خواست بال هاش رو باز کنه جونگکوک گرفتش.
-دیوونه شدی؟!!
-منم بال دارم!
جونگکوک اهی کشید.
-نمیتونستی زودتر بگی؟؟
-نپرسیدی!
وول خورد و از بغل جونگکوک بیرون اومد و بال های سفیدش رو باز کرد.
-ووییییییییی
-وایسا ببینم!! کجا میری؟! تو قراره امگای من بشی یادت رفته؟
و گرفتش و به سمت اتاقش که یونگی داشت با خنده های تمسخری نگاهشون میکرد راه افتاد.
-پس میتونم الفا صدات کنم؟
-اره
-اسمت چیه؟
-جئون جونگکوک
-میشه جونگکوک صدات کنم؟
-اره
-میشه کوکی صدات کنم؟
-اه! هرچی میخای صدام کن!
-چرا داد میزنی...؟
تهیونگ با اخم کیوتی گفت.
-زودباش بگو ببخشید!
جونگکوک چشم هاش رو چرخوند.
-باشه... ببخشید...
تهیونگ شیرین خندید.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مرسی که شرطا رو زود رسوندیننننن
نظر یادتون نره🌱
ₗᵢₖₑ: ₄₀
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁵⁰
- ۱۹.۵k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط