Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 32 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
فشار دست ثورا داشت روی شونههام بیشتر میشد درد نداشت پس مشکلی نداشتم ولی از حرص خوردنش خندم گرفته بود و خوب اونجا خنده حکم مرگ داشت پس جلوی خودمو گرفتم....
دانای کل:
رقص آن دو نفر زیباترین لحظه آن روز بود و محو شدن اخم ثورا و لبخند زدن باکوگو دلیل زیبایی اش...فکر میکنم هم من هم شما بدانیم،دلیل متعجب شدن ثورا،رقص زیبا،و آرامش بخش باکوگو بود و شاید در آن لحظه بجای ثورا،نورا رقصیده بود...
باکوگو:
آواز خوندن ثورا تموم شد... ولی من نمیخواستم... ازش جدا بشم ولی چه میشه کرد؟
آروم ازش جدا شدم ولی این حس عجیب و ناآشنا چیه؟اون حسادت..این آرامش...وای خدایا دارم دیوونه میشم،این ثورا دیوونه کم بود منم اضافه شدم
سورا یهو اخم کرد و دستاش مشت شد...وا این روانی مودی چشه؟آها،شاید افکارمو خونده...چمیدونم،اصن بزار بخونه به درک
ثورا:
لعنتی،کنترل افتاده بود دست نورا،لعنتیییییببیییی
باید کنترل رو دوباره مال خودم کنم،اینشکلی نمیشه...اینجوری میبازم...اینشکلی... دوباره داشتم بغض میکردم لعنتی نه...
با سرعت نور از خوابگاه خارج شدم...باکوگو اصلا برام مهم نیست...فقط برد برام مهمه...
نمیخواستم از فن طلایی استفاده کنم... ولی انگار مجبورم
این فن اینجوری کار میکنه...به مدت سه روز توی یه حالت،بدون آب و غذا یکجا میشینم و تمرکز میکنم...به احتمال زیاد کنترلم روی نورا ۵۰ یا ۴۰ درصد بیشتر میشه...
به خرابه های شهر شیبویا تلپورت کردم و بهترین جا رو انتخاب کردم،نشستم و خودم رو از دید عموم پنهان کردم...
باکوگو:
بعد از رفتن ثورا...خب همه رفتن به اتاقاشون و یه جورایی کسی براش مهم نبود،ولی من...خوابم نمیبره،اصلا نمیتونم پلک رو هم بزارم،همش به اون حس فکر میکنم و نمیفهممش...همیشه فکر میکردم خودمو میشناسم ولی الان...
با صدای قدمای آروم از روی تخت بلند شدم
نکنه ثورا باشه...
بلند شدم و درو باز کردم که با ریخت شوتو مواجه شدم
این چرا لباس بیرون پوشیده؟؟؟
باکوگو: هوی نفله،کجا میری؟
شوتو:...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
نویسندش:
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 32 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
فشار دست ثورا داشت روی شونههام بیشتر میشد درد نداشت پس مشکلی نداشتم ولی از حرص خوردنش خندم گرفته بود و خوب اونجا خنده حکم مرگ داشت پس جلوی خودمو گرفتم....
دانای کل:
رقص آن دو نفر زیباترین لحظه آن روز بود و محو شدن اخم ثورا و لبخند زدن باکوگو دلیل زیبایی اش...فکر میکنم هم من هم شما بدانیم،دلیل متعجب شدن ثورا،رقص زیبا،و آرامش بخش باکوگو بود و شاید در آن لحظه بجای ثورا،نورا رقصیده بود...
باکوگو:
آواز خوندن ثورا تموم شد... ولی من نمیخواستم... ازش جدا بشم ولی چه میشه کرد؟
آروم ازش جدا شدم ولی این حس عجیب و ناآشنا چیه؟اون حسادت..این آرامش...وای خدایا دارم دیوونه میشم،این ثورا دیوونه کم بود منم اضافه شدم
سورا یهو اخم کرد و دستاش مشت شد...وا این روانی مودی چشه؟آها،شاید افکارمو خونده...چمیدونم،اصن بزار بخونه به درک
ثورا:
لعنتی،کنترل افتاده بود دست نورا،لعنتیییییببیییی
باید کنترل رو دوباره مال خودم کنم،اینشکلی نمیشه...اینجوری میبازم...اینشکلی... دوباره داشتم بغض میکردم لعنتی نه...
با سرعت نور از خوابگاه خارج شدم...باکوگو اصلا برام مهم نیست...فقط برد برام مهمه...
نمیخواستم از فن طلایی استفاده کنم... ولی انگار مجبورم
این فن اینجوری کار میکنه...به مدت سه روز توی یه حالت،بدون آب و غذا یکجا میشینم و تمرکز میکنم...به احتمال زیاد کنترلم روی نورا ۵۰ یا ۴۰ درصد بیشتر میشه...
به خرابه های شهر شیبویا تلپورت کردم و بهترین جا رو انتخاب کردم،نشستم و خودم رو از دید عموم پنهان کردم...
باکوگو:
بعد از رفتن ثورا...خب همه رفتن به اتاقاشون و یه جورایی کسی براش مهم نبود،ولی من...خوابم نمیبره،اصلا نمیتونم پلک رو هم بزارم،همش به اون حس فکر میکنم و نمیفهممش...همیشه فکر میکردم خودمو میشناسم ولی الان...
با صدای قدمای آروم از روی تخت بلند شدم
نکنه ثورا باشه...
بلند شدم و درو باز کردم که با ریخت شوتو مواجه شدم
این چرا لباس بیرون پوشیده؟؟؟
باکوگو: هوی نفله،کجا میری؟
شوتو:...
┃ ✍︎ Written by zahra┃
نویسندش:
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۲.۱k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط