آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt10
---
ویوی ا. ت
نفسم بند اومده بود.
گوشیم روی زمین افتاده بود و صفحهش هنوز روشن بود.
اون سایه...
واقعی بود یا از ترسم؟
چند ثانیه همونجا ایستادم.
بعد آروم خم شدم و گوشیم رو برداشتم.
دستم انقدر میلرزید که چند بار نزدیک بود دوباره از دستم بیفته.
با خودم گفتم:
«ا. ت... فقط تا وقتی جونگکوک برگرده... آروم باش...»
همون موقع...
تق!
یه صدای محکم از آشپزخونه اومد.
قلبم از جا کنده شد.
آروم سرم رو برگردوندم.
تمام چراغهای خونه خاموش بودن.
فقط نور چراغقوهی گوشیم، یه قسمت کوچیک از سالن رو روشن میکرد.
قدم اول...
قدم دوم...
هرچی به آشپزخونه نزدیکتر میشدم، صدام توی گوشم بلندتر میشد.
«نکنه یکی داخل خونه باشه...»
نفسم رو حبس کردم.
چراغقوه رو بالا آوردم.
نور افتاد روی کابینت...
روی میز...
بعد...
یه گلدون شکسته روی زمین.
چند شاخه گل کنار شیشههای خرد شده افتاده بودن.
همون لحظه پنجره نیمهباز با باد محکم به دیوار خورد.
تق!
چشمام رو بستم.
ا. ت: خدایا...
فقط باد بود...
هیچکس داخل خونه نبود.
یه نفس راحت کشیدم.
اما هنوز پام سست بود.
---
ویوی جونگکوک
همین که رسیدم جلوی خونه پدرم، دوباره به گوشی نگاه کردم.
سه تماس بیپاسخ از ا. ت.
اخمام توی هم رفت.
«اون هیچوقت بیدلیل زنگ نمیزنه...»
دستم روی دستگیره ماشین موند.
از یه طرف...
مادرم.
از یه طرف...
دختری که احتمالاً الان تنها توی اون خونه بود.
بدون اینکه پیاده بشم، دوباره شمارش رو گرفتم.
این بار...
جواب داد.
جونگکوک: الو؟
چند ثانیه فقط صدای نفس کشیدنش میاومد.
جونگکوک: ا. ت؟
ا. ت: ...
جونگکوک: چی شده؟
ا. ت: برق رفته...
چند لحظه سکوت کردم.
جونگکوک: فقط همین؟
ا. ت یه نفس عمیق کشید.
ا. ت: یکی در زد...
بعد یه نفر گفت بسته آورده...
ولی من چیزی سفارش نداده بودم...
چند ثانیه هیچ حرفی نزدم.
بعد خیلی جدی گفتم:
جونگکوک: در رو باز کردی؟
ا. ت: نه...
جونگکوک: مطمئنی؟
ا. ت: آره.
نفس راحتی کشیدم.
جونگکوک: از در فاصله بگیر.
همه قفلها رو چک کن.
تا من برگردم از اتاقت بیرون نیا.
ا. ت: تو... برمیگردی؟
جونگکوک: آره.
تماس رو قطع کردم.
دیگه هیچ اهمیتی نداشت چرا پدرم منو خواسته بود.
ماشین رو روشن کردم.
و با تمام سرعت به سمت آپارتمان برگشتم.
---
ویوی ا. ت
بعد از تماس...
یه حس عجیبی پیدا کردم.
هنوز میترسیدم...
ولی یه گوشهی دلم آروم شده بود.
چون میدونستم...
جونگکوک داره برمیگرده.
همون موقع...
صدای آسانسور دوباره اومد.
دینگ...
بعد صدای قدمها...
این بار آروم...
منظم...
و نزدیک.
چند ثانیه بعد...
یه نفر جلوی در ایستاد.
نفسم رو حبس کردم.
بعد صدای آشنایی اومد...
جونگکوک: ا. ت...
منم.
در رو باز کن.
اشک توی چشمام جمع شد.
اما درست وقتی خواستم قفل رو باز کنم...
یه صدای مردونهی دیگه، از انتهای راهرو بلند شد:
؟؟؟: بالاخره پیدات کردم...
جونگکوک آروم برگشت.
چهرهش توی یه لحظه کاملاً سرد شد.
انگار اون مرد رو میشناخت...
ادامه
prt10
---
ویوی ا. ت
نفسم بند اومده بود.
گوشیم روی زمین افتاده بود و صفحهش هنوز روشن بود.
اون سایه...
واقعی بود یا از ترسم؟
چند ثانیه همونجا ایستادم.
بعد آروم خم شدم و گوشیم رو برداشتم.
دستم انقدر میلرزید که چند بار نزدیک بود دوباره از دستم بیفته.
با خودم گفتم:
«ا. ت... فقط تا وقتی جونگکوک برگرده... آروم باش...»
همون موقع...
تق!
یه صدای محکم از آشپزخونه اومد.
قلبم از جا کنده شد.
آروم سرم رو برگردوندم.
تمام چراغهای خونه خاموش بودن.
فقط نور چراغقوهی گوشیم، یه قسمت کوچیک از سالن رو روشن میکرد.
قدم اول...
قدم دوم...
هرچی به آشپزخونه نزدیکتر میشدم، صدام توی گوشم بلندتر میشد.
«نکنه یکی داخل خونه باشه...»
نفسم رو حبس کردم.
چراغقوه رو بالا آوردم.
نور افتاد روی کابینت...
روی میز...
بعد...
یه گلدون شکسته روی زمین.
چند شاخه گل کنار شیشههای خرد شده افتاده بودن.
همون لحظه پنجره نیمهباز با باد محکم به دیوار خورد.
تق!
چشمام رو بستم.
ا. ت: خدایا...
فقط باد بود...
هیچکس داخل خونه نبود.
یه نفس راحت کشیدم.
اما هنوز پام سست بود.
---
ویوی جونگکوک
همین که رسیدم جلوی خونه پدرم، دوباره به گوشی نگاه کردم.
سه تماس بیپاسخ از ا. ت.
اخمام توی هم رفت.
«اون هیچوقت بیدلیل زنگ نمیزنه...»
دستم روی دستگیره ماشین موند.
از یه طرف...
مادرم.
از یه طرف...
دختری که احتمالاً الان تنها توی اون خونه بود.
بدون اینکه پیاده بشم، دوباره شمارش رو گرفتم.
این بار...
جواب داد.
جونگکوک: الو؟
چند ثانیه فقط صدای نفس کشیدنش میاومد.
جونگکوک: ا. ت؟
ا. ت: ...
جونگکوک: چی شده؟
ا. ت: برق رفته...
چند لحظه سکوت کردم.
جونگکوک: فقط همین؟
ا. ت یه نفس عمیق کشید.
ا. ت: یکی در زد...
بعد یه نفر گفت بسته آورده...
ولی من چیزی سفارش نداده بودم...
چند ثانیه هیچ حرفی نزدم.
بعد خیلی جدی گفتم:
جونگکوک: در رو باز کردی؟
ا. ت: نه...
جونگکوک: مطمئنی؟
ا. ت: آره.
نفس راحتی کشیدم.
جونگکوک: از در فاصله بگیر.
همه قفلها رو چک کن.
تا من برگردم از اتاقت بیرون نیا.
ا. ت: تو... برمیگردی؟
جونگکوک: آره.
تماس رو قطع کردم.
دیگه هیچ اهمیتی نداشت چرا پدرم منو خواسته بود.
ماشین رو روشن کردم.
و با تمام سرعت به سمت آپارتمان برگشتم.
---
ویوی ا. ت
بعد از تماس...
یه حس عجیبی پیدا کردم.
هنوز میترسیدم...
ولی یه گوشهی دلم آروم شده بود.
چون میدونستم...
جونگکوک داره برمیگرده.
همون موقع...
صدای آسانسور دوباره اومد.
دینگ...
بعد صدای قدمها...
این بار آروم...
منظم...
و نزدیک.
چند ثانیه بعد...
یه نفر جلوی در ایستاد.
نفسم رو حبس کردم.
بعد صدای آشنایی اومد...
جونگکوک: ا. ت...
منم.
در رو باز کن.
اشک توی چشمام جمع شد.
اما درست وقتی خواستم قفل رو باز کنم...
یه صدای مردونهی دیگه، از انتهای راهرو بلند شد:
؟؟؟: بالاخره پیدات کردم...
جونگکوک آروم برگشت.
چهرهش توی یه لحظه کاملاً سرد شد.
انگار اون مرد رو میشناخت...
ادامه
- ۴۷۹
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط