{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت/ زهر و عسل مرد خیاط، کوزه ای عسل در دکان داشت. یک

#حکایت/ زهر و عسل مرد خیاط، کوزه ای عسل در دکان داشت. یک روز می خواست دنبال کاری برود، به شاگردش گفت:«این کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی.» شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید، حرفی نزد تا استاد رفت. سپس پیراهن یک مشتری را برداشت، به نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط که بازگشت، با حیرت از شاگردش پرسید:«چرا خوابیده ای؟» شاگرد ناله کنان گفت:«تو که رفتی، من سرگرم کار بودم که دزدی آمد و پیراهنی را دزدید. وقتی متوجه شدم، از ترسِ تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم!»

کشکول #فردوس_برین
دیدگاه ها (۱)

#حکایت مرد خیاطی "کوزه ای عسل" در دکانش داشت. یک روز می خواس...

-کوزه عسلمرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست...

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کا...

"داستان جالب زهر و عسل" مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت....

#حکایت عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده ب...

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان ب...

💎روزی شخص نانوایی مردی با لباس کهنه و فقیرانه ای را دید که ...

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان ب...

چهارشنبه95/3/19ساعت10:50دوزخ کجاست شبلی مرد عارفی بود که شاگ...

📚 #حکایتی‌بسیارزیباوخواندنی💎در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط