{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو

#سناریو
#استری_کیدز
#رمان
#تکپارتی
#جونگین

سه روز بود که ا.ت با جونگین قهر کرده بود. سه روزِ لعنتی. نه پیام، نه جواب، نه حتی سین کردن. جونگین دیگه داشت دیوونه می‌شد.
اولش فکر کرد یه قهر کوچیکه مثل همیشه، یه “برو بابا حوصله ندارم” و بعد چند ساعت یه "ببخشید" و تموم. ولی نه… این بار خبری از اون “ببخشید” نبود.

اون روز، وقتی کار گروهشون تموم شد و بقیه رفتن، جونگین هنوز با گوشی توی راهرو بالا پایین می‌رفت. حتی یه ویس هم فرستاد:
«آخه تو چرا این‌جوری‌ای بابا؟ یه شوخی بود بخدا… منظورم اون نبود.... اگه ناراحتت کردم، خب، بزن تو سرم ولی حداقل جواب بده!»

ولی باز هم بی‌جواب.
ا.ت کله‌شق بود. وقتی لج می‌کرد، حتی اگه دنیا هم آتیش می‌گرفت دست از دلخوری برنمی‌داشت.

جونگین شب تا صبح توی خونه راه می‌رفت و با خودش حرف می‌زد. به هر بهانه‌ای می‌خواست یه راهی پیدا کنه. حتی به ذهنش رسیده بود که بره دم در خونه‌ش ولی بعد با خودش گفت:
«نه، اینطوری فکر می‌کنه دارم گدایی توجه می‌کنم… باید یه کاری کنم خودش نرم بشه.»

صبح فردا یه فکری به ذهنش زد.
رفت شیرینی‌فروشی محله و یه جعبه‌ی کوچیک کیک سفارش داد. روش با سس شکلات نوشت:
«به اون قیافه‌ی اخمو نمیاد کیک دوست داشته باشه، ولی خب… یه امتحان کن.»

با اون جعبه رفت سمت خونه‌ی ا.ت. زنگ که زد، اول کسی درو باز نکرد. دوباره زد. یه دفعه صدای ا.ت از آیفون اومد:
«چیکار داری؟!»
جونگین خودشو جمع و جور کرد.
«هیچی، یه بسته‌ی خوش‌خوراک آوردم برای یه موجود غرغرو که سه روزه زندگی یکی رو نابود کرده...»
یه سکوت
بعد در با یه صدای تق باز شد.

در رو که باز کرد، ا.ت با همون قیافه‌ی اخمو اومد بیرون. موهاش‌و جمع کرده بود بالا، شلوار راحتی پاش بود، اما هنوز خوشگل‌ترین چیزی بود که جونگین دیده بود.

جونگین جعبه رو گرفت جلوی صورتش، لبخند زد:
«برای صلح....»
ا. ت دست به سینه ایستاد و با چشمای تنگ‌شده بهش نگاه کرد:
«با یه تیکه کیک فکر کردی من می‌بخشمت؟»
جونگین لبخندش غلیظ‌تر شد:
«نه،ولی شاید با یه کار دیگه ببخشی؟...»

ا.ت اخمشو حفظ کرد، ولی گوشه‌ی لبش یه‌ذره تکون خورد جونگین همون رو دید و همون کافی بود براش....
ا.ت گفت:
«بیا تو، قبل از اینکه همسایه‌ها فکر بدی کنن.»

جونگین وارد شد. روی مبل نشست، جعبه رو باز کرد، یه تیکه برید و با چنگال گرفت سمتش:
«یه لقمه بخور، بعد هرچی خواستی دعوام کن. فقط نذار این قهر لعنتی بیشتر کش بیاد... دلم برات تنگ شده.»

ا. ت به چنگال نگاه کرد، بعد به جونگین، بالاخره یه لبخند کوچیک زد و گفت:
«فقط چون کیکه شکلات داره...»
جونگین لبخند زد، همون موقع نفسش برگشت سر جاش... چون اون "فقط چون" یعنی که… دلش نرم شده.

جونگین داشت کیک خوردن ا.ت رو تماشا میکرد...چشم هاش به لب های ا.ت افتاد که شکلات بهشون چسبیده بود
جونگین به ارومی دستشو دراز کرد و کیک رو از ا.ت گرفت و دستشو دور کمر اون حلقه کرد و خم شد و لباشو بوسید...
دیدگاه ها (۰)

🎀 #تکپارتی 🎀 #درخواستی 🎀 #سناریو 🎀 #کیم_تهیونگ 🎀 #تهیونگ 🎀 #...

این عکس رو دیروز گرفتم .قسمت تاریک شبه، قسمت نارنجی قرمز ابر...

#سناریو #استری_کیدز #رمان #جونگین #تکپارتی سه روز بود که ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط