{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان زیبا:

داستان زیبا:
توی کلاس درس تمام حواسم به دختری بود که کنار دستم نشسته بود .

او من را داداشی صدا میزد. من نمیخواستم داداشش باشم .

میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمیکرد.

یک روز که با دوستاش دعواش شده بود اومد پیش من

و گفت: داداشی و زد زیر گریه...

من نمیخواستم داداشش باشم ... میخواستم عشقش مال من باشه

ولی اون توجه نمیکرد...

جشن پایان تحصیلی اش بود من رو دعوت کرد .

او خوشحال بود و من از خوش حالی او خوش حال بودم.

توی کلیسا روبروی من دختری نشسته بود که زمانی عشقش مال من بود.

خودم دیدم که گفت:بله . بعد اومد کنارم و طوری اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:

داداشی... من نمیخواستم داداشش باشم .میخواستم عشقش مال من باشه

ولی اون توجه نمیکرد...........................................................

الان روبروی من قبر کسی است که زمانی عشقش مال من بود...

داشتم گریه میکردم که یکی از دوستاش دفتری به من داد

داخل دفتر نوشته شده بود:

(( من نمیخواستم تو داداشی من باشی ... میخواستم عشقت مال من باشه

ولی تو توجه نمیکردی....))
دیدگاه ها (۳)

داستان زیبا:یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابا...

#داستان_زیبا: یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودن...

رفیق ازکسی نپرس خوشبختی کجاست...تو بازیتو بکن #نویسنده خداست

قرار بود با سواد شویمیک عمر صبح زود بیدار شدیم... لباس فرم پ...

کابوس عشق فصل۳ پارت۱ویو سوزی: چشمام رو باز کردم و دیدم توی ب...

p1ویو یونا:ساعت10شب بود دوهیون و سوآ توی اتاقشون بودن منم دا...

برادر ناتنی فصل دوم part 7ــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط