{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt11


---

ویوی جونگکوک

همین که صدای اون مرد رو شنیدم...

بدنم یخ زد.

برگشتم.

کت‌وشلوار مشکی پوشیده بود.

چتر دستش بود و آروم لبخند می‌زد.

اون لبخند رو خوب می‌شناختم...

«چوی مین‌سو.»

دست راست پدرم.

جونگکوک: اینجا چیکار می‌کنی؟

مین‌سو چند قدم جلو اومد.

مین‌سو: رئیس منتظرته.

جونگکوک: بهش گفتم نمیام.

مین‌سو: این بار فرق داره.

جونگکوک: منم گفتم نمیام.

مین‌سو نگاهی به در آپارتمان انداخت.

بعد خیلی آروم گفت:

مین‌سو: پس... اون دختره داخل همینه؟

همون لحظه اخمام توی هم رفت.

یه قدم جلو رفتم.

جونگکوک: به اون نگاه نکن.

مین‌سو لبخندش محوتر شد.

مین‌سو: آروم باش.

من فقط سوال پرسیدم.

جونگکوک: جوابشم اینه که بهش نزدیک نشو.

برای اولین بار، لحنم تهدیدآمیز شده بود.

مین‌سو چند ثانیه نگام کرد.

بعد چترش رو بست.

مین‌سو: رئیس از این موضوع خوشش نمیاد.

جونگکوک: اون دیگه مشکل خودشه.

مین‌سو نفس عمیقی کشید.

مین‌سو: تا فردا ظهر فرصت داری.

بعد بدون اینکه چیزی بگه، سوار آسانسور شد و رفت.

...

چند ثانیه همون‌جا ایستادم.

وقتی مطمئن شدم رفته...

آروم در زدم.

جونگکوک: ا. ت...

منم.


---

ویوی ا. ت

همه حرف‌هاشون رو نشنیدم...

فقط چند جمله کوتاه.

«اون دختره...»

«بهش نزدیک نشو...»

«رئیس...»

اصلاً نمی‌فهمیدم درباره چی حرف می‌زنن.

قفل در رو باز کردم.

در آروم باز شد.

جونگکوک جلوی در ایستاده بود.

موهاش از بارون خیس شده بود.

اولین بار بود که انقدر خسته به نظر می‌رسید.

جونگکوک: خوبی؟

سرم رو تکون دادم.

ولی معلوم بود که خوب نیستم.

اون وارد خونه شد.

اول همه قفل‌ها رو چک کرد.

بعد پنجره آشپزخونه رو بست.

گلدون شکسته رو از روی زمین جمع کرد.

هیچ حرفی نمی‌زد.

انگار ذهنش جای دیگه‌ای بود.

...

دیگه نتونستم طاقت بیارم.

ا. ت: اون مرد کی بود؟

جونگکوک دستش از روی تیکه‌های شیشه ایستاد.

چند ثانیه سکوت کرد.

جونگکوک: یکی از آشناها.

ا. ت: آشنا؟

جونگکوک: آره.

ا. ت: چرا اسم منو آورد؟

جونگکوک نگام نکرد.

فقط آروم گفت:

جونگکوک: یه سوءتفاهم بود.

از همون لحظه فهمیدم...

داره حقیقت رو پنهون می‌کنه.


---

ویوی جونگکوک

نمی‌تونستم چیزی بهش بگم.

نه الان...

نه وقتی حتی خودم نمی‌دونستم پدرم چه نقشه‌ای داره.

همین که خواستم از آشپزخونه بیرون بیام...

گوشیم دوباره لرزید.

پیام جدید

از طرف مین‌سو.

> «فکر نکن می‌تونی برای همیشه از گذشته فرار کنی...»



چند لحظه به صفحه گوشی خیره موندم.

بعد بی‌صدا خاموشش کردم.

وقتی سرم رو بالا آوردم...

ا. ت درست روبه‌روم ایستاده بود.

انگار بخشی از پیام رو دیده بود.

ا. ت: گذشته‌ت...

اون‌قدر ترسناکه؟

برای اولین بار...

جوابی نداشتم.

فقط سکوت کردم.

و همین سکوت...

باعث شد ا. ت بیشتر از قبل کنجکاو بشه.

ادامه
شرط: 20لایک
دیدگاه ها (۵)

❤️‍🔥✨#جونگکوک #کیم_تهیونگ#کیم_نامجون #کیم_سوکجین #مین_یونگی ...

🤏🏻🥹✨❤#bts#کیم_سوکجین

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

آتیشی که از بارون شروع شدprt9ویوی ا. تنفسم بند اومده بود.صدا...

آتیشی که از بارون شروع شدprt8ویوی جونگکوکتا وقتی به خونه رسی...

آتیشی که از بارون شروع شدprt6ویوی ا. تهمه چیز دور سرم می‌چرخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط