من از عقرب نميترسم ولي از نيش مي ترسم،از آن گرگي که ميپوش
من از عقرب نميترسم ولي از نيش مي ترسم،از آن گرگي که ميپوشد لباس ميش ميترسم،از آن جشني که اعضاي تنم دارند خوشحالم،ولي از اختلاف مغز و دل با ريش ميترسم،هراسم جنگ بين شعله و کبريت و هيزم نيست ،من از سوزاندن انديشه در آتيش ميترسم, تنم آزاد اما اعتقادم سست بنياد است،من از شلاق افکار تهي بر خويش ميترسم،کلام آخر اين شعر يک جمله و ديگر هيچ که هم از نيش و ميش و ريش و هم از خويش ميترسم...
- ۸۸۸
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط