Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 24✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
دکو:
باورم نمیشه،باکوگو داره میخنده...نمیفهممش این پسرو،همین الان جونش تو خطره چرا انقد خونسرده این پسر...
نمیدونم،نمیدونم...
نفس عمیقی کشیدم و به ایزاوا چشم دوختم،میگفت مبارزه داریم و ازین حرفا و حریفو خودمون انتخاب میکنیم و اینا و یسری چرت و پرتا راجب محافظت از خودمون...من حتی نفهمیدم چی میگه،فقط حواسم به باکوگو و ثورا بود...دارم سکته میکنم...اگه بلایی سر باکوگو بیاره چی؟این پسره احمقم که فقط میخنده،من نمیدونم شاید سر باکوگو به جایی خورده که اینشکلی شده...
دست از چرت و پرت گویی توی مغزم برداشتم و به ثورا چشم دوختم
ثورا:
لعنتی..ایزاوا امروز منو بزور اود اینجا خبرش،ناسلامتی داشتم تمرین میکردم،دقیقا نقطه اوج اهنگ عین اجل معلق اومد بالا سرم و گفت باید بیام تمرین...اگه میتونستم میکشتمش ولی این دختره نورا نمیزاره،عوضی احمق...من تمرین کنسرتم مونده و اعصابم خوردهههه،هرچی باشه به هیچی هم اهمیت ندم قبل ازینکه بمیرم عاشق موسیقی بودم،همیشه آهنگ گوش میدادم و برای خودم کنسرت میزاشتم،این کنرستا توی تنهایی خودم بود،اه دوباره دارم خاطراتو مرور میکنم،الان مهم اینه که وقت تمرینمو از دست دادم و باید دنبال یه راهی باشم که زود مسابقه رو تموم کنم...
به اطرافم نگاه کردم...عه من چرا دارم میگردم،مشخصه دیگه قراره با باکوگو بجنگم
دست به سینه وایستادم و اخمامو کشیدم تو هم که ایزاوا دید و گفت
ایزاوا:بیخیال فقط یه تمرینو از دست دادی
یه ایده رسید به مغزم،نمیزارن تمرین کنم؟تمرینو میارم اینجا
اروم اروم رفتم پشت سر باکوگو و دستمو گذاشتم پشت سرش و گفتم:
__چرا تمرینو اینجا نیارم؟ها؟
باکوگو:ببین میتونی نظرتو عو...
نذاشتم حرف بزنه و هولش دادم توی زمین مسابقه...
دانای کل:
صدای رعد در آسمان پیچید. زمین زیر پای باکوگو لرزید، ولی اون عقب نرفت.
چشماش هنوز به نورا بود—یا بهتر بگیم، به ثورا.
اون دختری که حالا با موهای برافروخته و چشمانی بیرحم، وسط میدان ایستاده بود، دیگه نورا نبود.
اما باکوگو هنوز باور داشت یه جایی، یه گوشهی کوچیک، نورا هنوز زندهست.
ثورا لبخند زد.
لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی.
«تو هنوز فکر میکنی اون برمیگرده؟»
صداش مثل صدای شکستن شیشه بود.
«اون تموم شده، باکوگو. اون ضعیف بود. من قویام.»
باکوگو نفسش رو بیرون داد.
دستهاش مشت شده بودن، ولی نه برای حمله—برای کنترل خودش.
«اگه ضعیفه، چرا هنوز داری ازش استفاده میکنی؟»
صدای باکوگو آروم بود، ولی هر کلمهاش مثل پتک میکوبید.
ثورا برای لحظهای سکوت کرد.
و اون لحظه، همون لحظهای بود که اتفاق افتاد.
چشمان نورا—نه ثورا—برای یک ثانیه لرزید.
یه لرزش کوچیک، مثل صدای گریهای که از ته چاه میاد.
باکوگو جلو رفت.
فاصلهشون فقط چند قدم بود، ولی اون قدمها مثل عبور از جهنم بودن.
«نورا... اگه هنوز اونجایی... فقط یه نشونه بده. یه نگاه. یه نفس.»
ثورا،با تعجب به باکوگو زل زده بود،که ناگهان درد شدیدی را در ناحیه سرش حس کرد
فریاد کشید و با ضرب سرش را محکم در دستانش گرفت ،باد شدیدی وزید
ولی باکوگو لبخند زد.
اون پلک، اون لرزش، اون لحظه...
یعنی نورا هنوز زندهست.
┃ ✍︎ Written by melika┃
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 24✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
دکو:
باورم نمیشه،باکوگو داره میخنده...نمیفهممش این پسرو،همین الان جونش تو خطره چرا انقد خونسرده این پسر...
نمیدونم،نمیدونم...
نفس عمیقی کشیدم و به ایزاوا چشم دوختم،میگفت مبارزه داریم و ازین حرفا و حریفو خودمون انتخاب میکنیم و اینا و یسری چرت و پرتا راجب محافظت از خودمون...من حتی نفهمیدم چی میگه،فقط حواسم به باکوگو و ثورا بود...دارم سکته میکنم...اگه بلایی سر باکوگو بیاره چی؟این پسره احمقم که فقط میخنده،من نمیدونم شاید سر باکوگو به جایی خورده که اینشکلی شده...
دست از چرت و پرت گویی توی مغزم برداشتم و به ثورا چشم دوختم
ثورا:
لعنتی..ایزاوا امروز منو بزور اود اینجا خبرش،ناسلامتی داشتم تمرین میکردم،دقیقا نقطه اوج اهنگ عین اجل معلق اومد بالا سرم و گفت باید بیام تمرین...اگه میتونستم میکشتمش ولی این دختره نورا نمیزاره،عوضی احمق...من تمرین کنسرتم مونده و اعصابم خوردهههه،هرچی باشه به هیچی هم اهمیت ندم قبل ازینکه بمیرم عاشق موسیقی بودم،همیشه آهنگ گوش میدادم و برای خودم کنسرت میزاشتم،این کنرستا توی تنهایی خودم بود،اه دوباره دارم خاطراتو مرور میکنم،الان مهم اینه که وقت تمرینمو از دست دادم و باید دنبال یه راهی باشم که زود مسابقه رو تموم کنم...
به اطرافم نگاه کردم...عه من چرا دارم میگردم،مشخصه دیگه قراره با باکوگو بجنگم
دست به سینه وایستادم و اخمامو کشیدم تو هم که ایزاوا دید و گفت
ایزاوا:بیخیال فقط یه تمرینو از دست دادی
یه ایده رسید به مغزم،نمیزارن تمرین کنم؟تمرینو میارم اینجا
اروم اروم رفتم پشت سر باکوگو و دستمو گذاشتم پشت سرش و گفتم:
__چرا تمرینو اینجا نیارم؟ها؟
باکوگو:ببین میتونی نظرتو عو...
نذاشتم حرف بزنه و هولش دادم توی زمین مسابقه...
دانای کل:
صدای رعد در آسمان پیچید. زمین زیر پای باکوگو لرزید، ولی اون عقب نرفت.
چشماش هنوز به نورا بود—یا بهتر بگیم، به ثورا.
اون دختری که حالا با موهای برافروخته و چشمانی بیرحم، وسط میدان ایستاده بود، دیگه نورا نبود.
اما باکوگو هنوز باور داشت یه جایی، یه گوشهی کوچیک، نورا هنوز زندهست.
ثورا لبخند زد.
لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی.
«تو هنوز فکر میکنی اون برمیگرده؟»
صداش مثل صدای شکستن شیشه بود.
«اون تموم شده، باکوگو. اون ضعیف بود. من قویام.»
باکوگو نفسش رو بیرون داد.
دستهاش مشت شده بودن، ولی نه برای حمله—برای کنترل خودش.
«اگه ضعیفه، چرا هنوز داری ازش استفاده میکنی؟»
صدای باکوگو آروم بود، ولی هر کلمهاش مثل پتک میکوبید.
ثورا برای لحظهای سکوت کرد.
و اون لحظه، همون لحظهای بود که اتفاق افتاد.
چشمان نورا—نه ثورا—برای یک ثانیه لرزید.
یه لرزش کوچیک، مثل صدای گریهای که از ته چاه میاد.
باکوگو جلو رفت.
فاصلهشون فقط چند قدم بود، ولی اون قدمها مثل عبور از جهنم بودن.
«نورا... اگه هنوز اونجایی... فقط یه نشونه بده. یه نگاه. یه نفس.»
ثورا،با تعجب به باکوگو زل زده بود،که ناگهان درد شدیدی را در ناحیه سرش حس کرد
فریاد کشید و با ضرب سرش را محکم در دستانش گرفت ،باد شدیدی وزید
ولی باکوگو لبخند زد.
اون پلک، اون لرزش، اون لحظه...
یعنی نورا هنوز زندهست.
┃ ✍︎ Written by melika┃
- ۳.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط