🎀 #تکپارتی
🎀 #تکپارتی
🎀 #درخواستی
🎀 #سناریو
🎀 #کیم_تهیونگ
🎀 #تهیونگ
🎀 #بی_تی_اس
سلام من ات هستم من سه ماه هست که با تهیونگ ازدواج کردم .تهیونگ یه مافیای بزرگیه تو ی صنعتی فعلا به خودمم نگفته چه صنعتی ولی میدونم که آدم خطرناکیه.
تهیونگ همیشه سرش شلوغه و بیشتر وقت ها برای ماموریت میره بیرون ولی خداروشکر وقت هم برام میزاره نگران نباشید ☺️
امروز صبح هم مثل همیشه وقتی پاشدم کنارم نبود و برای یه ماموریت دیگه رفته بود پاشدم صبحونه ام رو خوردم و بعد حاضر شدم تا برم پارک پیاده روی.
یه لباس ورزشیه پوشیده پوشیدم و زدم بیرون داشتم همینجوری پیاده راه میرفتم که یهو به دستمال جلوی دهنم گرفته شد و یه کیسه مشکی روی سرم...بعدش دیگه چشمام سیاهی رفت و نفهمیدیم چیشد....
چشمامو باز کردم...دهنم بسته بود...من کجام؟دست و پاهام به صندلی با طناب پیچیده شده بود ....توی یه خونه ی نیمه کاره بودم...
یهویی دیدم یه مردی با قد بلند و بازوهایی گنده اومد...
(اون مردو با مرد بشناسید🎀)
مرد: خب خب بالاخره پرنسس از خواب زیبا بلند شد.
مرد:حتما خیلی دختر خوبی برای تهیونگ بودی که نگهت داشته نه؟.
(ات نمیتونست حرف بزنه و با چشمای اشکی فقط خیره شده بود)
مرد:بزار به تهیونگ زنگ بزنم بگم ببینم پولمو میده وقتی موش کوچولوشو ببینه؟؟
بعد چند بوق ، تماس تصویری رو تهیونگ جواب داد
تهیونگ:بله؟
مرد:هی تهیونگ چه خبر مرد؟دلم واست تنگ شده بود
تهیونگ:باز تویی ؟دیگه زنگ نزن (تهیونگ خواست قطع کنه که مرد گفت)
مرد: نمیخوای موش کوچولوتو ببینی ؟
تهیونگ: چی میگی ؟موش کوچولو چیه ؟
مرد:عا پس نمیدونی (دوربین رو بر می گردونه تا قیافه ی گریون ات رو نشونش بده)
تهیونگ:مرتیکههه ی عوضیی خودتو مرده بدوننن
مرد:آدرس میدم بهت بیا یادت باشه دست خالی هم نیای (منظورش پوله)و تنها بیا.
قطع کرد.
بعد چند مین دیدم تهیونگ اومد ،خیلی خوشحال شدم.
تهیونگ:عوضی اشغال ، ات رو برگردون
مرد:باشه باشه حالا چرا انقد عصبی ؟؟اول پولو بده.
تهیونگ یه کیف پره پول انداخت جلو مرد و مرد درشو باز کرد و دید
مرد:خب...حالا که میبینم موش کوچولوتو دوست داری نه؟
تهیونگ:ولش کن ،پولتو بهت دادم
مرد:باشه باشه فقط ...
ناگهان تهیونگ از پشتش یه تفنگ در اورد و فشنگو کشید و یه تیر تو مغزش خالی کرد...
تهیونگ:ات...(دوید سمت ات و با یه چاقو تمام طناب های دورش رو باز کرد چسب روی دهنش رو هم برداشت
ات:ته...تهیونگ...هق..هق
تهیونگ:من رو ببخش ات...تقصیر من بود...من باید بیشتر حواسم بهت میبود...
ات:(هق هق میکرد دیگه☺️🔪)
تهیونگ ات رو بغل کرد و آت هم متقابل اینکارو کرد.
تهیونگ:من عاشقتم ات من رو ببخش
ات:من هم همینطور
و به خوبی و خوشی زندگی کردننن ☺️💞💞
سناریو های درخواستی رو داخل کامنت ها بگین😚
🎀 #درخواستی
🎀 #سناریو
🎀 #کیم_تهیونگ
🎀 #تهیونگ
🎀 #بی_تی_اس
سلام من ات هستم من سه ماه هست که با تهیونگ ازدواج کردم .تهیونگ یه مافیای بزرگیه تو ی صنعتی فعلا به خودمم نگفته چه صنعتی ولی میدونم که آدم خطرناکیه.
تهیونگ همیشه سرش شلوغه و بیشتر وقت ها برای ماموریت میره بیرون ولی خداروشکر وقت هم برام میزاره نگران نباشید ☺️
امروز صبح هم مثل همیشه وقتی پاشدم کنارم نبود و برای یه ماموریت دیگه رفته بود پاشدم صبحونه ام رو خوردم و بعد حاضر شدم تا برم پارک پیاده روی.
یه لباس ورزشیه پوشیده پوشیدم و زدم بیرون داشتم همینجوری پیاده راه میرفتم که یهو به دستمال جلوی دهنم گرفته شد و یه کیسه مشکی روی سرم...بعدش دیگه چشمام سیاهی رفت و نفهمیدیم چیشد....
چشمامو باز کردم...دهنم بسته بود...من کجام؟دست و پاهام به صندلی با طناب پیچیده شده بود ....توی یه خونه ی نیمه کاره بودم...
یهویی دیدم یه مردی با قد بلند و بازوهایی گنده اومد...
(اون مردو با مرد بشناسید🎀)
مرد: خب خب بالاخره پرنسس از خواب زیبا بلند شد.
مرد:حتما خیلی دختر خوبی برای تهیونگ بودی که نگهت داشته نه؟.
(ات نمیتونست حرف بزنه و با چشمای اشکی فقط خیره شده بود)
مرد:بزار به تهیونگ زنگ بزنم بگم ببینم پولمو میده وقتی موش کوچولوشو ببینه؟؟
بعد چند بوق ، تماس تصویری رو تهیونگ جواب داد
تهیونگ:بله؟
مرد:هی تهیونگ چه خبر مرد؟دلم واست تنگ شده بود
تهیونگ:باز تویی ؟دیگه زنگ نزن (تهیونگ خواست قطع کنه که مرد گفت)
مرد: نمیخوای موش کوچولوتو ببینی ؟
تهیونگ: چی میگی ؟موش کوچولو چیه ؟
مرد:عا پس نمیدونی (دوربین رو بر می گردونه تا قیافه ی گریون ات رو نشونش بده)
تهیونگ:مرتیکههه ی عوضیی خودتو مرده بدوننن
مرد:آدرس میدم بهت بیا یادت باشه دست خالی هم نیای (منظورش پوله)و تنها بیا.
قطع کرد.
بعد چند مین دیدم تهیونگ اومد ،خیلی خوشحال شدم.
تهیونگ:عوضی اشغال ، ات رو برگردون
مرد:باشه باشه حالا چرا انقد عصبی ؟؟اول پولو بده.
تهیونگ یه کیف پره پول انداخت جلو مرد و مرد درشو باز کرد و دید
مرد:خب...حالا که میبینم موش کوچولوتو دوست داری نه؟
تهیونگ:ولش کن ،پولتو بهت دادم
مرد:باشه باشه فقط ...
ناگهان تهیونگ از پشتش یه تفنگ در اورد و فشنگو کشید و یه تیر تو مغزش خالی کرد...
تهیونگ:ات...(دوید سمت ات و با یه چاقو تمام طناب های دورش رو باز کرد چسب روی دهنش رو هم برداشت
ات:ته...تهیونگ...هق..هق
تهیونگ:من رو ببخش ات...تقصیر من بود...من باید بیشتر حواسم بهت میبود...
ات:(هق هق میکرد دیگه☺️🔪)
تهیونگ ات رو بغل کرد و آت هم متقابل اینکارو کرد.
تهیونگ:من عاشقتم ات من رو ببخش
ات:من هم همینطور
و به خوبی و خوشی زندگی کردننن ☺️💞💞
سناریو های درخواستی رو داخل کامنت ها بگین😚
- ۸.۸k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط